تبليغاتX
لبخند سفید
لبخند سفید

لبخندهاي سفيد/انگار كسي شبيه خودم مرده است...


حال ما را به بهترين حال تبديل كن...

 

خوب ديگه بهار خانوم كم كم چمدونشو برداشته و داره مياد...

منم ديگه بايد چمدونم و بردارم و برم....

نه كه فكر كنيد من ننه سرمام كه تا بهار خانوم بياد من ميرم...

نه خير، منم دارم ميرم تا كنار يه سفره هفت سين سبز منتظر اومدن بهار خانوم بشينم تا وقتي زنگ زد و اومد، برم درو براش باز كنم....

بهار همتون سرسبز و پر از شادي باشه....

دلاي همتون بهاري...

بعد از اينهمه سال كه كنار سفره هفت سين دعاي تحويل سال رو خوندم امسال خوب معنيشو مي فهمم كه:

خدايا حال همه ما را به بهترين حالها تبديل كن...

سلام بي خداحافظ تا نهم فروردين كه دوباره ميام به اميد خدا... به اميد ديدار در بهار ۸۷.

 

سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 توسط قصدي |

سلامهايتان بي خداحافظي باشد....

 

دقايقي است به اين صفحه سفيد خيره شده ام. مي خواهم از امسال بنويسم.... دست و دلم مي لرزد...

از چه اش بايد نوشت؟؟؟؟؟

از روزهاي طولاني و زيادش به اندازه تابستانهاي طولاني اهواز، بد - يا خوبهاي كمش اندازه هواي بهارش؟

از دقيقه هاي كشدار و طولاني و پراضطرابش يا ......

نه از خوبش مي گويم نه از بدش.... هر دو رنج آورند...

سال 86 را به دست فراموشي مي سپارم. سالي را كه شايد سالها بود مي دانستم مي رسد آخر....

اتفاقهاي زيادي افتاد... خوبهايش به شماره انگشتان يك دستم نمي رسد

و..

مگر مي شود آبان امسال و قيصر را فراموش كرد.... شايد هم بشود... شايد بشود فراموش كرد كه قيصر ....آري اينگونه بهتر است...

 

بايد امسال را فراموش كرد...تمامش را ....

پشت دروازه هاي سال 87 تمام كوله بار امسال را جز يك ساك دستي كوچك با چند تا ياد و خاطره خوب جا مي گذارم و قدم در اولين روز بهار مي گذارم.

چشمهايم را مي بندم و همه آنهايي را كه دوستشان دارم به خاطر مي آورم.... آنهايي كه مي شناسم و برايم مهمند... آنهايي كه مي شناسم و ..... خلاصه همه را... و حتي آنهايي نمي شناسم...

مي خواهم دعا كنم....

دعا مي كنم امسال براي همه سال هفت سين سلامت و سعادت و سور و سود و سبقت و سرور و سرافرازي باشد.

دعا مي كنم سايه بان مهر خدا همواره بر سرمان گسترده باشد تا دلهاي افتابسوخته بي مهر سبز شوند....

دعا مي كنم امسال دلي را نشكنيم.

دعا مي كنم غم به دلهايمان راه نيابد.

دعا مي كنم راه ها گشوده و پنجره ها باز باشند.

دعا مي كنم تمام شبهاي ابري به سپيده دم روشن برسند.

دعا مي كنم امسال كاري نكنيم كه اشكي از چشمي جاري شود.

دعا مي كنم دستهايمان مهر بكارد و نگاهمان عشق درو كند.

دعا مي كنم بينديشيم نه فقط بپذيريم.

دعا مي كنم ببينيم نه فقط نگاه كنيم.

و

دعا مي كنم

سلامهايمان هماره بي خداحافظي باشد....

 

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 توسط قصدي |

آدم آهني ....

 

 

حالا مي دانم چقدر خوب است

فقط جارو كني...

ظرف بشويي...

غذا درست كني...

درس بخواني...

504 كلمه اساسي لاتين را ياد بگيري

و منتظر نباشي

 

از اول هم لازم نبود اينهمه راه بروي

پادشاه شهر ‹‹اُز›› بهتر از اين نداشت

ديگر نمي خواهمش...براي تو...

لازم نيست خوب نگهش داري...

ديوانه اي آدم آهني

بايد به جاي دل، مغز مي خواستي

تا بداني

 چقدر                        

زندگي بي عشق و انتظار خوب است....

و من چقدر عاقلم....

 

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 توسط قصدي |

پريشانم....

 

مرا نه سر نه سامان آفريدند

پريشانم . پريشان آفريدند

پريشان خاطران رفتند در خاك

مرا از خاك ايشان آفريدند

باباطاهر

یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط قصدي |

حالا باورت مي شود....؟؟؟؟

 

دستهایم را دور گردنت می آویزم

و مقام صدایت را بوسه باران

باورت نمی شود انگار...

رد چشمهایت را که می گیرم چه؟!!

ساعتها

 باز هم...

باشد...

دورتر می ایستم

با ساکت ترین نگاه

حالا با این اشکها

باورت می شود

عاشقم به کلماتت؟؟؟؟

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 توسط قصدي |

مهربان باشيم....

 

فرصت كمي تا آخر سال باقيه... بهتره همه اين فرصت را صرف مهربوني كنيم..... به قول يه عزيزي هميشه فرصت براي خوب بودن و دوست داشتن و مهربوني كردن كمه... اما واسه بدي زيااااااااد.... مهربان باشيم....  دلم داره كم كم واسه امسال تنگ مي شه... با اينكه سال متضادها بود براي من .... بدهاي زياد و خوبهاي كم.... حالا واسه خداحافظي با امسال دوباره ميام و سلام به سال بعد... يادتون نره.... مهربان باشيم....

سلام بي خداحافظ....

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 توسط قصدي |

سمت سبزه...

 

تو با سپيده مي رسي

نگاهت از طواف نور

و گامهاي روشنت

دوباره سمت سبزه را به خاك مژده مي دهد

و هفت سين سال نو

دوباره می شود سلام تازه اي

كه پيش هفت آينه نگاه تو نشسته است....

 

اين از شعراي سال ۸۰ است، و اختصاصي براي دوستي گذاشتم كه توي اين مدت بسيار مرا تشويق به شادي مي كرد و من قول دادم اولين شعر شادم را براي او اينجا بگذارم... ممنون دوست خوبم....

 

 

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 توسط قصدي |

با من بمون گلم... من كم تحملم....

 

تنها ترين من تنها سفر نكن... اين دلشكسته از ياد رفته را ديوونه تر نكن

با گريه هاي تو روزاي شادمو از ياد ميبرم.

 اما چه فايده ميترسم عاقبت از ياد تو برم...

كم گريه كن گلم... من كم تحملم.

با چشمهاي خيس. اين چشمه هاي غم.

 با گريه زياد با خنده هاي كم.

 انگار تا ابد با اين بهونه ها

جاي من و تو اند ديوونه خونه ها

حرفي بزن گلم من كم تحملم

با من بمون گلم. ..من كم تحملم...

اين آهنگ چاووشي خوب و به طور تمام و كمال ادم را دق مي ده....

 

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 توسط قصدي |

دلم اندازه اين ابرا گرفته...

 

كاش از روز ازل دوست نمي داشتمت...

چه هواي دلگيريه امروز... مخصوصا اگه يه ته مايه اي از بيماري هم داشته باشي و دلت به اندازه همه دنيا گرفته باشه.... انگار هوا ، هواي عاشقاس ... و دل من به اندازه همه دلتنگي هاي عالم غم داره امروز... مخصوصا اگه .... اگه هيچكس جواب دلتنگيتو نده.... دلم اندازه اين ابرا گرفته....

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 توسط قصدي |

كمي خيال... كمي تو....

 

بهترين لباسم را مي پوشم

با زيباترين آرايش

موهاي مش شده ام را روي شانه هايم مي ريزم و

مي رقصم....

مي رقصم...

مي رقصم....

تو رقص ايراني را بيشتر دوست داري

و موهاي مرا اگر بلند شوند/ بيشتر

و من

چرخ مي زنم...

چرخ مي زنم ...

چرخ مي زنم...

و در تمام 360 درجه تو را مي بينم....

دست راستم را مي گيري و مرا

مي چرخاني...

مي چرخاني...

مي چرخاني....

آنقدر كه گيج گيج گيج...

دستهايت دور كمرم مي پيچند

و صدای نرمت  که در گوشم...

...«« ديگر بس است...»»

.

.

.

من بوي تن تو را آميخته با عطر و سيگار دوست دارم...

و گرمي لبهايت را كه هميشه از رنگ لبهای من گله دارند...

و خلسه پکهای سیگار را با تو....

.

.

من هر بعد از ظهر آرايش مي كنم

 بهترين لباسم را مي پوشم

و با اهنگهاي شاد ليلا مي رقصم

و گيج گيج گيج...

از اين چراها

چرا من هنوز آرايش مي كنم بي رژ

چرا قيچي به موهاي بلند شده ام نمي زنم...

چرا هنوز مي رقصم

و چرخ مي خورم...

و چرا تو در هيچكدام از درجه ها نيستي؟؟؟؟؟

.

.

.

اين صداي زنگ خانه است...

آمدي....

 

.

.

.

‹‹خانم صداي ضبط شما...

دخترم درس دارد...

.

.

.

زنك ديوانه است..››

.

.

.

راست مي گويد....

و من

چرخ مي خورم... چرخ مي خورم... و زمين مي خورم...

بي تو ... بي عطر سيگار..

 

 

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 توسط قصدي |

اين دستهاي مادرم نيست...

 

اين دستهاي مادرم نيست بر پيشاني تبدارم... دختر تب داري بايد پاشويه ات كنم....و چه خنك بود تشت آب خنك و پارچه نمدارو دستهاي مهربانش...

تمام تنم درد مي كند، از اين شانه به آن شانه مي چرخم ، عرق مي كنم. خيس مي شوم. سردم مي شود... و اين دستهاي مادرم نيست كه پتو را روي تنم جابجا مي كند....

لبهايم خشك خشك است...و گلويم آنقدر درد مي كند كه نمي توانم بگويم كمي اب، آب دهانم را فرو مي دهم و درد مي پيچد و اين دستهاي مادرم نيست كه ليوان آب را با داروها برايم مي آورد ؛ و من دوباره به ناچار مي خوابم...

گرسنه مي شوم، اين داروها عجيب مرا ضعيف كرده، معده ام مي سوزد و اين دستهاي مادرم نيست كه بشقابي فرني داغ برايم مي آورد و من مي گويم دوست ندارم و او مي گويد بخور برات خوبه، گلوتو نرم مي كنه...

نه اين دستهاي مادرم نيست، صداي او نيست، بايد بلند شوم، تب دارم... سردم مي شود...گرمم مي شود. گرسنه ام...  بايد بلند شوم و كمي آب بياورم و شايد كمي شير داغ...24 ساعت است كه خوابيده ام... تب درد و تب تنيهايي دارد ريشه كنم مي كند... يك نفر بايد مرا به دكتر برساند... بايد بلند شوم... كسي اينجا نيست.... دستهايم را به لبه تخت و به ديوار مي گيرم... تا آشپزخانه انگار تا آن سر دنيا راه باقيست... نگاه مهربان مادرم ساعتها از من دور است....

 

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 توسط قصدي |

پاسخهایی به دوستان....

 

۱) ممنون از دوست های خوبم از احوالپرسیاتون.... امروز کمی بهترم.... شکر.

۲) پاسخ اختصاصی به ....‹‹ به تو از تو مي نويسم...››

رسم زمونه اينه انگار.... هميشه بيشترين اندوه را كسي برات به وجود مياره كه قرار بوده بيشترين شاديها را باهاش داشته باشي.. اين حرفا به تو نمياد... خوشحال بودم تو اين روزا كه يا كسي واقعا خوشحال نيست يا ژست خوشحال نيودن و ناليدن مي گيره (آخه ژست اندوه شيك تره) يه نفر خيلي راحت مي گه من خوشم... خوشحالم و مي خنده و اين خيلي خوب بود....اميدوارم اين حس تو طولاني نشه... بهش دامن نزن... به خودت القا نكن كه شاد نيستي... تمام زندگي بارها و بارها پر از همين چراهايي است كه بي جوابه و گاه حتي اجازه پرسيدن چرا را هم نداري... چراهايي كه پشت در پشت رديف مي شن و هيچ جوابي ندارن جز افسوس... چاره اي نيست بايد با همين چراهاي بي جواب ساخت... و سعي كرد به بهترين روش ساخت.. شاد باش.... شاد شاد.... البته مطمئنم به زودي دوباره مي گي كه هستي و مي خندي...

 

حاصل كارگه كون و مكان اينهمه نيست

باده پيش آر كه اسباب جهان اينهمه نيست

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است

همه آن است وگرنه دل و جان اينهمه نيست

دولت آن است كه بي خون دل آيد به كنار

ورنه با سعي و عمل باغ جنان اينهمه نيست

پنج روزي كه در اين مرحله مهلت داري

خوش بياساي زماني كه زمان اينهمه نيست

 

 

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 توسط قصدي |

كسي شبيه تو....

 

شايد چون آدمك منو ياد اين چند بيت مي اندازه كه دوستش دارم...

دلم چون مترسكي در باغ

ميان حمله گنجشك ها به خاك افتاد

هميشه كودكيم را به ياد دارم آه

كسي شبيه تو قلب مرا تكان مي داد...

نمي دونم شعر كيه. اگه مي دونيد بهم بگيد كه همه اش را بخونم.

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

آدمك 2

 

اين يه گويش ديگه از آدمكه... من عجيب اين شعرو دوست دارم.... نمي دونم مال كيه اما اس ام اس اش زياده و تو وبلاگا مي چرخه.... يه چرخشم اينجا....

آدمك آخر دنياست بخند...

آدمك مرگ همين جاست بخند...

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا، مثله تو تنهاست بخند...

دستخطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخند...

فكر كن درد تو ارزشمند است

فكر كن گريه چه زيباست بخند...

صبح فردا به شبت نيست كه نيست

تازه انگار كه فرداست بخند...

راستي آنچه به يادت داديم

پرزدن نيست كه درجاست،بخند...

آدمك نغمه ي آغاز نخوان

به خدا آخر دنياست، بخند

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

سلام شاعر مهربانيها

 

سلام شاعر مهربانيها

هنوز مهرباني در حوالي شما مي چرخد... در حوالي صداي شما وقتي به ناگاه تمام مهربانيها را به يادم مي آوري كه هنوز در بهترين خاطره ها و يادها زنده ام.

هنوز با زيباي تو عاشقم .... هنوز با مهرباني تو مهربان.... و دلم هنوز در پيشواز باران... آنگونه كه يادم داده اي....

هنوز طنين صدايت و دستي كه برايم تكان مي دهي فراتر از پنجره هاي دور قطار دلم را به شادي مي كشد....

در تمام اين سالها .......چه ديدار خوبي بود آن اولين ديدار در شوراي شعر و ادب ارشاد.. و آن عزيز كه با تو آشنايم كرد و تو در آن بعد از ظهر برايم نوشتي

همينگونه خوب است ... بمانيم در درس اول ... بمانيم در آب بابا... بمانيم تا كودكان دبستان بيايند... و من آنروز فهيدم شاعر سمت مرا از آب بپرسيد كه بود....

و چه خوب و مهربان مرا پذيرفتي آنروز كه عاشق شعر بودم و تمام بضاعتم از شعر شايد چند غزل بود آنهم به نام....

و آمدم از مهرماه.... دور آن ميزمستطيل...تمام پنج شنبه ها را تمام زمستان و بهار و تابستان بعد را ... افطارهاي ماه رمضان جلسات... شب شعرها و آن دوشب افطاري بزرگ... و چه اردي بهشتي بود آن سال اول نمايشگاه... آن غرفه كوچك و چه همه بوديم و خوب بود ... خوب خوب...

شهريور: و چه هيجان و شور و شوقي بود ششمين كنگره شعر جوان... دانشگاه تهران...هتل البرز... وقتي همه بودند... قيصر هم بود.... و آن شب آخر شام درهواي تازه انجمن...

شام اول را كه يادم نمي رود چه شور و شوقي داشتيم همه رفته بوديم رستوران رزبرگر همبرگر خورديم... هنوز آن عكسها تابستاني ترين لحظات سال 80 در ذهن منند...

و يادم نمي رود آنروز را كه چه مهربان و صميمي در اتاق كوچك ما در كانون شعر دانشگاه كنار ما بودي ... و آن شب شعر كه آمدي... اولين فصل شعر دانشگاهها را كه در دانشگاه برگزار كردم فصل شعر زمستان امدي و برايمان شعر خواندي و چه مهربان و صميمي.... هنوز مهرباني در حوالي نگاه شما مي چرخد....

 

و چه خوب است كه نسيم اينجاست ... و بهترين فصل بودن ما كنار هم و چقدر خاطره مشترك داريم و آشناهاي مشترك و دوست داشتني.... وقتي حرف مي زنيم انگار همه هستند ...... آنروز وقتي از در آمد اولين حرفي كه گفت اين بود...

- بابا هر روز وبلاگتو مي خونه......

- جدي ... راست مي گي؟ واقعا هر روز مي خونه...؟؟؟

واقعا مي خونه...

واي چه مهربان....

همه اش را...

هر روز....

و از آنروز مي خواستم بنويسم.... سلامي خاص به شاعر مهربانيها...

اما مجالي نبود اينگونه....

حالا كه تمام داشته و دلخوشيم اين روزهاي طولاني و دور همين قلم است مي نويسم و چه خوب است از اين دور مي خواني شاعر و مي گويي باز هم بنويس و مي گويي و مي گويي و من بازهم سعي مي كنم لابلاي اين كلمه ها آن خود را كه گويي اين سالها جاگذاشته بودمش پشت همه ديوارها و درهاي بسته و قلمهاي نانويسا و كاغذهاي خط خطي باز پيدا كنم . با قلم آشتي مي كنم و با كلمه زندگي....

شاعر سرت سبز و دلت خوش باد هماره... سايبان مهربانيهايت گسترده بر دلهاي آفتابسوخته بي مهر... هر از گاهي نسيم مي آيد و اميدوارم نسيم پيام مهر ما را به شما برساند.. از همين  دور اما به همين نزديكي....

 

 

 

شنبه هجدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

نازنین 1

 

شايد چند سال ديگه خونه خودمون رو هم گم كنم. شايد خودم هم توي خيابونا گم بشم.

نازنين! اولين نقاشي را كه با هم كشيديم، يادت مياد؟ دو تا خط راست كشيديم و گفتيم اين كوچه مونه، بعد خونه هامونو روش علامت زديم.

 

-         اين مربع كه حياطش حوض داره خونه ما، اون يكي مربع كه درخت نارنج داره هم خونه شما.

-          

خونه خودمون رو آبي كرديم و خونه شما رو سبز. درست چسبيده به هم. بعد شماره پلاك و اسم كوچه را نوشتيم. به هم قول داديم هر كي ازمون آدرس خونه هامونو پرسيد، اون نقاشي رو بهش نشون بديم.

سال بعد كه بهارنارنجها شكوفه دادن و عيد ديدني اومديم خونتون، يه نقاشي ديگه كشيديم. شما دو تا كوچه رفته بوديد بالاتر. بعد با هم نشستيم و عكس 3 تا كوچه را كشيديم. يادته چند بار رفتيم بيرون تا اسم كوچه ها و شماره پلاكها رو درست بنويسيم؟!

توي نقاشي خونه هامون از 3 تا كوچه هم نزديكتر بودن، من با يه بند  انگشت مي رسيدم خونه شما و تو با يه انگشت مي اومدي خونه ما و لب حوض مي شستي و ماهي قرمزا رو نگاه مي كردي.

حالا امشب يه نقشه كوچيك از شهرمون، درست به اندازه همون ورق دفتر مشق تو خريدم. ولي تا بيام بگردم و از خونمون به خونه شما برسم، چشام لابلاي اينهمه بزرگراه و اتوبان دو دو مي زنه و سياهي ميره. ميدوني چند بار راه رو اشتباهي اومدم و گم شدم و برگشتم و آخرشم...!!

مي دوني نازنين! حالا توي اين نقشه با 7 تا انگشت كنار هم، باز باز باز هم به خونتون نميرسم.

مي دوني آخه توي اين نقشه خبري از كوچه ها نيست. كجاي اون خيابون مي شه تو رو پيدا كرد، مي دوني! انگار كوچه ها هم مثل كودكي هاي ما بزرگ شدن و خيابون شدن و گم شدن...!!!!

شنبه هجدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

روي ماه خداوند را ببوس.

 

چشماتو يه لحظه ببند.

دست راستتو  روي گردنت بكش... آروم آروم آروم.

يه كم بالاتر . يه كم پايينتر...

چه حسي داري الان؟

حس خوبيه نه؟ يه آرامش عجيب، آره؟

حالا فكر كن ...

او از اين هم به تو نزديكتره...

حالا چه حسي داري....

هستش مگه نه....

از اينم بهت نزديكتر...

از رگ گردنت...از قلبت.. مي توني تصور كني؟؟؟؟

چه خوبه كه اون هست هميشه .... حتي وقتي هيچكس نيست....

دستتو روي گردنت بكش... مي بيني ....ديگه تنها نيستي....

چه خوبه كه سلام اون خداحافظي نداره هر چي هم كه تو بهش سلام نكني....

راستي تا حالا بهش سلام كردي؟؟؟؟

فكرشو بكن

صبح بيدار شي و بگي سلام خداي خوبم.

وقتي عاشقانه بهش فكر مي كنم احساس مي كنم به قدر بي نهايت  قلبم جا باز مي كنه اونقدر كه همه خوبيا رو مي تونم توش جا بدم...

وقتي عاشقانه به خوبياش فكر مي كنم مي بينم اوووووووووه. حتي منم كه بدم اينقدر بد مي تونم بهش فكر كنم و اون اين اجازه را به من مي ده كه هر وقت توي هر شرايطي صداش كنم و نترسم كه جوابمو نده....

فقط بهش بگم سلام

و اون مهربان جواب سلامم را بده

و هيچ نگه خداحافظ... نره.... رو بر نگردونه....

راستي تنها خداست كه هيچوقت نمي گه عزيزم تا حالا دوستت داشتم. خدات بودم. نواختمت. بهت زندگي دادم. عشق دادم نفس دادم ولي عزيزم ديگه از اين به بعد نيستم. خود داني... فكرشو بكن اون هميشه هست... هر وقت تو بخواي... و هميشه مي خوادت كه باشي.... فكرشو بكن هميشه اين من و توئيم كه واسش ناز مي كنيم... وااااااااااااااي فكرشو بكن اون چقدر بزرگه... چقدر صبور و مهربونه كه طاقت همه ناز و اداهاي من و تو رو داره و قهر نميكنه...

فكر شو بكن

همين فقط فكرشو بكن

و بذار جاري بشه تو لحظه هات

همين بس نيست؟؟؟؟

حالا راحت به پشتي صندليت تكيه بده و يه نفس عميق بكش

چي حس كردي...

خود خودشه مگه نه؟

خيلي خوبه مگه نه؟؟؟

بيا از فردا صبح چشم كه باز كرديم بهش سلام كنيم... به خود سلام، سلام كنيم....

به قول مصطفي مستور روي ماه خداوند را ببوس....

 

 

 

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

الرحماني براي خودم...

 

از اين مرده به الرحمان شبهاي جمعه اش قناعت مي كنم

الرحمن علم القران خلق الانسان علمه البيان....

نفسهاي مصنوعي زنده ام نمي كنند...

آرامش اين تنگنا هم بد نيست...

گاهي صداي ضربه هاي سرانگشتت بر روي اين سنگ را مي شنوم

كه آمده اي...

آن خواندنت هم فاتحه اي بيش نيست ...

كل من عليها فان

و يبقي وجه ربك ذوالجلال و الاكرام

فباي آلاء ربكما تكذبان.

 

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

شقشقه هدرت....

 

امشب اینجا یه کسی یا یه چیزی بالاخره یه مبهمی شانس اورد. شاید خودم نمی دونم. اما کدوم خودم نمی د ونم. یک ساعت نوشتم. هر چه ساخته بودم خراب کردم هر چه رشته بودم پنبه کردم آخرشم از این وبلاگ خداحافظی کردم و .... البته نه به این سادگیا.... خلاصه اونقدر نوشتم و خراب کردم که وقتی اومدم ارسالش کنم همون لحظه دیس شدم و مطلب اونهمه نوشته پرید. و من کمی آروم شده بودم. و یاد خطبه شقشقیه امام علی افتادم که بی قیاس وقتی دلش از رفتار مردم با خودش و اسلام و اهل بیت انقدر گرفته بود و رفت بالای منبر و اون خطبه را ایراد کردَ وقتی از منبر اومد پایین گفت شقشقه هدرت...

خلاصه که نمی د ونم چی و کی شانس آورد. ولی دوباره ایمان آوردم به اون دست پنهان که همیشه مراقب ماست. امشب دلم می خواد به جای سلام بی خداحافظ بگم یا حق...

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

من دلم سخت گرفته است...

 

 

من دلم سخت گرفته است از اين مهمانخانه مهمان كش روزش تاريك.....

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

تنها مرا رها كن...

 

رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

مائيم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن

از من گريز تا تو هم در بلا نيفتي

بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن

بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد

اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن

دردي است غير مردن كان را دوا نباشد

پس من چگونه گويم اين درد را دوا كن

 

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

روزهاي نقطه چين...

 

روزهاي نقطه چين،اشك و آه و يك سوال

رد پاي خاطره، حرف عشق بي زوال

حرفهاي مهربان، جمله هاي ناتمام

دستهاي گرم گرم، چشمهاي بي خيال

وعده مي دهي تو هم سيب سرخ عشق را

مي شود نصيب من، سيب هاي سبز و كال

گل ولي نه رفتني، حرف اول تو بود

مي نويسم از تو و يك تصور محال

مي روي تو هم شبي، خواب ديده ام تو را

كو مجال عاشقي، كو مجال يك خيال....

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

كوچه ها...

 

كوچه ها

 پا به پاي گامهاي تو كشيده مي شوند

همچنان كه مي روي و دور مي شوي

و خاطرات كودكي

مثل كوچه هاي تنگ و بي نشان

روي نقشه محو مي شوند....

 

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 توسط قصدي |

قله نشين ...

 

راستش را بگويم

بيايي بهتر است

معلوم است كه بهتر است

اما نيايي هم ؛

ثبتت كرده ام همينجا

آنقدر هستي كه نبودت را نفهمم....

آنقدر بودت كرده ام كه گريزي نداري از ماندن....

اين بالاترين قله اي است كه مي شد ايستاد

مي خواهي بالا بيا مي خواهي نه

من از اين بالا تو را خواهم ديد....

ميل ميل توست....

منكه قله نشين شده ام....

 

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 توسط قصدي |

خونه تكوني دم عيد من...

سلام

آشناهاي قديمي تعجب نكنيد كه هم شعر حوا را ويرايش كردم. هم قالب وبلاگ رو. دم عيد مي خوام يه خونه تكوني درست حسابي بكنم. راستش از اون خود قديمي عبوسم خسته شدم كه مدام غر مي زد و آيه ياس مي خوند و خوشحال نبود. خوب اون خود تا ۲۸ سالگي من بود و از همين امروز خودي ديگرم. هيچ كاري نداره آدم خودشو عوض كنه، خيلي آسونتر از عوض كردن ديگران و اطرافه. وقتي نگرشتو عوض كني مي بيني كه همه چيز عوض مي شه. وقتي منفي فكر كردم به هر چيز، همون منفي پيش اومد،  دوست داشتني هام رفتن و دوست نداشتني ها دوره ام كردند. اينه كه مي گم مي خوام خونه تكوني كنم. ديشب با لبخند خوابيدم ، روي آينه ام نوشتم سلام لبخند بزن.... تا هر بار خودم را ديدم در آينه لبخند بزنم و با دنيا و خودم و مهرباني و شادي و اميد آشتي كنم ... و صبح با لبخند بيدار شدم و امروز به همه لبخند زدم. اين خود بهتري بود. و چقدر احساس سبك بودن مي كنم. احساس مي كنم آهنربايي شده ام كه داره همه خوبيها رو به خودش جذب مي كنه و حتي خوبيهايي كه ظاهرا رفته اند اما مطمئنم كه برمي گردند. هر چيزي به ذاتش بر مي گرده و اگر درونت را مثبت كني همه خوبها به سمتت ميان.

البته ناگفته نماند كه همه اين تفكرات به خاطر ديدن فيلم راز بود كه ديروز ظهر يه قسمتاييش را نوشتم.

نه كه قبلا نمي  دونستم بايد مثبت فكر كنم، چرا مي دونستم ولي حالا باور كردم .... فكر مي كنم دوباره متولد شده ام. درست ساعت ۱۲ شب ۱۳ اسفند.

اول فكر كردم به اينكه چه چيزهاي مثبتي دارم، همه را نوشتم و به خاطر همه اش خدا را شكر كردم و چقدر زياد بود .

بعد فكر كردم به انچه كه مي خوام علاوه بر اينها داشته باشم. اونها را هم نوشتم. و باور كردم كه دارم در راه رسيدن به اونها گام برمي دارم و از همين لحظه اونها را دارم. خيلي حس خوبيه. و از همين امروز صبح كه بيدار شدم تا همين الان ديگه هيچ سنگيني را حس نمي كنم. سبك راه مي روم. سبك نگاه مي كنم. سبك فكر مي كنم و سبك نفس مي كشم. البته خوب هميشه غمي هست، غمي زايل نشدني ولي دارم به اون غم غمهاي جدا نشدني هم به گونه اي ديگر نگاه مي كنم... تو غمي يك غم سخت زيبا....دارم فكر مي كنم كه بايد عشق را در درونم بارور كنم. و اين منم كه دوست داشتن و محبت را منتشر مي كنم و اين محبت خودم را هم در بر مي گيرد.

حس خيلي خوبيه. من آرامم؛ و اميدوار؛

خوب راستش اينا رو دارم اينجا مي نويسم براي اينكه افكار مثبت را منتشر كنم. براي اينكه هر كدوم از شما كه تا خودتونو اسير روزمرگي كرديد و در گير و دار آنچه هست مانده ايد نه آنچه مي خواهيد باشد بدونيد كه مي شه عوضش كرد. هر روز قسمتايي از حرفاي فيلم راز را مي نويسم و خواهم گفت كه چقدر زندگي تغيير پذيره.

دوست خواهم داشت بي انتظار دوست داشته شدن، محبت خواهم كرد بي انتظار پاسخي چون اين محبت در بطن لحظه هاي من ساري و جاري خواهد شد و خودم را نيز خوشحال خواهد كرد.

كافي است. در شب ماندن. در شب زيستن. شكوه كردن كافي است. براي همه مان كافي است.

سلام بي خداحافظ

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 توسط قصدي |

علی سنتوری

 

من با زخم زبونات رفیقم

مرحم بذار رو زخم عمیقم

تنها بودن یه کابوس شومه

عزیزم کار دل نباشی تمومه

عزیزم....

عزیزم...

فیلم سنتوری رو دیدید؟ علی سنتوری کار جدید داریوش مهرجویی... من از دیروز سه بار دیدمش...

نمی خوام بگم چی بود یا نقد کنم یا تعریف کنم. فقط می خوام بگم این بلاییه که سر همه روحای عاشق و هنرمند و فرازمینی میاد.... وقتی هیچکس نمی فهمدت و وقتی قضیه روح با نون و آب و کرایه خونه .... قاطی می شه.... و وقتی نزدیک ترین کسانت هم تو رو نمی فهمن و فقط و فقط یا به افکار پوسیده و زنگ زده خودشون پابندن یا به فکر منافع خودشون... مثل مادر علی و مثل زن علی...

یاد کتاب سمفونی مردگان افتادم.... اونجا هم با آیدین همین کارو کردن... پدرش با افکار بسته اش.... وقتی همه کتاباشو آتیش زد... اینجا هم وقتی سنتورشو شکستن.... البته این فیلم بود و خوشبختانه آخر داستان علی دوباره علی سنتوری شد ولی تو سمفونی مردگان آیدین بیچاره تمام شد.... وقتی کتاباش رفتن... عشقش رفت و ....

سرنوشت هر روح عاشقی همینه ...

نباشی کار دل تمومه عزیزم... عزیزم... شاید صدای غم انگیز و حزن درونی و صادقانه آهنگهای محسن چاوشی هم تاثیر گذاری حسی فیلمو بیشتر کرد... ببینیدش حتما.... گلی به گوشه جمال داریوش مهرجویی .... می گن فیلم توقیف شده... منکه زیاد به روز نیستم... اگه اکران شد حتما برید سینما ببینید...

همیشه همین بوده... 

عزیزم کار دل نباشی تمومه    عزیزم... عزیزم...

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 توسط قصدي |

مرگ...

 

در يك قدمي

سايه ان حفره تنگ

رو به خورشيد

و يا ظلمت يك شام سياه

او مرا مي خواند

پشت لبخند پر از دلهره چشمانم

فكر آن روز كه در پشت سرم بسته شود

نامش چيست؟؟؟؟

حفره در يك قدمي است....

 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

راز .... secret

 

امروز همه اش در کار روحیه سازیم... کیه که عمل کنه.... لااقل شما عمل کنید.... منکه اب از سرم گذشته چه بدستی چه هزار....!!!!!!۱

 

همه ما با نیروی کاملاً یکسانی زندگی میکنیم. با یک قانون: قانون جاذبه .

این قانون میگوید: هرچیزی را که وارد زندگیمان میشود را خودمان جذب کرده ایم.تمام چیزهایی را که در ذهنمان می گذرد را خودمان جذب میکنیم. قانون جاذبه اهمیتی نمیدهد که شما چه چیزی را میخواهید و چه چیزی را نمیخواهید . حتی وقتی به چیزی فکر میکنید یا نگاه میکنید که آن را نمیخواهید و با آن مخالفت میکنید آن را به طرف خودتان جذب میکنید. در آن موقع قانون جاذبه در حال عمل است
.

هر چیزی را چه ببینید چه به خاطر آورید و چه تصور کنید ، هر چیزی که روی آن متمرکز شوید را به سوی خود جذب میکنید. و هرگاه این تمرکز همراه با احساسات شدید باشد جذب آن سریعتر خواهد بود
.

مراقبت از افکار کار سختی به نظر میرسد اما احساساتمان به ما کمک میکند که بفهمیم که به چه فکر میکنیم. هرچه موقع فکر کردن احساس بهتری داشته باشید این احساس خوب باعث میشود که جهتگیری شما در زندگی بهتر باشد و در زندگی روزمره افکاری را پدید می آورید که زندگی بهتری را در آینده برایتان رقم میزند
.

هر چه احساس بهتری داشته باشید چیزهای خوب را بیشتر جذب میکنید که باعث میشود بالاتر و بالاتر بروید
.

به یک چیز زیبا فکر کنید. به یک موسیقی زیبا گوش کنید تا احساس خوبی پیدا کنید. وقتی نسبت به چیزی احساس عشق میکنید آن احساس اینقدر بزرگ است که میتواند برایتان خوشبختی را به ارمغان بیاورد .

 چرچیل: شما جهان خود را می سازید همانطور که در آن پیش میروید .

زندگی می تواند کاملاً رؤیایی باشد و اینطور خواهد بود اگر شما از این راز استفاده کنید
.

جهان هستی مثل غول چراغ جادوست. غول چراغ جادو فقط میگوید: فرمانبردارم سرورم و همیشه فقط همین حرف را تکرار میکند. پس کافیست که شما فقط آن چیزی را که دوست دارید طلب کنید تا غول چراغ جادو به شما بگوید فرمانبردارم سرورم و خواسته تان را برآورده کند. پس اگر دانسته یا ندانسته در مورد چیزی که نمیخواهید یا دوست ندارید ، حرف بزنید یا گله و شکایت کنید یا احساس ناراحتی کنید غول چراغ جادو باز هم میگوید:فرمانبردارم سرورم و همان رابرایتان فراهم میکند
.

آرزو کن ، بطلب ، ایمان داشته باش ، دریافت کن
.

آن چیزی را که میخواهید طلب کنید .( اکثر ما به خودمان اجازه نمیدهیم آن چیزی را که واقعاً دلمان میخواهد طلب کنیم.) کائنات به افکارشما پاسخ میدهد. برای دریافت شما باید خودتان را با آن چیزی که میخواهید همجهت کنید یعنی قدردان باشید و برای دریافت آن شور و اشتیاق داشته باشید .

اکثر افراد افکارشان را به عکس العمل نشان دادن به چیزی که وجود دارد صرف میکنند.(اگر به آن چیزی که هست نگاه کنید و حتی اگر آن را نخواهید یا از آن ناراضی باشید)و به آن فکر کنید، قانون جاذبه دوباره همان چیز را به شما میدهد .

بودا: هر آنچه هستیم نتیجه افکاری است که داشته ایم
.

اگر به جای شکایت برای چیزهایی که دارید قدردانی کنید احساس بهتری پیدا میکنید و این باعث جذب چیزهای بهتری به سمتتان میشود .

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

رهايم كرده اي...

 

رهایم کرده ای در خاک

و حتی آسمان را ابر ابر نمی خواهم

که به وسعت اقیانوس ببارد و آب

تنها

        ترم کند

محصورم کن ابری ترین

مثل ماهیهای کوچک تنگ های بلور

تو برای حوضچه تنهاییم بسی...!!!

 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

13 خط برای زندگی...

 

دوستان خوبم/ امروز یه ایمیل برام رسید که مطالبی که می نویسم را در بر داشت/ آخرشم نوشته بود این فایل را برای هر کی دوست دارید بفرستید.... منم اینجا نوشتم که همه ببینند.. چه اونایی که دوستشون دارم/ چه کسانی که نمی شناسمشون ولی دوست دارم که ببینند.... امیدوارم خوشتون بیاد/

۱) دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو .بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

۲) هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد/و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

۳) اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد/ به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

۴)دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

۵) بدترین شکل دلتنگی برای آن کسی است که در کنار او باشی و بدانی که هر گز به او نخواهی رسید.

۶) هرگز لبخند را ترک نکن/ حتی وقتی ناراحتی- چون هر کسی ممکن است عاشق لبخند تو شود.

۷) تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک تو باشی/ ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

۸) هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند/ نگذران.

۹) شاید خدا نخواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخصی مناسب را/ بدین ترتیب وقتی او را یافتی/ بهتر می توانی شکرگذار باشی.

۱۰) به چیزی که گذشت غم نخور/ به آنچه پس از آن آمده لبخند بزن.

۱۱) همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند/ با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده/ دوباره اعتماد نکن.

۱۲) خود را به فرد بهتری تبدیل کن/ مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

۱۳) زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار/ بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری...

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

دلگير نباش ....

 

سلام

من هيچكدام از آنها كه گفتي نيستم. شايد بودم. شايد خواستم باشم. شايد ديگر نمي خوام باشم. اما

اين را براي تو مي گويم:

احساس عشق سبزترين نوع بودن است

حتي اگر كه گاه گداري گمان كني

كه:... عاشقي و در تو كسي راه مي رود

حتي اگر كه گاه گداري گمان كني....

 

دلگير نباش... قاعده دنيا همين است... در همين وبلاگ نوشتم از دكتر شريعتي كه رسم دنياست تو كسي را دوست داري و او تو را دوست ندارد. كسي تو را دوست دارد و تو او را دوست نداري و هر گاه دو نفر همديگر را دوست داشتند به قاعده به هم نمي رسند....

اما شايد اين قاعده استثنا هم داشته باشد... دلگير نباش دوست من.

 

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

پياده آمده ام

 

پیاده آمده ام
بی چارپا و چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
پر از گریه های فروغ است
پر از دشتهای بی آهو
پر از صدای سرایدار همسایه
که سرفه های سرخ سل
از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند
می دانم
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟

 

يغما گلرويي 

 

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

هديه

 


من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف مي زنم

اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم

فروغ فرخزاد

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

تنهاتر از يك برگ...

 

تنهاتر از یک برگ
با بار شادیهای مهجورم
در آبهای سبز تابستان
آرام می رانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غمهای پاییزی
در سایه ای خود را رها کردم
در سایه‌ی بی اعتبار عشق
در سایه‌ی فرّار خوشبختی
در سایه‌ی نا پایداریها

 

فروغ فرخزاد

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

سهم من اين است...

 

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه ي يك عشقست
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گل ها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند

آه

سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من ،
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن ا ز يك پله ي متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد :
“دست هايت را
دوست مي دارم ”

 

فروغ فرخزاد


یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

سنگين بخواب شيرين...

 

سنگین بخواب شیرین/

بیستون بیستون می خوانندت اگر

قصه همان است

هنوز تیشه ها و کوهها

تنها

بیداریت مباد در عشق

فرهاد مرده است....

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

راز ....

 

بايد راز باشي، رازي سر به مهر، رازي ناگشودني....

امروز سرتا پا سياه پوشيدم، عزيزم، ديگر به من آبي آسمان و ليمويي و صورتي ملايم نمي آيد... سر تا پا سياه پوشيدم، عينك آفتابي نه عينك دودي هم كه به صورتم زدم روي چشمهام،ديگر هيچ كس نفهميد،ديگر هيچكس نمي فهميد با همه كنجكاوي،پشت اين چشمها چه مي گذرد.... و از ميان همه مردم مثل يك سايه، يك سايه نا آشنا گذشتم... بيگانه بيگانه....

صورتي كه پوشيدي و آبي و ليمويي همه مي فهمند كه تو خوشحالي و خوشحالي دليل نمي خواهد،چرا و چوني در بر ندارد... اما راز كه بودي،رازي سياه و تار همه در ابهام كشف تواند... و چه مكاشفه خوبي است....

جالب بود. كسي كه شبيه هيچكس نبود ... نه شبيه دخترهاي رنگ به رنگ امروز در جستجوي نگاهي و دوست داشتني و نه شبيه زنهاي فرسوده قديمي ....

.... يك راز... كسي كه مثل خودش لباس پوشيد... مثل خودش راه رفت، مثل خودش نگاه كرد  و مثل خودش سكوت كرد... و مثل خودش هيچ چيز نخواست....

زني كه سايه وار گذشت و هيچكس ندانستش...از پله ها بالا رفت ...  در را بست  و دوباره صبح چون سايه اي مي رود....

و من در دل شايد مي خندم به مردمي كه هيچ ساده اي را كشف نمي كنند و آه مي كشم براي ساده اي كه فهميده نشد....

 اين يك راز است ... و تنها تو مي داني كه من چه راز ساده اي هستم.... چه راز تنهايي ....

 

شنبه یازدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

خوشا از عشق مردن در كنارت...

 

 

گزيدم از ميان مرگ ها اين گونه مردن را

تو را چون جان فشردن در بر آنگه جان سپردن را

خوشا از عشق مردن در كنارت اي كه طعم تو

حلاوت مي دهد حتي شرنگ تلخ مردن را

چه جاي شكوه ز اندوه تو؟ وقتي دوست تر دارم

من از هر شادي ديگر غم عشق تو خوردن را

مرا مردن بياموز و بدين افسانه پايان ده

كه ديگر بر نمي تابد دلم نوبت شمردن را

كجايي اي نسيم نا بهنگام ! اي جوانمرگي

كه ناخوش دارم از باد زمستاني فسردن را...

 

عزلي از استاد غزل حسين منزوي

 

 

شنبه یازدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

اومدي از شب و سر زد....

 

اومدی از شب و سرزد با تو خورشید دل من

با تو من عاشق ترینم/ تویی امید دل من

اومدی ابرای عالم همه همپای تو بودن

تموم هوای تازه تو نفسهای تو بودن

شب لعنتی که میاد تو رو می بره دوباره

کاش خدا به خاطر ما شبو این ورا نیاره

تو اگه با من نباشی رو می آورم به دریا

یه چشم به آسمونه چشم دیگرم به دریا

رو می آورم به دریا کنار دریا می شینم

گریه می کنم چشاتو/ توی دریاها می بینم

دو تا چشم من دو دریا چشای تو آسمونن

روبروی هم نشستند دردای همو می دونن

عشق من بگو که تا کی میون من و تو فرق شه

چی می شه خراب شه دنیا آسمون تو دریا غرق شه

 

شنبه یازدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

سلام.... سلام....

 

‹‹هر صبح با سلام تو آغاز مي شوم....››

ديگر حرفي نيست جز تمام ناگفته ها....

كنار  تو كه مي نشينم.

دلم مي گويد...

اگر بگذاري....

 

شنبه یازدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

نوشته هاي يه عمه دور براي سامان كوچولو

 

سلام گل قشنگم.

 حتما الان كه داري اينا رو مي خوني واسه خودت مردي شدي و من كلي پير. شايد از اين شبي كه من دارم اين رو برات مي نويسم 15 سال گذشته باشه. تصورش رو بكن. وااااااااي. مثلا سال 1400 باشه. آره اينو حتما مي گم سال 1400 بخوني.. اگه نبودم هم به يكي مي سپرم كه تو اون سال بياي اين وبلاگ رو ببيني...

اما حالا دارم مي نويسم برات كه بدوني توي اين كنج دنيا كه تو الان راحت خوابيدي كه فردا صبح بري ‹‹مَ كواك ›› و من كلي ازت دورم يك دفعه ياد تو منو از اين دنياي سخت بيرون آورد و تصور اينكه تا چند هفته ديگه دوباره ميام پيشت و تو رو بغل مي كنم و مي بوسم و همه مهربونياي دنيا را به تو نثار مي كنم و از تو دريافت مي كنم، كلي شادم كرد.

بهانه كوچك خوشحالي من ...

ديروز كه زنگ زدم تو پيش ماماني بودي. گفتم گوشي را بده بهت باهات حرف بزنم. وروجك اومدي گوشي را گرفتي گفتي سلام خوبم خداحافظ

داشتي با سحر بازي مي كردي . تو هم گفتي سلام خداحافظ عشق كوچولوي من. ولي مي گم سلام بي خداحافظ.

و رفتي دنبال بازيت .... ماماني مي گفت كلي شعر جديد توي مهد كودك ياد گرفتي و من هنوز نشنيدم. اوندفعه كه اومده بودم هرچي اصرارت كردم هيچ شعري بلد نبودي برام بخوني كه ازت فيلم بگيرم.بهت گفتم يه شعر بخون گفتي نه عمه آخه خيلي زياده... گفتم خوب يه ذره اش را بخون گفتي نه خيلي كمه. تو هم منو مي ذاري سركار وروجك. بعد رفتي به قول خودت ‹‹گايوم ددم›››.

هر روز فيلمتو نگاه مي كنم بهانه كوچك خوشحالي من....

اين شعرتو ماماني برام خوند كه ... درست يادم نيست ولي اينجوري بود... بابام بهم گفت آفرين پسر خوبم برات ماشين مي خرم . و تو گفتي ماماني برام ماشين آمبولانس نخريدي.... قول مي دم عيد كه اومدم حتما برات آمبولانس بخرم. يه ماشين آمبولانس گنده به قول خودت.

خلاصه اينا رو اينجا برات نوشتم كه بعدا بدوني من چقدر دوستت دارم و چقدر به يادتم مارگولك كوچولو.

مي خوام يادم بمونه كه بعدا بهت بگم مي خواستي ماشين پِ آيد  بخري و منو بابا اميرو سوار ماشينت كني و بابا رو ببري شركت و منو ببري رستوران شام بخوريم.

اينم خيلي جرقه خوبي بود. از اين به بعد هر بار خاطره هاي تو رو هم ميام اينجا مي نويسم. به اسم خودت...

نوشته هاي يه عمه دور براي سامان كوچولو....

حالا خوب بخواب عزيز دلم. گل كوچولوي قشنگم.

منم سعي مي كنم بخوابم و اميدوارم خواب تو رو ببينم...

 

شنبه یازدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

يه نقل قول نقلي....

 

***اگه دیدی دنیا برات مفهومی نداره تحمل کن... شاید خودت دنیای کسی باشی***

 

اگه فكر مي كنيد كه اين جمله مال منه اشتباه مي كنيد،

تو دايره واژگان من فعلا از اين حرفا پيدا نميشه اگه من بودم مي گفتم اگه ديدي دنيا برات مفهومي نداره .... اصلا من كاري ندارم هر كاري دوست داريد بكنيد....

اين رو نوشتم چون يه دوستي اين رو امروز برام فرستاد. ازش ممنونم... و خوب.... منهم با خوندن اين جمله خنديدم.... البته اونهم مي خواست منو بخندونه  حالا چه فرقي مي كنه كه من چه خنده اي كردم؟؟!!!ا

از نوع پوه و هوه و هوم يا هاهاهاهاها......!!!!!!! همسايه بغلي هم داره مي خنده. صداي خندشون مياد ولي از نوع هاهاهاها.....

تو الان داري چطوري مي خندي؟؟؟؟!!!! اميدوارم هاهاهاهاها....

جمعه دهم اسفند 1386 توسط قصدي |

بیوگرافی

 

يك روز آمدم

مادرم گفت اواخر تابستان بود...

يك روز مي روم

اواسط زمستان شايد ... از دي كه بگذرد نرسيده به اسفند...

 

و در اين ميان ماندم كه زندگي كنم

اما مردم...

خسته ات نكنم...

 

اين تمام من است....

 

جمعه دهم اسفند 1386 توسط قصدي |

آخرش هم نمي فهمم....

 

من آخر نفهميدم تو هستي يا نه.

من آخر نفهميدم اين روزها خوب است يا بد

من آخر نفهميدم غمت تلخ است يا شيرين.

نفهميدم نبودنت بهتر بود يا درد نبودنت

اين روزها مدام حد مي گيريم

اين روزها مدام شعر مي گويم

من آخر نفهميدم شاعرم يا رياضيدان

حد تو را مي گيرم به بي نهايت مي رسي

حد خودم را مي گيرم. صفرم. صفر مطلق ....

عبارت منفي ام زير راديكال خواستن تو...

تعريف نشده اين عشق...

حذف نمي شوي ساده نمي شوي

تجزيه ات مي كنم . مجهول معاون برايت مي آورم، عبارتها را جايگزينت مي كنم...

نه نمي شود...

حذف نمي شوي

ساده نمي شوي...

نمي روي....

به بي نهايت مي رسي...

نه ....

اين مسئله حل نمي شود

اينقدر راه حل جديد نگو...

بگذار نمره اش را از تو نگيرم....

 

 

پنجشنبه نهم اسفند 1386 توسط قصدي |

 

ياد بعضي نفرات روشنم مي دارد....

پنجشنبه نهم اسفند 1386 توسط قصدي |

ياور هميشه مومن

 

اي به داد من رسيده تو روزاي خود شكستن

اي چراغ مهربوني تو شباي وحشت من

اي تبلور حقيقت توي لحظه هاي ترديد

تو شبو از من گرفتي تو منو دادي به خورشيد

اگه باشي يا نباشي براي من تكيه گاهي

براي من كه غريبم تو رفيقي جون پناهي

ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت

غم من مخور كه دوري براي من شده عادت

ناجي عاطفه من شعرم از تو جون گرفته

رگ خشك بودن من از تن تو خون گرفته

اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره كه منو دادي نشونم

 

چهارشنبه هشتم اسفند 1386 توسط قصدي |

نمي شد...

 

نمي شد عشق بي ديني نمي كرد

و با من آنچه مي بيني نمي كرد

نمي شد در ميان شانه هايم

غمت اينقدر سنگيني نمي كرد

 

شعر از منصوره نيكوگفتار

تلواسه از ماه تي تي

چهارشنبه هشتم اسفند 1386 توسط قصدي |

چه گويم غم دل كه ....

 

 

غمی هست در دل که گفتن ندارد

شنفتن ندارد نهفتن ندارد

چو گفتن ندارد غم دل چه گویم

چه گویم غم دل که گفتن ندارد

شنفتن ندارد غم دل چه پرسی

چه پرسی غم دل شنفتن ندارد

دلم چون غبار از تو دارد چه روبم

چه روبم غم دل که روفتن ندارد

زد درد نهانی فرو بند لب فیض

فرو بند لب را که گفتن ندارد

 

شعر از فیض کاشانی

تلواسه از ماه تی تی

چهارشنبه هشتم اسفند 1386 توسط قصدي |

حوا...

 

سلام حواي زيبا....

نامه نانوشته ناتمامت را تمام نخواهم كرد....

بهشت سهم چشمهاي تو نيست....

 آدم تو هم تنهاست...

 

چهارشنبه هشتم اسفند 1386 توسط قصدي |

خسته ام باور كن...

از زندگی از اينهمه تکرار خسته ام               

  از هاي و هوي  كوچه و بازارخسته ام

 دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه                

 امشب دگر ز هر كه و هر كارخسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم              

  آوخ...کزين حصار دل آزار خسته ام

 بيزارم  از خموشي  تقويم  روي ميز          

  وز  دنگ دنگ  ساعت  ديوار خسته ام

 از او كه گفت  يار تو هستم   ولي  نبود                 

 از خود كه بي شكيبم  و  بي يار خسته ام

 تنها و دل گرفته  و بيزار و بي اميد             

 از حال من مپرس كه بسيار خسته ام

 شعر از محمد علي بهمني

 

چهارشنبه هشتم اسفند 1386 توسط قصدي |