|
پنج شنبه ها. پنج شنبه هاي بيكار. پنج شنبه هاي انتظار
پنج شنبه هايي كه زني ، زن بودن خود را مي يابد در خانه.
زني كه بيدار مي شود. و تمام خانه را زير و رو مي كند. و چه زيباست خانه كوچكي كه هر بار جور ديگري چيده مي شود پيش چشماني كه نمي بيند.
و چاي دم كشيده عصر پنج شنبه خستگي را از تن زن بيرون مي كند.
و زن، زن است. شاعر هم كه باشد. و كدام زن انكار مي كند لذت آرامش خانه اي را كه مديون دستهاي اوست....
دلم از اين روزها تاريك است. اين روزها كه اين اداره لعنتي ساعت هايش را در خود مي كشد. بي هيچ روئيدني. دلم خانه مي خواهد. دلم آرامش ساعت هشت هاي خانه را. كه بيدار شوم كارهاي خانه را انجام دهم. آشپزخانه. ظرف هاي شسته. لباسهاي مرتب و اتوكشيده . غذاي خوشبويي كه روي اجاق نم نم مي پزد براي ظهر.... ظهر كه تو مي آيي. بچه ها مي آيند. و من چه د وست دارم لقمه لقمه هاي غذا را در دهان كودكي كه فرو مي رود و كودكي كه مي بالد...
و چه دوست دارم ساعت هاي ده خانه را كه پشت ميز مي نشينم و كتاب مي خوانم و مي نويسم.
و چه د وست دارم ساعتهاي چهار عصر را كه به نشريه مي روم. و چه فرهنگ در اين شهر رشد مي كند .
و من چه دوست دارم بعد از ظهرهاي ثالث را... و بحث هاي ادبي جديد را. و بررسي جريانهاي نقد امروز را...
و چه دوست دارم شبهاي سياست را
و چه دوست دارم كلمه هاي بزرگ را
و چه دوست دارم شبهاي خواب لبخند رضايت را
من چه خوشبختم
كودكم خوشبخت است
همسرم خوشبخت است...
و من چه دوست دارم زن بودن خود را در تمام اين روياها...
دلم از هر روزهاي اين روزها مي گيرد.
ساعتهاي يك ربع به شش صبح را دوست ندارم.
بطالت هاي اداره را دوست ندارم.
حرفهاي خاله زنكي اداره را دوست ندارم
دنياي كوچك پرده ها و مبلهاي ميليوني را دوست ندارم.
پست ها و تبعيض هاي اداره را دوست ندارم.
حضور و غياب مدير را دوست ندارم.
ساعتهاي 2 خسته را د وست ندارم
خوابهاي تا ساعت 7 و كسالتهاي تا شب رادوست ندارم
اين شهر را دوست ندارم.
پنجشنبه ها
پنج شنبه هاي عزيز
پنج شنبه هاي بيكار
پنج شنبه هاي زن بودن من. پنج شنبه هاي فرصت فكر كردن و من بودن را.
پنج شنبه ها ... پنج شنبه...
|