تنها ده سال به پيامبريم مانده
بگذار به حرايم بروم
اين مردم سنگهايشان را از پيش مي فرستند
براي پاهاي پياده من
حرفهايم را در قراني نخواهم زد
براي تاقچه ها
كلام ساده من در نگاهي جاري است
و چشمهاي اين مردم دوخته به بي نگاهي لات و عزا
علي بر شانه هايم نيست...
از آدم تا محمد تنهاست
بگذار به حرايم بروم
تنها ده سال تا پيامبري ساكتم باقي است
خداحافظ همين حالا
با يه وبلاگ ديگه بر مي گردم....
و آنجا هم با سلام بي خداحافظ
سعی کردم آدرس جدید را به تمام دوستانی که لینک کرده ام یا آدرسی ازشون داشتم بذارم.
اگر سهوا دوستی را فراموش کرده ام اینجا برایم بگویید حتما آدرس را می نویسم.
به امید دیدارتان در چاردیواری بی دیوار جدیدم...
پ.ن:
يه حرفي تو دلم بدجوري داره سنگيني مي كنه راجع به پست زنانه ها... توي يكي از نظرهايي كه اينجا برام گذاشته بودند البته يه رهگذر، خوشبختانه... خوب حرفاي جالبي نبود و من حذفش كردم ولي لازم مي دونم يه توضيحي بنويسم راجع به اين پست.... متاسفم كه جديدا يا از قبلا تا جديدا ادما با يه نگاه عاشق مي شن و با سردي گرمي روزگارم عاشقي از كلشون مي پره... من اين پستو گذاشتم براي نگاههاي سطحي كه متاسفانه به زن مي شه.... به نظر خودم آنقدر واضح گفتم كه منظور ديدن درون آدمها و ذات آدميت و انسان بودن بوده نه توجه به ظواهر و با هم بودنهاي دنيوي... به هر حال در آخرين ارزوم در اين وبلاگ اميدوارم يه كمي مغزهاي فندقي آدما بزرگ بشه. يه كم بالاتر از زمين را ببينند....
كلمه ها را عميق تر ببينيم. كمي هم پشت واژه ها را نگاه كنيم. پشت واژه ها گاه دنيايي حرف هست مثل حرفهايي كه پشت يك نگاه هست....
ديگر فقط همين...
عقربه ها كه مي چرخند
مرا مي برند يا تو را
مرا مي آورند يا تو را
بگذار عقربه ها بچرخند
من ساعت از كار افتاده را براي تو دوست تر دارم....
بيا در همين زمان ساكن بمانيم....
مرا به خاطر چشمهايم بخواه نه لب هايم
مرا به خاطر دستهايم نه پاها
مرا به خاطر قدم زدن نه خوابيدن
مرا به خاطر تفكرم ...مرا به خاطر دلم...
مرا به خاطر خودم نه زن بودنم بخواه
آنگاه
به خواستگاري من بيا
با تمام زن بودنم....
پ.ن:
پريشان گويي و نه تلواسه....
در چراگاه خوشبختي
چوپان من ني مي زند،
- از پدرش ياد گرفته
و از پدرانش-
آنهم تنها براي من
او مرا از بين تمام گوسفندها انتخاب كرده است.
او مي تواند چهار گوسفند ديگر هم داشته باشد،
اما ندارد!
مع...!!! چه خوشبختي!!!
او مهربان است
و هيچگاه پوست تن مرا براي خودش پوستين نكرده،
و به من علف مي دهد،
و شايد آب،
و تنها از من مي خواهد برايش بزايم،
- بره هاي چاق -
تا آنها هم بزرگ شوند
و چوپانهاي ديگر برايشان ني بزنند،
اما من نمي زايم!!
شايد آنها پوست تنشان پوستين شود،
و شايد به مسلخ بروند،
چوپان من اما، فرق دارد
او مرا دوست دارد
و اصلا دروغگو نيست...نه!
او ني مي زند
و آب و علف مي دهد
و تنها مي خواهد برايش بزايم
بره هاي چاق
و هنگام ني زدنش مع مع نكنم.
اما چرا من،
راستي چرا من گوسفند بدي هستم؟،
و مع مع مي كنم،
و هنگام ني زدن او به آسمان نگاه مي كنم
و به پرواز پرندگاني كه
چوپان ندارند
و سرنوشت گوسفندي....!!!
*زن
بيابان
خاك
تن
تنهايي و چشمه درون سينه اش
جوشنده
پنهان
منتظر
مشتاق
*
مرد عاشق پرشتاب
*
رسم چشمه مهرباني بود
اما حيف
رهگذر تنها بيابان را لگد كرد و گذشت...
پ ن:
چه فمنيستي شدم من!!!!!!!۱
من اناري را مي كنم دانه
به دل مي گويم
خوب بود این مردم
دانه هاي دلشان پيدا بود....
سهراب.
دلم حلقه جدیدی می خواهد
همسرم را عوض می کنم
۲)
پیراهن جدیدم این روزها فکر می کند/ هر جایی با من نمی آید
ماشینم هم همینطور
کفشهایم هم گاه و بی گاه هر جا می خواهند مرا می برند
امروز رای همه مان یکی است
من و پیراهن و کفش و ماشین
همسرم اما باید بیاید...
*پ.ن:
همسرم = زنم
نه من فمنيستم نه مردانه ها همه ....همه و هيچ نمي گويم... گاه استثنا در خوب است و گاه استثنا در بد... بستگي داره با کدوم تركه آلبالو نواخته باشنت....
دختر ناز و دوست داشتني بابا هنوز كوچيكه. شيرين زباني مي كنه، همه عاشق كلمه هاي غلطين كه مي گه و تشويقش مي كنن براي حرف زدن... عزيزم. نازنينم آفرين .. چي گفتي بابا دوباره بگو...
دختر كوچولو و دوست داشتني بابا وقتي بزرگ مي شه نبايد حرف بزنه...حرفاي درستش هم غلطه... يه زن خوب و سر به راه حرف نمي زنه... فقط گوش مي كنه.....
دختر ناز و دوست داشتني مامان عروسك آرزوهاشو بغل مي كنه ... براش غذا درست مي كنه و مثل مامان منتظر مي مونه تا بابا شب از سر كار خسته بياد...
دختر ناز و دوست داشتني مامان وقتي بزرگ مي شه غذا درست مي كنه و منتظر مي شه تا مرد از راه برسه و شب كه مي شه ، مرد خر خر مي كنه....و اون آرزوهاشو بغل مي كنه...
دختر درس خون و زرنگ بابا درس مي خونه ديپلم مي گيره دانشگاه مي ره و مامان و بابا بهش افتخار مي كنن
دختر درسخون بابا درس خونده پر ادعا شده....
دختر لوس بابا ... شب از تاريكي مي ترسه... شباي رعد و برق كنار مامان و بابا مي خوابه... آخه اون مي ترسه...
اما حالا ديگه بزرگ شده... تنها كه مي شه نبايد بترسه... رعد و برق شيشه ها رو به هم مي كوبه... دختر بابا بايد مرد باشه وقتي مردش نيست... نترسه
دختر بابا از اول كاش پسر بابا بود...
به نام مي خواني ام
و چنان دلم از دست مي رود
كه سالهاست در جستجوي دل
نامم را هم از ياد برده ام....
راستی!
چه مي خواندي مرا؟
بين بودن و نبودن ، بودن تو ناگزيره
اينه كه بي تو نمي شه، حتي فردا خيلي ديره
وعده امروز و فردا، به دلم كه بي تو هيچه
يه تردده تو برزخ، كه بمونه يا بميره
با تو دنياي خيالم رنگ و بوي ديگه داره
نذار اين خيال خوبو، كسي از من پس بگيره
بي تو معنايي نداره پر زدن واسه دل من
وقتي تو دست تو آزاد، بي تو، تو دنيا اسيره
توي دست مهربونت وقتي آسمونو داري
نمي شه دلم بشينه توي دستات پر نگيره
وقتي اسم تو نباشه، حرف تازه اي ندارم
جون مي گيره روي لبهام واژه هاي سرد و تيره
اينه كه بي تو نبايد، اينه كه بي تو نمي شه
اينه كه بين من و تو ، بودن تو ناگزيره....
با خیالت راه می رفتم /
سفر می رفتم /
بیدار می شدم /
حرف می زدم
تمام این روزها و شب ها
اعتراف می کنم
من به تو خیانت کردم
با خیالت خوش بودم
زندگی می کردم!
اين روزها لبخندم خاكستري است
و دلم ،
رنگ يك نگاه ناتمام ......
حرفهايم بوي هميشه را مي دهند
و هميشه يعني
تكرار مبهم يك واژه
يك واژه آبي
صورتي
سبز
خاكستري
مي خواستم تمام نقاشيهاي كودكيم را صورتي بكشم...
درخت هاي صورتي
خانه هاي صورتي
آدمهاي صورتي
و كسي كه راه مي رود
از كوههاي صورتي
تا آبشارهاي صورتي....
صورت تو اما مثل دل من....
محو در خيالهاي رنگ به رنگ
وقتي
روي درخت هاي صورتي نقاشي هايم
همیشه يك كلاغ
و سيمهاي تا بينهايت كشيده
تمام رنگ ها را خاكستري مي كنند
و از تمام رنگهاي مدادها
صورتي گم مي شود
نقاشيهاي من خاكستري است...
اين روزها با هميشه فرق دارم....
پاهاي من مي لرزند
قلبم بد مي زند يا نمي زند... فكر مي كنم نمي زند
آخر همه وقتي كه هيچكس نيست
پاهايم ياراي جلوتر آمدن ندارند
زير اينهمه خاك
حالا ديگر هيچ جا .....
هرجا را هم كه نگاه كنم ديگر در هيچ زاويه اي ....
پشت هيچ ديواري
ديگر هيچ شبي با آرزوي فردا كه شايد فرداي ديگري
آخرش منهم مي شوم...
آخ كه آن سنگ چه سرد است و با من و تو نامهربان
سرم را هرچقدر هم كه نزديك بياورو
ديگر هيچ فايده اي ندارد
مي داني آخرش چه مي شود
آنروز كه نمي دانم در آسمان دنبال چشمهايت بگردم يا پايين تر از زمين...
باورت نشود
اينها را من نگفتم
اينها را تو گفتي
وقتي پاهايت نمي كشند
و تو افسوس مي خوري
كه كاش پاسخ يك سلامش را داده بودم...
اينها را تو مي گويي
و من از آسمان
شايد هم آن مستطيل سرد مي شنوم
و تو بازهم نمي ماني
تاريك و سرد
تو مي روي
و من پس از مرگ هم تنها خواهم بود....
دلم براي شعر تنگ شده است
دلم براي دمي گفتگو
كه حرفهايم را نگفته بشنود.
من دلم شعر مي خواهد
شعرهاي خوب
شبيه آنها كه تو مي گفتي
من دلم براي كسي تنگ شده است
كه به يادش نمي آورم.
دلم از بعد از ظهرهاي هر روز مي گيرد
حالا هي جمعه ها را بهانه مي كنم
مهماني را دوست ندارم
به خانه من بيا
من فنجانهاي قهوه تلخ تو را دوست دارم
كه لب مي زني و نمي خواهي
ديگر اين پكهاي مكرر سيگار آرامم نمي كند
نفسي از بازدم هاي تو را مي خواهم كه گيج گيج گيج
و سرم را به پشتي صندلي تكيه دهم و لبخند بزنم
آه كه چه خوشبختي به من نزديك است....
و چه زود مي شود هر لحظه كه مي خواهم
ترك هاي لبهايم را با نرمي گونه هاي تو، دستهاي تو و لبهاي تو حس كنم....
من دلم براي زيباترين حواي تو تنگ شده است
تو نمي گويي
نمي شنوي
و من فكر مي كنم ماههاست كه مرده ام
من بايد حرف بزنم
كلمه هاي ساده مبهم ترين پرسشها را در ذهن من جواب نمي دهند
و تو ساده ترين سوالهاي مرا
پس من اينهمه كلمه را در دامن كه بريزم
اين ديوارها بايد فراتر روند
يا فرو بريزند
پشت اين ديوارها چشمهاي زني دو دو مي زند
وقتي پله ها انعكاس گامهاي تو نيستند
من بايد حرف بزنم
نمي شنوي.....
روزهاي نقطه چين، اسك و آه و يك سوال
رد پاي خاطره، حرف عشق بي زوال
حرفهاي مهربان، جمله هاي ناتمام
دستهاي گرم گرم، چشمهاي بي خيال
وعده مي دهي تو هم سيب سرخ عشق را
مي شود نصيب من، سيب هاي سبز و كال
گل ولي نه رفتني، حرف اول تو بود
مي نويسم از تو و يك تصور محال
مي روي تو هم شبي، خواب ديده ام تو را
كو مجال عاشقي؟ گو مجال يك خيال؟؟؟
من جز براي تو نمي خواهم خودم را.... اي از همه من هاي من بهتر من تو....
تمام اين بازي براي بهاري ترين فصل... براي پاييزي كه ذات بهار است......براي بهاري كه شكوفه هاي دلش را از خودش دريغ كردند.... براي ديوارهاي پيش چشمان آسماني اش... براي آسمان ساكت نگاهش... براي صبر زيبا و روح بلندش... و براي دلش كه پر از تمام عاشقانه هاي دور است...
گرچه برخي از دوستان هنوز عاشقانه هايشان را ننوشته اند اما اين پست را مي گذارم با عاشقانه هاي همه دوستان....
اگر عاشقانه اي اضافه شد اينجا خواهم نوشت....
روزهاي اردي بهشت كه مي رسه ياد زيباترين هايي مي افتم كه خيلي ازشون گذشته ولي توي ذهنم تازه تازه هستن.
حالا همه توي انجن شاعران در تكاپوي برگزاري نمايشگاه كتاب و برپايي غرفه هستند و من همه اش ياد سال ۸۰ و ۸۱ مي افتم. روزهاي قبل از تبعيد....
ياد اخرين سالي كه با آزاده رفتيم نمايشگاه.. اردي بهشت ۸۱... آخرين سال دانشجويي، فكر كنم يكشنبه بود آره تاريخشو روي صفحه اول همين حافظي كه ۶ ساله دستمه و باهاش تفال مي زنم نوشتم... با اين بيت شعر: مير من خوش مي روي كاندر سرو پا ميرمت
از صبح رفتيم نمايشگاه. با بودجه محدود دانشجويي و تا تونستيم كتاب خريديم. بعد نشستيم توي محوطه چمن نمايشگاه و فكر كنم دو تا ساندويچ خورديم و با همين حافظ تفال زديم... بعد دوباره چرخش توي نمايشگاه شروع شد.... تا حدود ساعت ۶. بايد از نمايشگاه دوتائيمون ميومديم تا خيابون انقلاب. ايستگاه اتوبوس شلوغ و پرازدحام جلوي نمايشگاه و بچه هاي دانشگاه شهيد بهشتي كه اصلا جايي براي ما نذاشته بودن..... خلاصه بايد يه جوري بر ميگشتيم. حالا كه فكر مي كنم نمي دونم كرايه تاكسي ها گرون بود يا براي ما كه خيلي عادت به تاكسي سوار شدن نداشتيم گرون بود يا اون موقع پول نداشتيم كه گرون بود.... نمي دونم.... به هر حال طبق معمول سوار خط يازده شديم و با ازاده از خيابون كنار شهربازي اومدم پايين تو سئول و از اونجا بايد تا ده ونك و از اونجا تا ونك را پياده گز مي كرديم. وسطهاي خيابون سئول كه رسيديم فكر كنم ديگه داشتيم از گرسنگي مي مرديم. انتظار اينكه اون موقع بريم دوباره ساندويچ بخوريم هم خيلي معقول نبود چون اگه معقول بود خوب تاكسي سوار مي شديم ديگه... البته بكذريم از اينكه مگر خيابون سئول ساندويچي داشت؟؟؟؟ همينطور گرسنه و خسته ولي با روحيه و كلي خنده و شوخي هاي دوره دانشجويي كه نه غم نان بود و نه غم... بي خيال .... به هر حال شامه گرسنه دانشجويي امواج رونده بوي نون بربري تازه را كشف كرد و ما را به سمت نونوايي بربري كشاند و يه نون تازه خريديم و نصفش كرديم. حالا مي دونيد چي شد... تو خيابون سئول كه يك طرفه خلاف جهت حركت ما بود ما به عنوان دو تا دانشجوي باحااااااال ديده مي شديم كه داريم نون بربري خالي مي خوريم و ماشينا هم از روبرو براي ما چراغ مي زدن و ما حال مي كرديم و محل ببخشيد ببخشيد .... به كسي نمي ذاشتيم. خوب بالاخره هم رسيديم ونك و سالم و سلامت رسيديم خونه....
قصه ما به سر رسيد.... فيل ماه تي تي حسابي ياد هندستون و نمايشگاه و دانشگاه الزهرا و اردي بهشت و پياده روي و ...... كرده.
از آن قالو بلای دور
تا این بلای قبلتٌ ی کور
بی سلام بی بسم ا...
از گامهای خسته سست
خوبهای بد
زشتهای درست
بی سلام بی بسم ا...
از آخرین اشتباه
عشق و مرد و تکیه گاه
باز می گردم از تمام راه
تمام شد/گذشت/ بود
خدا توبه را چنین سرود
بی سلام.... بی بسم ا....
بنا به دلايلي دوباره اين شعرو گذاشتم. شايد چند بار ديگه هم گذاشتمش.... تمام شد گذشت بود..... تمام شد گذشت بود....
دعوتتون مي كنم به عاشقانه ترين جمله تان.فقط يك جمله يا يك بيت شعر. مي دونيد اگه تنها و تنها به اندازه يك جمله وقت داشتيد به آخر دنيا چي مي گفتيد به اوني كه دوستش داريد؟؟؟؟؟
مي گن اگه تنها سه دقيقه مونده باشه به آخر دنيا همه تلفنهاي دنيا پر مي شه از افرادي كه مي خوان به همديگه بگن:
دوستت دارم. شما چي مي گيد اگه به اندازه يه جمله وقت داشته باشيد؟ به اندازه عاشقانه ترين جمله؟؟؟؟
من اينو بهش مي گم:
من جز براي تو نمي خواهم خودم را......
دعوتي ها:تمام دوستاني كه لينكشان كرده ام + بابا لنگ دراز + س + زهره ماماني + بخصوص شيرين. بوس ماهي . ماني. نيلو. محمود گرجي. شاعر مهربانيها. نسيم. و .........................
۱)
وقتي پرم از سكوت به جاي همه كلمه هاي مهربان....
اين روزها، روز و شب ساكتم.
چشمهايم را كه نگاه كني هم....
***********
۲)
پشت ميزها و پنجره ها
ديگر نه پرنده ها از پشت پنجره تو مي آيند
و نه پست چي....
بگذار نامه هايم زرد شوند،
ديگر به رنگ به رنگي اين درخت عادت كرده ام،
و اين سيم ها
و شماره هاي يازده رقمي
كه نه دستهايم را به تو مي رسانند
نه چشمهايم را....
كدام روز را با سلام به تو آغاز كنم
كه شب چشمهايت را نبرده باشد؟!
****
۳)
زندگي مي كنم مرده وار.
سالهاست.
بي انگيزه.
ندانستم كدام لحظه آمدي و پنجره را گشودي
به بن بستي هميشگي.
آمدي با سپيده
سپيده اي كه هيچگاه به صبح نرسيد.
و در تاريك روشن بودني ناتمام
تمامت زندگي را
به ناتمامي مرگ كشاندي
رویای هزارساله من
با آفرینش تو خلقت من تمام شد
کجای خوابهای باران مانده ای
که تمام بارانها باریده اند و تو
با هیچ بارانی نباریده ای....
بیدار می شوی؟
تو را میان بیداری نگاهها جسته ام
و نجسته ام
مگر نمی دانی؟؟؟؟
انتظار فرسودگی می آفریند
من قرن هاست منتظرم....
نمی دانم از کیست شبیه نوشته های نادر نادرپوره.
۲)
....
سکوت در مقابل سکوت
حرفهای من پاسخی ندارند
روی پیشانیم بنویس غریبه
شاید به چشم یک غریب بنگریم
نه آشنایی
که نگاهت را می دزدی....
دیشب خواب باران دیدم
امشب خواب تو را
فردا کدام تعبیر می شود؟
راه کدام خواب را اشتباه رفته بودی که آمدی؟؟؟؟؟
باید بخوابم....
اين اصل شعر الواره . يه مطلب گذاشتم تو وبلاگم لااقل خواننده مجهول و ناشناس وبلاگمو خيلي زحمت داد:
Paul Eluard پل الوار (الوآر):
تورا به جای همه زنانی که نشناختهام دوست میدارم
تورا به جای همه روزگارانی که نمیزیستهام دوست میدارم
برای خاطر عطر گستره بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود، برای خاطر نخستین گلها
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمیدارم دوست میدارم.
جز تو که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک میبینم.
بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز،
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست میدارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
تو میپنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
۲)
خوب هر كسي با يه اميدي ميره خونه بعد از كار. خسته كه مي شه . امروز مي خوام برم خونه فقط غصه بخورم و به تو فكر كنم. شايدم شعر بگم. شايدم .... ولش كن.
شب كه دوباره اومدم مي گم چقدر چيكار كردم. با تو بي تو. اينقدر اين جمله توي ذهنم تكرار شده. امروز توي راهروي اداره كه داشتم راه مي رفتم از سر تا تهش. داشتم به اين چراي تمام نشدني فكر مي كردم. به اينكه تا آخر راهروي اداره كه سهله تا آخر خود دنيا بگم چرا هم كمه. چرا چرا چرا
راستي چرا هر چي بايد بشه نمي شه
چرا هرچي نبايد بشه مي شه
چرا اينقدر ذهن من از واقعيت. واقعيت از دلخواه من و همه چي از همه چي پرته؟؟
تو يه كلام همون جمله معروف
چرا رو دوست داری كه دوستت نداره
چرا اوني كه دوستت داره را دوست نداری
چرا دو نفري كه همديگه را ....چرا اين جمله دكتر شريعتي اينقدر درسته؟؟؟
و چرا اين مگس وزوزو كه اومده اينجا نشسته و حرفاي صدتا يه غاز مي زنه نمي ره؟؟؟؟؟
فراتر از تو عاشقت شده ام
انگونه كه نامت تنها بهانه اي است براي به واژه نشستنم....
حالا
ديگر تفاوتي ندارد
چگونه نگاه مي كني
چگونه مي گذري
و چگونه نمي بيني ام....
نامت بهانه اي است براي تمام عاشقانه ها....
تو را بجای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را بجای همه کسانیکه دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای محال
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را بجای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه ها
برای پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم
تورا به اندازه همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران،اندازه ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت،اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را بجای همه کسانی که نمی شناخته ام دوست می دارم
تو را بجای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم.....
اين شعریه كه آخر سريال مدار صفر درجه كمي از آن را خواندند. از پل الوار. سايت http://arameshesokoot.blogfa.com/ فرشته مهربون پيداش كردم. از فرشته مهربون هم ممنونم.همینطور از س که گفت شعر از کیه.