|
سلام شاعر مهربانيها
هنوز مهرباني در حوالي شما مي چرخد... در حوالي صداي شما وقتي به ناگاه تمام مهربانيها را به يادم مي آوري كه هنوز در بهترين خاطره ها و يادها زنده ام.
هنوز با زيباي تو عاشقم .... هنوز با مهرباني تو مهربان.... و دلم هنوز در پيشواز باران... آنگونه كه يادم داده اي....
هنوز طنين صدايت و دستي كه برايم تكان مي دهي فراتر از پنجره هاي دور قطار دلم را به شادي مي كشد....
در تمام اين سالها .......چه ديدار خوبي بود آن اولين ديدار در شوراي شعر و ادب ارشاد.. و آن عزيز كه با تو آشنايم كرد و تو در آن بعد از ظهر برايم نوشتي
همينگونه خوب است ... بمانيم در درس اول ... بمانيم در آب بابا... بمانيم تا كودكان دبستان بيايند... و من آنروز فهيدم شاعر سمت مرا از آب بپرسيد كه بود....
و چه خوب و مهربان مرا پذيرفتي آنروز كه عاشق شعر بودم و تمام بضاعتم از شعر شايد چند غزل بود آنهم به نام....
و آمدم از مهرماه.... دور آن ميزمستطيل...تمام پنج شنبه ها را تمام زمستان و بهار و تابستان بعد را ... افطارهاي ماه رمضان جلسات... شب شعرها و آن دوشب افطاري بزرگ... و چه اردي بهشتي بود آن سال اول نمايشگاه... آن غرفه كوچك و چه همه بوديم و خوب بود ... خوب خوب...
شهريور: و چه هيجان و شور و شوقي بود ششمين كنگره شعر جوان... دانشگاه تهران...هتل البرز... وقتي همه بودند... قيصر هم بود.... و آن شب آخر شام درهواي تازه انجمن...
شام اول را كه يادم نمي رود چه شور و شوقي داشتيم همه رفته بوديم رستوران رزبرگر همبرگر خورديم... هنوز آن عكسها تابستاني ترين لحظات سال 80 در ذهن منند...
و يادم نمي رود آنروز را كه چه مهربان و صميمي در اتاق كوچك ما در كانون شعر دانشگاه كنار ما بودي ... و آن شب شعر كه آمدي... اولين فصل شعر دانشگاهها را كه در دانشگاه برگزار كردم فصل شعر زمستان امدي و برايمان شعر خواندي و چه مهربان و صميمي.... هنوز مهرباني در حوالي نگاه شما مي چرخد....
و چه خوب است كه نسيم اينجاست ... و بهترين فصل بودن ما كنار هم و چقدر خاطره مشترك داريم و آشناهاي مشترك و دوست داشتني.... وقتي حرف مي زنيم انگار همه هستند ...... آنروز وقتي از در آمد اولين حرفي كه گفت اين بود...
- بابا هر روز وبلاگتو مي خونه......
- جدي ... راست مي گي؟ واقعا هر روز مي خونه...؟؟؟
واقعا مي خونه...
واي چه مهربان....
همه اش را...
هر روز....
و از آنروز مي خواستم بنويسم.... سلامي خاص به شاعر مهربانيها...
اما مجالي نبود اينگونه....
حالا كه تمام داشته و دلخوشيم اين روزهاي طولاني و دور همين قلم است مي نويسم و چه خوب است از اين دور مي خواني شاعر و مي گويي باز هم بنويس و مي گويي و مي گويي و من بازهم سعي مي كنم لابلاي اين كلمه ها آن خود را كه گويي اين سالها جاگذاشته بودمش پشت همه ديوارها و درهاي بسته و قلمهاي نانويسا و كاغذهاي خط خطي باز پيدا كنم . با قلم آشتي مي كنم و با كلمه زندگي....
شاعر سرت سبز و دلت خوش باد هماره... سايبان مهربانيهايت گسترده بر دلهاي آفتابسوخته بي مهر... هر از گاهي نسيم مي آيد و اميدوارم نسيم پيام مهر ما را به شما برساند.. از همين دور اما به همين نزديكي....
|