تبليغاتX
تلواسه های ماه تي تي
 

کاش از روز ازل دوست نمی داشتمت

..................

امسال بهار هفت سین سکوت چیدی 

سلامهای بی پاسخ....

سلام... سکوت...

هفت ها بار دیگر سلام می کنم

هفت ها بار دیگر جواب نمی دهی

و من آنقدر ....

و من آنقدر ....

و من آنقدر ......

آخر من آنقدر چه هستم که باز هم هفت ها بار سلام می کنم

و تو آنقدر خوب من که باز هم جواب نمی دهی.

تا سفره ام به هم نخورد...

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:43 توسط ماه تي تي |

۱)

نه تکرار می شوم نه تمام

بر این نخهای پاره پاره نامرئی

بر این پنجره آویزان و یاسهای پلاسیده

با همین اشک های سفید....

دیگر شب ها هم نمی رقصانیم....آه....

چه خوشبختند عروسکهای کوکی سیاه....

****

۲)

من دلم برای یک سلام تنگ شده است

و برای کلمه ها...

و برای حس مبهم واژه ها

من دلم برای یک صفحه سفید کاغذ تنگ شده است که بی محابا بنویسم در آن

و بی محابا بشنود

و بگوید...

من دلم برای تو تنگ شده است

من دلم برای تو تنگ شده است

چه کسی تمامت دلتنگی های مرا چون تو در سینه می پذیرد و با سلامی شادی را به مهمانی چشمهایم می کشاند.

چه کسی مهربان خواهد بود آنگونه که نهراسم از بادهای وحشی مزاحم.

چه کسی تلواسه های مرا خواهد شنید وقتی تو نیستی غروب های جمعه...

دیگر غروب کدام جمعه دلگیر نخواهد بود وقتی تو نیستی...

 و من چه فریب بزرگی هستم برای دلم.... این لبخندها چه دغل بازند....

این کلمه ها تمامی ندارند....

کاش ........ بگذار نگویم.... من دلم برای یک درد بزرگ تنگ شده است....

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 22:2 توسط ماه تي تي |

 

...................................

.....................

................................

....................................................................

راستي من عاشق گفته هايش شدم يا نگفته ها؟؟؟؟

ناگفته هايم را مي شنوي؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:31 توسط ماه تي تي |

 

دوستان عزيز

براي جلوگيري و اعتراض به تغيير نام خليج هميشه فارس به خليج عربي در سايت گوگل لطفا به آدرس زير مراجعه كرده و در محل مورد نظر كهدر بالاي صفحه مشخص شده كليك كردهو با درج نام و ايميل خود اين اعتراض را امضا كنيد تا خليج فارس هميشه خليج فارس بماند.

لطفا اين پيام را به همه دوستان خود بگوئيد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:39 توسط ماه تي تي

 

يه نفر مي گفت زنها هيچوقت عاشق نمي شن....

مي گفت هميشه توي همه قصه ها يه مجنون عاشق ليلي شده. يه خسرو عاشق شيرين...***

***

اگر با من نبودش هيچ ميلي چرا ظرف مرا بشكست ليلي....

راستي چرا توي هر موقعيتي عاشقي دغدغه آدمهاست

راستي چرا گمشده همه آدمها توي همه زمانها عشقه؟؟؟

اعجاز عاشقي است كه روزي هزار بار

مي ميرم از براي تو و زنده مي شوم

عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد

اي خواجه درد نيست وگرنه طبيب هست....

درد عشقي كشيده ام كه مپرس

زهر هجري چشيده ام كه مپرس

گشته ام در جهان و آخر كار

دلبري برگزيده ام كه مپرس

بعد از تو باز عاشقي و باز آه نه

اين داستان به نام تو اينجا تمام شد....

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

عشقت به دلم در آمد و باز برفت

باز آمد و رخت خويش بنهاد و برفت

آي عشق چهره آبيت پيدا نيست

و زخمهاي من همه از عشق است از عشق... عشق... عشق...

اي طلايي رنگ... اي تو را چشمان من دلتنگ.... چشمت مهر با من هيچ خواهد داشت....روزگارت بي كه با من بگذرد خوش باد....

من درد تو را زدست آسان ندهم... دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم... از دوست به يادگار دردي دارم.... كان درد به صد هزار درمان ندهم....

تمام ستاره هاي آسمان را براي تو مي خواهم....

چشمي است مرا همه پر از صورت دوست.... با ديده مرا خوش است چون دوست در اوست.... از ديده و دوست فرق كردن نه نكوست... يا دوست به جاي ديده يا ديده خود اوست....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 1:14 توسط ماه تي تي |

 

سلام به همه دوستان

ايندفعه كه رفتم تو وبلاگ ماني تهراني مطالب جالبي گذاشته بود. بد نديدم شما هم يه سري بزنيد. اينم آدرسش.

http://manitehrani.blogfa.com/

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:41 توسط ماه تي تي

 

دختر بهار را ترانه بنام

و به آغوش من بسپارش

با مادرانه ترين لالاييها

وقتي به سينه  مي فشارمش

و عشق را چكه چكه در كامش

دختر بهار را ترانه بنام

به نام مهربانترين پدر

كه چراغ خانه اش روشن بود و

دلش خاموش....

دختر بهار را ترانه بنام

به نام ديواري كه مردانه روي روياهايش ساخت

و مرگ مجال نداد تا همه را قاب بگيرد....

دختر بهار را ترانه بنام

به نام مادر

به نام مرد

به نام من

به نام رويا

به نام مرگ....

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:35 توسط ماه تي تي |

 

آسمان  به خاطر بهار

ترانه ام به خاطر عروسك نداشته اش

و من

به خاطر نداشتن ترانه

امشب گريستيم.....

*****

و من چقدر اين ديوارها را دوست دارم

 به خاطر چشمهايي كه ديگر هيچگاه مرا نمي بينند

و من به فريب اين چشمها عاشق نمي شوم

و گوشهايي كه به غلط نمي شنوند مرا

و به اتهام بودن

كلمات تارعنكبوتيشان ريسمان دار نمي بافد بر گردنم.....

من گريستن پشت اين ديوارها را به خاطر ترانه و بهار دوست دارم...

و سكوت انديشيدن پشت اين ديوارها

و باورم را تنها به بودن اين ديوارها ...

و مرگ خاموش پشت اين ديوارها را...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:34 توسط ماه تي تي |

 

اخيرا دوستان بازي را شروع كرده اند نوشتن آرزوهاي محال....

من آنقدر آرزوي محال دارم كه نمي تونم بشمرمشون....

اولين شون را در مورد آريانا نوشتم...

آرزوي ۲:شايد ۲ مين آرزوي محالم اين باشه كه دوباره مثل سابق هر شب بخوابم.... ۳ ساعت غلت زدم، به همه چيز و همه كس فكر كردم.... هزار تا گوسفند شمردم و كلي ذكر گفتم و كتاب يك مشت استخوان خوك و دستهاي جذامي مصطفي مستور را تمام كردم و كلي به عشق سوسن و كيانوش فكر كردم باز هم نشد كه نشد... حالا كيه كه صبح ساعت ۷ بره اداره.... البته لابد من....و البته اين كمي شوخي بود...

آرزوي ۳: شايد آدم روزهاي دبستان و راهنمايي نشوم، اما دلم مي خواد آدم روزهاي دانشگاهم بشوم .... دلم مي خواهد اين ۶ سال را از زندگيم پاك كنم.... مخصوصا اين دو سال را....

آرزوي ۳:كاش از طرف خدا يه نشوني بهم برسه كه دوستم داره.

آرزوي ۴:آرزوي هاي اين قسمت همه رفت و آمدين. رفت و آمد از مرگ به زندگي...  از حال بد به حال خوب....باز آمدن رفته هايي كه هر رفتنشون غمي سخت شده براي مونده ها....اسم بيارم مجالش نيست....

آرزوي ۵:ديدار دوباره آقاجون

آرزوي۶: اي كه نزديكي مثل من به من اما خيلي دوري..... تقديم كردن تمام كلمه هايم به اونكه رفته ديگه هيچوقت نمياد.... آرزوس ديگه كاش بياد....و تكرار اون روزاي تكرار نشدني....

آرزوي ۷:خيلي خودخواهم آره؟؟؟؟؟ همه اش براي خودم آرزو كردم؟؟؟؟ خوب آرزوهاي محال كه محالن وقتي هم خيلي بزرگ بشن ديگه هيچي.....

اين آرزوي هفتم را مي خوام آرزوي بزرگ غير محال در نظر بگيرم و اونهم برآورده شدن آرزوهاي تمام كساني است كه آرزويي دارند....

دوسه تا آرزوي ديگه هم دارن كه شايد محال نباشن .... الهي اينا هم برآورده شن....

آخر آخرش: الهي عاقبت محمود گردان.... الهي سلامهاي بي خداحافظي....الهي نفس هاي با لبخند... الهي دنياي بي فقر. بي جنگ. بي سلاح. الهي نگاههاي مهربان... الهي دلها و جانهاي سالم.... الهي دنياي يكپارچه مهرباني... الهي كودكان بي اشك. بي دلهره. بي اضطراب.... الهي فريادهاي خموش و نجواهاي ساده.... الهي عشق به جاي ثروت.. الهي نان براي همه.... سقف براي همه.... آرامش براي همه.... الهي پاكي بي تزوير... الهي كلام بي دروغ.... الهي زبان بي كنايه.... الهي بي نيازي و تبع بلند... الهي تفكر آزاد و سالم براي همه... الهي نام بلند دوستي بر قله هاي انسانيت فرا جنسيتي، فرا نژادي، فرا ديني.... و الهي تبلور بهشت باقي در دنياي خاكي.....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 3:39 توسط ماه تي تي |

 

اين روزها احساس مي كنم باز هم دلم تنگ نمي شود.

احساس مي كنم آزادم.

و در اين هواي خوب بهاري وقتي كه باد مي آيد و تمام سرشاخه هاي درختها را تكان مي دهد، من سبك سبك، مثل تمام برگهاي زرد رها، با باد مي روم....

و احساس مي كنم كاش در تمام اين آزادي

هنوز دلتنگ مي شدم

راستي كدام بهتر است؟؟؟؟

دوباره جوان مي شود دلم؟ دوباره شكوفه مي زند؟

دوباره كسي مرا عاشق خواهد كرد؟

دوباره دلم براي تلاقي دونگاه تنگ خواهد شد؟

دوباره دلم خواهد لرزيد؟

دوباره كسي كه مرا عاشق كرد، خواهد رفت؟

دوباره درد تنهايي خواهد آمد؟

دوباره دوري؟؟؟؟؟

ولي فكر كنم نه...

فكر كنم همينطوري بهتر باشد؟؟؟نيست؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 13:40 توسط ماه تي تي |

 

 

وقتی دوری از من

لبخندی نیستَ

تنهاَ

 وقتی که می دانم دوستم داری

اشکهایم معنی لبخند می دهند....

 

****

امشب می خواستم زود بخوابم. نه اشک مجال داد نه یادهای رفته و آمده نه جای خالی مسافر کوچولو.... می دانستم .... امشب خواب هم مجال آرامش نداد....

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 1:49 توسط ماه تي تي |

 

وقتي مسافر كوچولو رفت دل من چقدر مي شكنه؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:54 توسط ماه تي تي

 

لبخندم را باور نكن

اشكهايم را، اما نمي دانم

شايد لبخند را بروياني...

همانطور كه او اشك را...

نامت تنها يك حرف كم دارد تا عشق

 اما

شايد ته مايه خنده هاي تو هم  عاقبتي خيس داشته باشد...

من كه نه خودمم نه تو نه ديگر او....

تو مي خواهي منِ تو باشم؟

پس من او...؟

 من خودم؟؟؟

لبخندها.... اشك ها....

باور نكن....

كسي نيست....

****

باور كن اين، من نيستم...

من آب بودم،

كمي هم دريا...

كمي هم آسمان

از خورشيد هم سهمي داشتم...

باور كن اين من نيستم... 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:56 توسط ماه تي تي |

 

حرف تازه اي ندارم. باز هم سكوت.....

نه شادي اي به وجد مي كشاندم كه بگويم

نه غمي مي جوشاند و بر مي انگيزاندم به شعر....

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 1:10 توسط ماه تي تي |

 

شعر تازه ای برای تو ندارم

وقتی

زیباترین واژه ها را در فرهنگ چشمایت

از من دریغ می کنی/

ساکتم...

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 13:21 توسط ماه تي تي |

 

و چقدر قايم باشك بازي با تو خوب است.

و چقدر دزديده نگاه كردن تو خوب است...

و چقدر يواشكي سرك كشيدن به دلم و لرزه هايش خوب است....

و چقدر خوب است كه تو نمي داني من پشت سرت لبخند مي زنم....

و با يادت لبخند مي زنم....

و چقدر عميق نگاهت مي كنم....

و تمام واژه هاي خوب دنيا را براي تو مي خواهم....

و چقدر خوب است نمي داني وقتي چشم مي گذارم يواشكي تو را نگاه مي كنم...

و چقدر خوب است كه آنقدر يواشكي عاشقم كه خود نيز نمي دانم....

حالا تو قايم شو...

من دنبالت نمي گردم... كافي است نبضم را بگيرم....

امسال بهار بيست و سه سال كودك شده ام....

 

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:15 توسط ماه تي تي |

 

مي خواستم كمي بيشتر  زير سايه ات بنشينم و نفس تازه كنم سرو صبورم

مي خواستم كمي بيشتر سر بر شانه ات بگذارم و بخوابم و آرام بگيرم...

مي خواستم كمي بيشتر از تو ياد بگيرم آنگونه آرام بنشينم و راه بروم و نگاه كنم كه حتي گنجشكهاي كوچك نلرزند....

مي خواستم بهار را با نام تو تعبير كنم سرو بهاريم...

اين آخرين تصويري است كه از تو دارم ...تصوير بهار ۸۷

 

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 8:43 توسط ماه تي تي |

سلام بر همه

من از سفر اومدم .مي خوام بازم بگم سال نو همه مبارك ولي انگار كلمه ها توي دهانم ماسيده مي شوند.

مي دونيد چرا ....

همه اش توي يك هفته اتفاق افتاد

توي همين يك هفته آخر ...

بيايد امسال يه كم با دقت بيشتري همديگر را نگاه كنيم. از كنار هم به راحتي نگذريم... چون به همين راحتي كه الان هستيم يك لحظه بعد شايد نباشيم. شايد نتوانيم صداي هم را بشنويم. شايد نتوانيم چشم در چشم همديگر را ببينيم. شايد حتي فرصت يك سلام را نداشته باشيم.

خداحافظي هميشه بي خبر در كمين ماست

اينرا اولين بار وقتي فهميدم كه قيصر رفت.... اون شب آخر وقتي جلوي تالار مراسم عروسي يكي از دوستان ديدمش و به رسم هميشه سلام و احوالپرسي و.... گفت به خاطر عروسي اومدي... گفتم بله... گفت چه خوبه كه هنوز اين ارتباطا و دوستيا را حفظ كرده ايد.... تشكري كردم و كمي گفتگوي ديگر... آخر قرار نبود قيصر را ديگر نبينم به حرف... چه مي دانستم دفعه ديگر انجمن شاعران پر از عكسهاي گوياي اوست....

و آن روز تصميم گرفتم با دقت بيشتري اطرافيانم را ببينم...

و امسال

هفته آخر كار

باباي آرياناي كوچولو توي راهروي اداره داشت با يكي از همكارا از آريانا حرف مي زد... مي گفت لوزه هاشو عمل كرده... مي گفت حالا بهتر شده و مامانش موهاي آرياناي كوچولو رو كوتاه كرده.... و حتما توي دلش هزار تا برنامه و آرزو داشته براي آريانا... و اين عيد.... حتما روز اول سال، لحظه سال تحويل آريانا لباساي عيدي رو كه با ذوق و شوق در كنار مامان و بابا خريده تنش كرده، موقع تحويل سال بابا و مامان بغلش كردن و بهش عيدي دادن... شايد مي خواسته عيدي هاي امسالش را يه عروسك بزرگ بخره... بزرگترين و خوشگلترين عروسك دنيا رو....

و اونروز صبح ، صبح پنجم عيد ....

مي دونيد حالا باباي آريانا تنهاي تنهاست.... دارم فكر مي كنم به خونه اي كه حتما ديگه پاهاي باباي آريانا ياراي پا گذاشتن به اون فضا رو نداره... وقتي نه آريانا هست و نه مامانش.... و بابا امسال عيد تنهاي تنها شد...

من مي خوام همه را با دقت نگاه كنم.... مي خوام قدر اين لحظه هاي بودن را بدونم.... شماها چطور....

لحظه هاي خوب و بد هميشه وقتي انتظارشو نداريم مي رسن... اينو ديروز يه دوست بهم گفت و گفت چيزي بالاتر از دوست داشتن در لحظه هايي كه انتظارش را نداريم نيست....

دوستت دارم را از من بسيار بپرس

دوستت دارم را به من بسيار بگو...

پس بيايد در تمام لحظه ها دوست داشته باشيم....

و همه براي دل باباي آريانا دعا كنيم....

به اميد شاديهاي ماندگار و نگاه هاي ماندگار....

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 13:33 توسط ماه تي تي |

رویای اول

کاش آریانای کوچولو یکباردیگه در آغوش بدرش بشینه

کاش بابای آریانا اونروز صبح ....

چی می شد اگه سفر نبود

سفر اونروز صبح

خدا رسم سفر ویرون شه ای کاش

حالا بابای آریانا ....

من هیچی نمی تونم بگم.

اینا واقعا تلواسه اند....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8:16 توسط ماه تي تي |