تبليغاتX
تلواسه های ماه تي تي
 

خوب ديگه بهار خانوم كم كم چمدونشو برداشته و داره مياد...

منم ديگه بايد چمدونم و بردارم و برم....

نه كه فكر كنيد من ننه سرمام كه تا بهار خانوم بياد من ميرم...

نه خير، منم دارم ميرم تا كنار يه سفره هفت سين سبز منتظر اومدن بهار خانوم بشينم تا وقتي زنگ زد و اومد، برم درو براش باز كنم....

بهار همتون سرسبز و پر از شادي باشه....

دلاي همتون بهاري...

بعد از اينهمه سال كه كنار سفره هفت سين دعاي تحويل سال رو خوندم امسال خوب معنيشو مي فهمم كه:

خدايا حال همه ما را به بهترين حالها تبديل كن...

سلام بي خداحافظ تا نهم فروردين كه دوباره ميام به اميد خدا... به اميد ديدار در بهار ۸۷.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:58 توسط ماه تي تي |

 

دقايقي است به اين صفحه سفيد خيره شده ام. مي خواهم از امسال بنويسم.... دست و دلم مي لرزد...

از چه اش بايد نوشت؟؟؟؟؟

از روزهاي طولاني و زيادش به اندازه تابستانهاي طولاني اهواز، بد - يا خوبهاي كمش اندازه هواي بهارش؟

از دقيقه هاي كشدار و طولاني و پراضطرابش يا ......

نه از خوبش مي گويم نه از بدش.... هر دو رنج آورند...

سال 86 را به دست فراموشي مي سپارم. سالي را كه شايد سالها بود مي دانستم مي رسد آخر....

اتفاقهاي زيادي افتاد... خوبهايش به شماره انگشتان يك دستم نمي رسد

و..

مگر مي شود آبان امسال و قيصر را فراموش كرد.... شايد هم بشود... شايد بشود فراموش كرد كه قيصر ....آري اينگونه بهتر است...

 

بايد امسال را فراموش كرد...تمامش را ....

پشت دروازه هاي سال 87 تمام كوله بار امسال را جز يك ساك دستي كوچك با چند تا ياد و خاطره خوب جا مي گذارم و قدم در اولين روز بهار مي گذارم.

چشمهايم را مي بندم و همه آنهايي را كه دوستشان دارم به خاطر مي آورم.... آنهايي كه مي شناسم و برايم مهمند... آنهايي كه مي شناسم و ..... خلاصه همه را... و حتي آنهايي نمي شناسم...

مي خواهم دعا كنم....

دعا مي كنم امسال براي همه سال هفت سين سلامت و سعادت و سور و سود و سبقت و سرور و سرافرازي باشد.

دعا مي كنم سايه بان مهر خدا همواره بر سرمان گسترده باشد تا دلهاي افتابسوخته بي مهر سبز شوند....

دعا مي كنم امسال دلي را نشكنيم.

دعا مي كنم غم به دلهايمان راه نيابد.

دعا مي كنم راه ها گشوده و پنجره ها باز باشند.

دعا مي كنم تمام شبهاي ابري به سپيده دم روشن برسند.

دعا مي كنم امسال كاري نكنيم كه اشكي از چشمي جاري شود.

دعا مي كنم دستهايمان مهر بكارد و نگاهمان عشق درو كند.

دعا مي كنم بينديشيم نه فقط بپذيريم.

دعا مي كنم ببينيم نه فقط نگاه كنيم.

و

دعا مي كنم

سلامهايمان هماره بي خداحافظي باشد....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:53 توسط ماه تي تي |

 

 

حالا مي دانم چقدر خوب است

فقط جارو كني...

ظرف بشويي...

غذا درست كني...

درس بخواني...

504 كلمه اساسي لاتين را ياد بگيري

و منتظر نباشي

 

از اول هم لازم نبود اينهمه راه بروي

پادشاه شهر ‹‹اُز›› بهتر از اين نداشت

ديگر نمي خواهمش...براي تو...

لازم نيست خوب نگهش داري...

ديوانه اي آدم آهني

بايد به جاي دل، مغز مي خواستي

تا بداني

 چقدر                        

زندگي بي عشق و انتظار خوب است....

و من چقدر عاقلم....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:18 توسط ماه تي تي |

 

مرا نه سر نه سامان آفريدند

پريشانم . پريشان آفريدند

پريشان خاطران رفتند در خاك

مرا از خاك ايشان آفريدند

باباطاهر

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 8:30 توسط ماه تي تي

 

دستهایم را دور گردنت می آویزم

و مقام صدایت را بوسه باران

باورت نمی شود انگار...

رد چشمهایت را که می گیرم چه؟!!

ساعتها

 باز هم...

باشد...

دورتر می ایستم

با ساکت ترین نگاه

حالا با این اشکها

باورت می شود

عاشقم به کلماتت؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 19:22 توسط ماه تي تي |

 

فرصت كمي تا آخر سال باقيه... بهتره همه اين فرصت را صرف مهربوني كنيم..... به قول يه عزيزي هميشه فرصت براي خوب بودن و دوست داشتن و مهربوني كردن كمه... اما واسه بدي زيااااااااد.... مهربان باشيم....  دلم داره كم كم واسه امسال تنگ مي شه... با اينكه سال متضادها بود براي من .... بدهاي زياد و خوبهاي كم.... حالا واسه خداحافظي با امسال دوباره ميام و سلام به سال بعد... يادتون نره.... مهربان باشيم....

سلام بي خداحافظ....

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:38 توسط ماه تي تي

 

تو با سپيده مي رسي

نگاهت از طواف نور

و گامهاي روشنت

دوباره سمت سبزه را به خاك مژده مي دهد

و هفت سين سال نو

دوباره می شود سلام تازه اي

كه پيش هفت آينه نگاه تو نشسته است....

 

اين از شعراي سال ۸۰ است، و اختصاصي براي دوستي گذاشتم كه توي اين مدت بسيار مرا تشويق به شادي مي كرد و من قول دادم اولين شعر شادم را براي او اينجا بگذارم... ممنون دوست خوبم....

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 7:44 توسط ماه تي تي |

 

تنها ترين من تنها سفر نكن... اين دلشكسته از ياد رفته را ديوونه تر نكن

با گريه هاي تو روزاي شادمو از ياد ميبرم.

 اما چه فايده ميترسم عاقبت از ياد تو برم...

كم گريه كن گلم... من كم تحملم.

با چشمهاي خيس. اين چشمه هاي غم.

 با گريه زياد با خنده هاي كم.

 انگار تا ابد با اين بهونه ها

جاي من و تو اند ديوونه خونه ها

حرفي بزن گلم من كم تحملم

با من بمون گلم. ..من كم تحملم...

اين آهنگ چاووشي خوب و به طور تمام و كمال ادم را دق مي ده....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:3 توسط ماه تي تي

 

كاش از روز ازل دوست نمي داشتمت...

چه هواي دلگيريه امروز... مخصوصا اگه يه ته مايه اي از بيماري هم داشته باشي و دلت به اندازه همه دنيا گرفته باشه.... انگار هوا ، هواي عاشقاس ... و دل من به اندازه همه دلتنگي هاي عالم غم داره امروز... مخصوصا اگه .... اگه هيچكس جواب دلتنگيتو نده.... دلم اندازه اين ابرا گرفته....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 9:48 توسط ماه تي تي

 

بهترين لباسم را مي پوشم

با زيباترين آرايش

موهاي مش شده ام را روي شانه هايم مي ريزم و

مي رقصم....

مي رقصم...

مي رقصم....

تو رقص ايراني را بيشتر دوست داري

و موهاي مرا اگر بلند شوند/ بيشتر

و من

چرخ مي زنم...

چرخ مي زنم ...

چرخ مي زنم...

و در تمام 360 درجه تو را مي بينم....

دست راستم را مي گيري و مرا

مي چرخاني...

مي چرخاني...

مي چرخاني....

آنقدر كه گيج گيج گيج...

دستهايت دور كمرم مي پيچند

و صدای نرمت  که در گوشم...

...«« ديگر بس است...»»

.

.

.

من بوي تن تو را آميخته با عطر و سيگار دوست دارم...

و گرمي لبهايت را كه هميشه از رنگ لبهای من گله دارند...

و خلسه پکهای سیگار را با تو....

.

.

من هر بعد از ظهر آرايش مي كنم

 بهترين لباسم را مي پوشم

و با اهنگهاي شاد ليلا مي رقصم

و گيج گيج گيج...

از اين چراها

چرا من هنوز آرايش مي كنم بي رژ

چرا قيچي به موهاي بلند شده ام نمي زنم...

چرا هنوز مي رقصم

و چرخ مي خورم...

و چرا تو در هيچكدام از درجه ها نيستي؟؟؟؟؟

.

.

.

اين صداي زنگ خانه است...

آمدي....

 

.

.

.

‹‹خانم صداي ضبط شما...

دخترم درس دارد...

.

.

.

زنك ديوانه است..››

.

.

.

راست مي گويد....

و من

چرخ مي خورم... چرخ مي خورم... و زمين مي خورم...

بي تو ... بي عطر سيگار..

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:42 توسط ماه تي تي |

 

اين دستهاي مادرم نيست بر پيشاني تبدارم... دختر تب داري بايد پاشويه ات كنم....و چه خنك بود تشت آب خنك و پارچه نمدارو دستهاي مهربانش...

تمام تنم درد مي كند، از اين شانه به آن شانه مي چرخم ، عرق مي كنم. خيس مي شوم. سردم مي شود... و اين دستهاي مادرم نيست كه پتو را روي تنم جابجا مي كند....

لبهايم خشك خشك است...و گلويم آنقدر درد مي كند كه نمي توانم بگويم كمي اب، آب دهانم را فرو مي دهم و درد مي پيچد و اين دستهاي مادرم نيست كه ليوان آب را با داروها برايم مي آورد ؛ و من دوباره به ناچار مي خوابم...

گرسنه مي شوم، اين داروها عجيب مرا ضعيف كرده، معده ام مي سوزد و اين دستهاي مادرم نيست كه بشقابي فرني داغ برايم مي آورد و من مي گويم دوست ندارم و او مي گويد بخور برات خوبه، گلوتو نرم مي كنه...

نه اين دستهاي مادرم نيست، صداي او نيست، بايد بلند شوم، تب دارم... سردم مي شود...گرمم مي شود. گرسنه ام...  بايد بلند شوم و كمي آب بياورم و شايد كمي شير داغ...24 ساعت است كه خوابيده ام... تب درد و تب تنيهايي دارد ريشه كنم مي كند... يك نفر بايد مرا به دكتر برساند... بايد بلند شوم... كسي اينجا نيست.... دستهايم را به لبه تخت و به ديوار مي گيرم... تا آشپزخانه انگار تا آن سر دنيا راه باقيست... نگاه مهربان مادرم ساعتها از من دور است....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:42 توسط ماه تي تي |

 

۱) ممنون از دوست های خوبم از احوالپرسیاتون.... امروز کمی بهترم.... شکر.

۲) پاسخ اختصاصی به ....‹‹ به تو از تو مي نويسم...››

رسم زمونه اينه انگار.... هميشه بيشترين اندوه را كسي برات به وجود مياره كه قرار بوده بيشترين شاديها را باهاش داشته باشي.. اين حرفا به تو نمياد... خوشحال بودم تو اين روزا كه يا كسي واقعا خوشحال نيست يا ژست خوشحال نيودن و ناليدن مي گيره (آخه ژست اندوه شيك تره) يه نفر خيلي راحت مي گه من خوشم... خوشحالم و مي خنده و اين خيلي خوب بود....اميدوارم اين حس تو طولاني نشه... بهش دامن نزن... به خودت القا نكن كه شاد نيستي... تمام زندگي بارها و بارها پر از همين چراهايي است كه بي جوابه و گاه حتي اجازه پرسيدن چرا را هم نداري... چراهايي كه پشت در پشت رديف مي شن و هيچ جوابي ندارن جز افسوس... چاره اي نيست بايد با همين چراهاي بي جواب ساخت... و سعي كرد به بهترين روش ساخت.. شاد باش.... شاد شاد.... البته مطمئنم به زودي دوباره مي گي كه هستي و مي خندي...

 

حاصل كارگه كون و مكان اينهمه نيست

باده پيش آر كه اسباب جهان اينهمه نيست

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است

همه آن است وگرنه دل و جان اينهمه نيست

دولت آن است كه بي خون دل آيد به كنار

ورنه با سعي و عمل باغ جنان اينهمه نيست

پنج روزي كه در اين مرحله مهلت داري

خوش بياساي زماني كه زمان اينهمه نيست

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:40 توسط ماه تي تي |

 

شايد چون آدمك منو ياد اين چند بيت مي اندازه كه دوستش دارم...

دلم چون مترسكي در باغ

ميان حمله گنجشك ها به خاك افتاد

هميشه كودكيم را به ياد دارم آه

كسي شبيه تو قلب مرا تكان مي داد...

نمي دونم شعر كيه. اگه مي دونيد بهم بگيد كه همه اش را بخونم.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:21 توسط ماه تي تي |

 

اين يه گويش ديگه از آدمكه... من عجيب اين شعرو دوست دارم.... نمي دونم مال كيه اما اس ام اس اش زياده و تو وبلاگا مي چرخه.... يه چرخشم اينجا....

آدمك آخر دنياست بخند...

آدمك مرگ همين جاست بخند...

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا، مثله تو تنهاست بخند...

دستخطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخند...

فكر كن درد تو ارزشمند است

فكر كن گريه چه زيباست بخند...

صبح فردا به شبت نيست كه نيست

تازه انگار كه فرداست بخند...

راستي آنچه به يادت داديم

پرزدن نيست كه درجاست،بخند...

آدمك نغمه ي آغاز نخوان

به خدا آخر دنياست، بخند

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:18 توسط ماه تي تي |

 

سلام شاعر مهربانيها

هنوز مهرباني در حوالي شما مي چرخد... در حوالي صداي شما وقتي به ناگاه تمام مهربانيها را به يادم مي آوري كه هنوز در بهترين خاطره ها و يادها زنده ام.

هنوز با زيباي تو عاشقم .... هنوز با مهرباني تو مهربان.... و دلم هنوز در پيشواز باران... آنگونه كه يادم داده اي....

هنوز طنين صدايت و دستي كه برايم تكان مي دهي فراتر از پنجره هاي دور قطار دلم را به شادي مي كشد....

در تمام اين سالها .......چه ديدار خوبي بود آن اولين ديدار در شوراي شعر و ادب ارشاد.. و آن عزيز كه با تو آشنايم كرد و تو در آن بعد از ظهر برايم نوشتي

همينگونه خوب است ... بمانيم در درس اول ... بمانيم در آب بابا... بمانيم تا كودكان دبستان بيايند... و من آنروز فهيدم شاعر سمت مرا از آب بپرسيد كه بود....

و چه خوب و مهربان مرا پذيرفتي آنروز كه عاشق شعر بودم و تمام بضاعتم از شعر شايد چند غزل بود آنهم به نام....

و آمدم از مهرماه.... دور آن ميزمستطيل...تمام پنج شنبه ها را تمام زمستان و بهار و تابستان بعد را ... افطارهاي ماه رمضان جلسات... شب شعرها و آن دوشب افطاري بزرگ... و چه اردي بهشتي بود آن سال اول نمايشگاه... آن غرفه كوچك و چه همه بوديم و خوب بود ... خوب خوب...

شهريور: و چه هيجان و شور و شوقي بود ششمين كنگره شعر جوان... دانشگاه تهران...هتل البرز... وقتي همه بودند... قيصر هم بود.... و آن شب آخر شام درهواي تازه انجمن...

شام اول را كه يادم نمي رود چه شور و شوقي داشتيم همه رفته بوديم رستوران رزبرگر همبرگر خورديم... هنوز آن عكسها تابستاني ترين لحظات سال 80 در ذهن منند...

و يادم نمي رود آنروز را كه چه مهربان و صميمي در اتاق كوچك ما در كانون شعر دانشگاه كنار ما بودي ... و آن شب شعر كه آمدي... اولين فصل شعر دانشگاهها را كه در دانشگاه برگزار كردم فصل شعر زمستان امدي و برايمان شعر خواندي و چه مهربان و صميمي.... هنوز مهرباني در حوالي نگاه شما مي چرخد....

 

و چه خوب است كه نسيم اينجاست ... و بهترين فصل بودن ما كنار هم و چقدر خاطره مشترك داريم و آشناهاي مشترك و دوست داشتني.... وقتي حرف مي زنيم انگار همه هستند ...... آنروز وقتي از در آمد اولين حرفي كه گفت اين بود...

- بابا هر روز وبلاگتو مي خونه......

- جدي ... راست مي گي؟ واقعا هر روز مي خونه...؟؟؟

واقعا مي خونه...

واي چه مهربان....

همه اش را...

هر روز....

و از آنروز مي خواستم بنويسم.... سلامي خاص به شاعر مهربانيها...

اما مجالي نبود اينگونه....

حالا كه تمام داشته و دلخوشيم اين روزهاي طولاني و دور همين قلم است مي نويسم و چه خوب است از اين دور مي خواني شاعر و مي گويي باز هم بنويس و مي گويي و مي گويي و من بازهم سعي مي كنم لابلاي اين كلمه ها آن خود را كه گويي اين سالها جاگذاشته بودمش پشت همه ديوارها و درهاي بسته و قلمهاي نانويسا و كاغذهاي خط خطي باز پيدا كنم . با قلم آشتي مي كنم و با كلمه زندگي....

شاعر سرت سبز و دلت خوش باد هماره... سايبان مهربانيهايت گسترده بر دلهاي آفتابسوخته بي مهر... هر از گاهي نسيم مي آيد و اميدوارم نسيم پيام مهر ما را به شما برساند.. از همين  دور اما به همين نزديكي....

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 22:24 توسط ماه تي تي |

 

شايد چند سال ديگه خونه خودمون رو هم گم كنم. شايد خودم هم توي خيابونا گم بشم.

نازنين! اولين نقاشي را كه با هم كشيديم، يادت مياد؟ دو تا خط راست كشيديم و گفتيم اين كوچه مونه، بعد خونه هامونو روش علامت زديم.

 

-         اين مربع كه حياطش حوض داره خونه ما، اون يكي مربع كه درخت نارنج داره هم خونه شما.

-          

خونه خودمون رو آبي كرديم و خونه شما رو سبز. درست چسبيده به هم. بعد شماره پلاك و اسم كوچه را نوشتيم. به هم قول داديم هر كي ازمون آدرس خونه هامونو پرسيد، اون نقاشي رو بهش نشون بديم.

سال بعد كه بهارنارنجها شكوفه دادن و عيد ديدني اومديم خونتون، يه نقاشي ديگه كشيديم. شما دو تا كوچه رفته بوديد بالاتر. بعد با هم نشستيم و عكس 3 تا كوچه را كشيديم. يادته چند بار رفتيم بيرون تا اسم كوچه ها و شماره پلاكها رو درست بنويسيم؟!

توي نقاشي خونه هامون از 3 تا كوچه هم نزديكتر بودن، من با يه بند  انگشت مي رسيدم خونه شما و تو با يه انگشت مي اومدي خونه ما و لب حوض مي شستي و ماهي قرمزا رو نگاه مي كردي.

حالا امشب يه نقشه كوچيك از شهرمون، درست به اندازه همون ورق دفتر مشق تو خريدم. ولي تا بيام بگردم و از خونمون به خونه شما برسم، چشام لابلاي اينهمه بزرگراه و اتوبان دو دو مي زنه و سياهي ميره. ميدوني چند بار راه رو اشتباهي اومدم و گم شدم و برگشتم و آخرشم...!!

مي دوني نازنين! حالا توي اين نقشه با 7 تا انگشت كنار هم، باز باز باز هم به خونتون نميرسم.

مي دوني آخه توي اين نقشه خبري از كوچه ها نيست. كجاي اون خيابون مي شه تو رو پيدا كرد، مي دوني! انگار كوچه ها هم مثل كودكي هاي ما بزرگ شدن و خيابون شدن و گم شدن...!!!!

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 21:44 توسط ماه تي تي |

 

چشماتو يه لحظه ببند.

دست راستتو  روي گردنت بكش... آروم آروم آروم.

يه كم بالاتر . يه كم پايينتر...

چه حسي داري الان؟

حس خوبيه نه؟ يه آرامش عجيب، آره؟

حالا فكر كن ...

او از اين هم به تو نزديكتره...

حالا چه حسي داري....

هستش مگه نه....

از اينم بهت نزديكتر...

از رگ گردنت...از قلبت.. مي توني تصور كني؟؟؟؟

چه خوبه كه اون هست هميشه .... حتي وقتي هيچكس نيست....

دستتو روي گردنت بكش... مي بيني ....ديگه تنها نيستي....

چه خوبه كه سلام اون خداحافظي نداره هر چي هم كه تو بهش سلام نكني....

راستي تا حالا بهش سلام كردي؟؟؟؟

فكرشو بكن

صبح بيدار شي و بگي سلام خداي خوبم.

وقتي عاشقانه بهش فكر مي كنم احساس مي كنم به قدر بي نهايت  قلبم جا باز مي كنه اونقدر كه همه خوبيا رو مي تونم توش جا بدم...

وقتي عاشقانه به خوبياش فكر مي كنم مي بينم اوووووووووه. حتي منم كه بدم اينقدر بد مي تونم بهش فكر كنم و اون اين اجازه را به من مي ده كه هر وقت توي هر شرايطي صداش كنم و نترسم كه جوابمو نده....

فقط بهش بگم سلام

و اون مهربان جواب سلامم را بده

و هيچ نگه خداحافظ... نره.... رو بر نگردونه....

راستي تنها خداست كه هيچوقت نمي گه عزيزم تا حالا دوستت داشتم. خدات بودم. نواختمت. بهت زندگي دادم. عشق دادم نفس دادم ولي عزيزم ديگه از اين به بعد نيستم. خود داني... فكرشو بكن اون هميشه هست... هر وقت تو بخواي... و هميشه مي خوادت كه باشي.... فكرشو بكن هميشه اين من و توئيم كه واسش ناز مي كنيم... وااااااااااااااي فكرشو بكن اون چقدر بزرگه... چقدر صبور و مهربونه كه طاقت همه ناز و اداهاي من و تو رو داره و قهر نميكنه...

فكر شو بكن

همين فقط فكرشو بكن

و بذار جاري بشه تو لحظه هات

همين بس نيست؟؟؟؟

حالا راحت به پشتي صندليت تكيه بده و يه نفس عميق بكش

چي حس كردي...

خود خودشه مگه نه؟

خيلي خوبه مگه نه؟؟؟

بيا از فردا صبح چشم كه باز كرديم بهش سلام كنيم... به خود سلام، سلام كنيم....

به قول مصطفي مستور روي ماه خداوند را ببوس....

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:35 توسط ماه تي تي |

 

از اين مرده به الرحمان شبهاي جمعه اش قناعت مي كنم

الرحمن علم القران خلق الانسان علمه البيان....

نفسهاي مصنوعي زنده ام نمي كنند...

آرامش اين تنگنا هم بد نيست...

گاهي صداي ضربه هاي سرانگشتت بر روي اين سنگ را مي شنوم

كه آمده اي...

آن خواندنت هم فاتحه اي بيش نيست ...

كل من عليها فان

و يبقي وجه ربك ذوالجلال و الاكرام

فباي آلاء ربكما تكذبان.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:24 توسط ماه تي تي |

 

امشب اینجا یه کسی یا یه چیزی بالاخره یه مبهمی شانس اورد. شاید خودم نمی دونم. اما کدوم خودم نمی د ونم. یک ساعت نوشتم. هر چه ساخته بودم خراب کردم هر چه رشته بودم پنبه کردم آخرشم از این وبلاگ خداحافظی کردم و .... البته نه به این سادگیا.... خلاصه اونقدر نوشتم و خراب کردم که وقتی اومدم ارسالش کنم همون لحظه دیس شدم و مطلب اونهمه نوشته پرید. و من کمی آروم شده بودم. و یاد خطبه شقشقیه امام علی افتادم که بی قیاس وقتی دلش از رفتار مردم با خودش و اسلام و اهل بیت انقدر گرفته بود و رفت بالای منبر و اون خطبه را ایراد کردَ وقتی از منبر اومد پایین گفت شقشقه هدرت...

خلاصه که نمی د ونم چی و کی شانس آورد. ولی دوباره ایمان آوردم به اون دست پنهان که همیشه مراقب ماست. امشب دلم می خواد به جای سلام بی خداحافظ بگم یا حق...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 1:40 توسط ماه تي تي |

لاک قرمز می زنم

و سایه ای بنفش بر پلکهایم

موهایم را می آرایم

و با سیگاری بر لب و چشمانی خمار

برایت نامه خدا حافظی می نویسم:

بیش از این با دوست داشتنت رنجم مده.

تنهایم بگذار

و خدا حافظ.

 

برای نامه خدا حافظی نوشتن باید زیبا بود.

لبم را سرخ می کنم

و برای دوستانم نامه را می خوانم.

وانمود می کنم بسیار عاشقم بودی

و این نامه تو را ویران خواهد کرد.

دوستانم برایت آه می کشند:

طفلکی!

چه سنگدلی.

 

آری

زنی با لاک قرمز و پلک بنفش

زنی سنگدل به نظر می آید.

و هیچکس نخواهد فهمید که

این تو بودی که مرا نخواستی.

-هیچکس هرگز نباید بداند-

 

در مقابل آینه

نگینی بر گیسوانم می افزایم.

چون الهه ای می درخشم.

زیبا هستم

و تو مرا از دست دادی.

زنی زیبا را از کف دادی

ای بی نوا!

باید برایت دل سوزاند

اگر کنون مرا می دیدی...

 

آری باید زیبا بود.

باید لاکی قرمز داشت

و نگینی بر سر

و پیراهنی سپید که اندام را بنماید.

هیچکس باور نخواهد کرد

 که چنین زنی رانده شده باشد.

 

در جمع دوستانم

طنازی می کنم و می خندم.

به من خواهند گفت:

کمی هم به فکر آن بیچاره باش.

راست می گویند.

بیچاره ای هستی که عشقی را به هیچ باخته ای.

دیگر خشمی ندارم.

آه عزیزم

به حالت رقت می آورم.

این بدن سفت و درخشان

عاشقی دیگر خواهد داشت

و شبهایی پر شورتر

چشم انداز این کوهستان

مرا در پنجره

در آغوش دیگری خواهد دید

و تو

 تنها و بی خبر خواهی بود.

 

آری

برای آرام شدن باید زیبا بود.

برای بخشیدن, فراموش کردن

برای دوباره شروع کردن

باید زیبا بود.

اين مطلب را از سايت اندوه زن بودن http://www.andoohzz.blogfa.com/نوشتم اينجا....

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:28 توسط ماه تي تي |

 

 

من دلم سخت گرفته است از اين مهمانخانه مهمان كش روزش تاريك.....

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:10 توسط ماه تي تي

 

رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

مائيم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن

از من گريز تا تو هم در بلا نيفتي

بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن

بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد

اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن

دردي است غير مردن كان را دوا نباشد

پس من چگونه گويم اين درد را دوا كن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 23:31 توسط ماه تي تي

 

روزهاي نقطه چين،اشك و آه و يك سوال

رد پاي خاطره، حرف عشق بي زوال

حرفهاي مهربان، جمله هاي ناتمام

دستهاي گرم گرم، چشمهاي بي خيال

وعده مي دهي تو هم سيب سرخ عشق را

مي شود نصيب من، سيب هاي سبز و كال

گل ولي نه رفتني، حرف اول تو بود

مي نويسم از تو و يك تصور محال

مي روي تو هم شبي، خواب ديده ام تو را

كو مجال عاشقي، كو مجال يك خيال....

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:36 توسط ماه تي تي |

 

كوچه ها

 پا به پاي گامهاي تو كشيده مي شوند

همچنان كه مي روي و دور مي شوي

و خاطرات كودكي

مثل كوچه هاي تنگ و بي نشان

روي نقشه محو مي شوند....

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:6 توسط ماه تي تي |

 

راستش را بگويم

بيايي بهتر است

معلوم است كه بهتر است

اما نيايي هم ؛

ثبتت كرده ام همينجا

آنقدر هستي كه نبودت را نفهمم....

آنقدر بودت كرده ام كه گريزي نداري از ماندن....

اين بالاترين قله اي است كه مي شد ايستاد

مي خواهي بالا بيا مي خواهي نه

من از اين بالا تو را خواهم ديد....

ميل ميل توست....

منكه قله نشين شده ام....

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 21:38 توسط ماه تي تي |

سلام

آشناهاي قديمي تعجب نكنيد كه هم شعر حوا را ويرايش كردم. هم قالب وبلاگ رو. دم عيد مي خوام يه خونه تكوني درست حسابي بكنم. راستش از اون خود قديمي عبوسم خسته شدم كه مدام غر مي زد و آيه ياس مي خوند و خوشحال نبود. خوب اون خود تا ۲۸ سالگي من بود و از همين امروز خودي ديگرم. هيچ كاري نداره آدم خودشو عوض كنه، خيلي آسونتر از عوض كردن ديگران و اطرافه. وقتي نگرشتو عوض كني مي بيني كه همه چيز عوض مي شه. وقتي منفي فكر كردم به هر چيز، همون منفي پيش اومد،  دوست داشتني هام رفتن و دوست نداشتني ها دوره ام كردند. اينه كه مي گم مي خوام خونه تكوني كنم. ديشب با لبخند خوابيدم ، روي آينه ام نوشتم سلام لبخند بزن.... تا هر بار خودم را ديدم در آينه لبخند بزنم و با دنيا و خودم و مهرباني و شادي و اميد آشتي كنم ... و صبح با لبخند بيدار شدم و امروز به همه لبخند زدم. اين خود بهتري بود. و چقدر احساس سبك بودن مي كنم. احساس مي كنم آهنربايي شده ام كه داره همه خوبيها رو به خودش جذب مي كنه و حتي خوبيهايي كه ظاهرا رفته اند اما مطمئنم كه برمي گردند. هر چيزي به ذاتش بر مي گرده و اگر درونت را مثبت كني همه خوبها به سمتت ميان.

البته ناگفته نماند كه همه اين تفكرات به خاطر ديدن فيلم راز بود كه ديروز ظهر يه قسمتاييش را نوشتم.

نه كه قبلا نمي  دونستم بايد مثبت فكر كنم، چرا مي دونستم ولي حالا باور كردم .... فكر مي كنم دوباره متولد شده ام. درست ساعت ۱۲ شب ۱۳ اسفند.

اول فكر كردم به اينكه چه چيزهاي مثبتي دارم، همه را نوشتم و به خاطر همه اش خدا را شكر كردم و چقدر زياد بود .

بعد فكر كردم به انچه كه مي خوام علاوه بر اينها داشته باشم. اونها را هم نوشتم. و باور كردم كه دارم در راه رسيدن به اونها گام برمي دارم و از همين لحظه اونها را دارم. خيلي حس خوبيه. و از همين امروز صبح كه بيدار شدم تا همين الان ديگه هيچ سنگيني را حس نمي كنم. سبك راه مي روم. سبك نگاه مي كنم. سبك فكر مي كنم و سبك نفس مي كشم. البته خوب هميشه غمي هست، غمي زايل نشدني ولي دارم به اون غم غمهاي جدا نشدني هم به گونه اي ديگر نگاه مي كنم... تو غمي يك غم سخت زيبا....دارم فكر مي كنم كه بايد عشق را در درونم بارور كنم. و اين منم كه دوست داشتن و محبت را منتشر مي كنم و اين محبت خودم را هم در بر مي گيرد.

حس خيلي خوبيه. من آرامم؛ و اميدوار؛

خوب راستش اينا رو دارم اينجا مي نويسم براي اينكه افكار مثبت را منتشر كنم. براي اينكه هر كدوم از شما كه تا خودتونو اسير روزمرگي كرديد و در گير و دار آنچه هست مانده ايد نه آنچه مي خواهيد باشد بدونيد كه مي شه عوضش كرد. هر روز قسمتايي از حرفاي فيلم راز را مي نويسم و خواهم گفت كه چقدر زندگي تغيير پذيره.

دوست خواهم داشت بي انتظار دوست داشته شدن، محبت خواهم كرد بي انتظار پاسخي چون اين محبت در بطن لحظه هاي من ساري و جاري خواهد شد و خودم را نيز خوشحال خواهد كرد.

كافي است. در شب ماندن. در شب زيستن. شكوه كردن كافي است. براي همه مان كافي است.

سلام بي خداحافظ

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 17:30 توسط ماه تي تي |

 

من با زخم زبونات رفیقم

مرحم بذار رو زخم عمیقم

تنها بودن یه کابوس شومه

عزیزم کار دل نباشی تمومه

عزیزم....

عزیزم...

فیلم سنتوری رو دیدید؟ علی سنتوری کار جدید داریوش مهرجویی... من از دیروز سه بار دیدمش...

نمی خوام بگم چی بود یا نقد کنم یا تعریف کنم. فقط می خوام بگم این بلاییه که سر همه روحای عاشق و هنرمند و فرازمینی میاد.... وقتی هیچکس نمی فهمدت و وقتی قضیه روح با نون و آب و کرایه خونه .... قاطی می شه.... و وقتی نزدیک ترین کسانت هم تو رو نمی فهمن و فقط و فقط یا به افکار پوسیده و زنگ زده خودشون پابندن یا به فکر منافع خودشون... مثل مادر علی و مثل زن علی...

یاد کتاب سمفونی مردگان افتادم.... اونجا هم با آیدین همین کارو کردن... پدرش با افکار بسته اش.... وقتی همه کتاباشو آتیش زد... اینجا هم وقتی سنتورشو شکستن.... البته این فیلم بود و خوشبختانه آخر داستان علی دوباره علی سنتوری شد ولی تو سمفونی مردگان آیدین بیچاره تمام شد.... وقتی کتاباش رفتن... عشقش رفت و ....

سرنوشت هر روح عاشقی همینه ...

نباشی کار دل تمومه عزیزم... عزیزم... شاید صدای غم انگیز و حزن درونی و صادقانه آهنگهای محسن چاوشی هم تاثیر گذاری حسی فیلمو بیشتر کرد... ببینیدش حتما.... گلی به گوشه جمال داریوش مهرجویی .... می گن فیلم توقیف شده... منکه زیاد به روز نیستم... اگه اکران شد حتما برید سینما ببینید...

همیشه همین بوده... 

عزیزم کار دل نباشی تمومه    عزیزم... عزیزم...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 14:21 توسط ماه تي تي |

 

در يك قدمي

سايه ان حفره تنگ

رو به خورشيد

و يا ظلمت يك شام سياه

او مرا مي خواند

پشت لبخند پر از دلهره چشمانم

فكر آن روز كه در پشت سرم بسته شود

نامش چيست؟؟؟؟

حفره در يك قدمي است....

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:36 توسط ماه تي تي |

 

امروز همه اش در کار روحیه سازیم... کیه که عمل کنه.... لااقل شما عمل کنید.... منکه اب از سرم گذشته چه بدستی چه هزار....!!!!!!۱

 

همه ما با نیروی کاملاً یکسانی زندگی میکنیم. با یک قانون: قانون جاذبه .

این قانون میگوید: هرچیزی را که وارد زندگیمان میشود را خودمان جذب کرده ایم.تمام چیزهایی را که در ذهنمان می گذرد را خودمان جذب میکنیم. قانون جاذبه اهمیتی نمیدهد که شما چه چیزی را میخواهید و چه چیزی را نمیخواهید . حتی وقتی به چیزی فکر میکنید یا نگاه میکنید که آن را نمیخواهید و با آن مخالفت میکنید آن را به طرف خودتان جذب میکنید. در آن موقع قانون جاذبه در حال عمل است
.

هر چیزی را چه ببینید چه به خاطر آورید و چه تصور کنید ، هر چیزی که روی آن متمرکز شوید را به سوی خود جذب میکنید. و هرگاه این تمرکز همراه با احساسات شدید باشد جذب آن سریعتر خواهد بود
.

مراقبت از افکار کار سختی به نظر میرسد اما احساساتمان به ما کمک میکند که بفهمیم که به چه فکر میکنیم. هرچه موقع فکر کردن احساس بهتری داشته باشید این احساس خوب باعث میشود که جهتگیری شما در زندگی بهتر باشد و در زندگی روزمره افکاری را پدید می آورید که زندگی بهتری را در آینده برایتان رقم میزند
.

هر چه احساس بهتری داشته باشید چیزهای خوب را بیشتر جذب میکنید که باعث میشود بالاتر و بالاتر بروید
.

به یک چیز زیبا فکر کنید. به یک موسیقی زیبا گوش کنید تا احساس خوبی پیدا کنید. وقتی نسبت به چیزی احساس عشق میکنید آن احساس اینقدر بزرگ است که میتواند برایتان خوشبختی را به ارمغان بیاورد .

 چرچیل: شما جهان خود را می سازید همانطور که در آن پیش میروید .

زندگی می تواند کاملاً رؤیایی باشد و اینطور خواهد بود اگر شما از این راز استفاده کنید
.

جهان هستی مثل غول چراغ جادوست. غول چراغ جادو فقط میگوید: فرمانبردارم سرورم و همیشه فقط همین حرف را تکرار میکند. پس کافیست که شما فقط آن چیزی را که دوست دارید طلب کنید تا غول چراغ جادو به شما بگوید فرمانبردارم سرورم و خواسته تان را برآورده کند. پس اگر دانسته یا ندانسته در مورد چیزی که نمیخواهید یا دوست ندارید ، حرف بزنید یا گله و شکایت کنید یا احساس ناراحتی کنید غول چراغ جادو باز هم میگوید:فرمانبردارم سرورم و همان رابرایتان فراهم میکند
.

آرزو کن ، بطلب ، ایمان داشته باش ، دریافت کن
.

آن چیزی را که میخواهید طلب کنید .( اکثر ما به خودمان اجازه نمیدهیم آن چیزی را که واقعاً دلمان میخواهد طلب کنیم.) کائنات به افکارشما پاسخ میدهد. برای دریافت شما باید خودتان را با آن چیزی که میخواهید همجهت کنید یعنی قدردان باشید و برای دریافت آن شور و اشتیاق داشته باشید .

اکثر افراد افکارشان را به عکس العمل نشان دادن به چیزی که وجود دارد صرف میکنند.(اگر به آن چیزی که هست نگاه کنید و حتی اگر آن را نخواهید یا از آن ناراضی باشید)و به آن فکر کنید، قانون جاذبه دوباره همان چیز را به شما میدهد .

بودا: هر آنچه هستیم نتیجه افکاری است که داشته ایم
.

اگر به جای شکایت برای چیزهایی که دارید قدردانی کنید احساس بهتری پیدا میکنید و این باعث جذب چیزهای بهتری به سمتتان میشود .

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:33 توسط ماه تي تي |

 

رهایم کرده ای در خاک

و حتی آسمان را ابر ابر نمی خواهم

که به وسعت اقیانوس ببارد و آب

تنها

        ترم کند

محصورم کن ابری ترین

مثل ماهیهای کوچک تنگ های بلور

تو برای حوضچه تنهاییم بسی...!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:19 توسط ماه تي تي |

 

دوستان خوبم/ امروز یه ایمیل برام رسید که مطالبی که می نویسم را در بر داشت/ آخرشم نوشته بود این فایل را برای هر کی دوست دارید بفرستید.... منم اینجا نوشتم که همه ببینند.. چه اونایی که دوستشون دارم/ چه کسانی که نمی شناسمشون ولی دوست دارم که ببینند.... امیدوارم خوشتون بیاد/

۱) دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو .بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

۲) هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد/و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

۳) اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد/ به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

۴)دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

۵) بدترین شکل دلتنگی برای آن کسی است که در کنار او باشی و بدانی که هر گز به او نخواهی رسید.

۶) هرگز لبخند را ترک نکن/ حتی وقتی ناراحتی- چون هر کسی ممکن است عاشق لبخند تو شود.

۷) تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک تو باشی/ ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

۸) هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند/ نگذران.

۹) شاید خدا نخواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخصی مناسب را/ بدین ترتیب وقتی او را یافتی/ بهتر می توانی شکرگذار باشی.

۱۰) به چیزی که گذشت غم نخور/ به آنچه پس از آن آمده لبخند بزن.

۱۱) همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند/ با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده/ دوباره اعتماد نکن.

۱۲) خود را به فرد بهتری تبدیل کن/ مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

۱۳) زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار/ بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:3 توسط ماه تي تي |

 

سلام

من هيچكدام از آنها كه گفتي نيستم. شايد بودم. شايد خواستم باشم. شايد ديگر نمي خوام باشم. اما

اين را براي تو مي گويم:

احساس عشق سبزترين نوع بودن است

حتي اگر كه گاه گداري گمان كني

كه:... عاشقي و در تو كسي راه مي رود

حتي اگر كه گاه گداري گمان كني....

 

دلگير نباش... قاعده دنيا همين است... در همين وبلاگ نوشتم از دكتر شريعتي كه رسم دنياست تو كسي را دوست داري و او تو را دوست ندارد. كسي تو را دوست دارد و تو او را دوست نداري و هر گاه دو نفر همديگر را دوست داشتند به قاعده به هم نمي رسند....

اما شايد اين قاعده استثنا هم داشته باشد... دلگير نباش دوست من.

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:30 توسط ماه تي تي |

 

عاشقانه

ای شب از رويای تو رنگين شده

سينه از عطر توام سنگين شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایهء مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام ديگر ز دردی بيم نيست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پيش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش، نيش ماران يافتن

زهر در لبخند ياران يافتن

زر نهادن در کف طرارها

آه، ای با جان من آميخته

ای مرا از گور من انگيخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوی خشک سينه ام را آب تو

بستر رگهايم را سيلاب تو

در جهانی اینچنين سرد و سياه

با قدمهایت قدمهايم براه

ای به زير پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گيسويم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه، ای بيگانه با پیرهنم

آشنای سبزه واران تنم

آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمين های جنوب

آه، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سيراب تر

عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست

چلچراغی در سکوت و تيرگيست

عشق چون در سينه ام بيدار شد

از طلب پا تا سرم ايثار شد

اين دگر من نيستم، من نيستم

حيف از آن عمری که با من زيستم

ای لب