تبليغاتX
لبخند سفید
لبخند سفید

لبخندهاي سفيد/انگار كسي شبيه خودم مرده است...


هر روز

هر روز گمم می کنی

هر روز پیدایم می کنند

هر روز گم میکنم خود را

پیدایت كه می کنم...

***

يك قدم از تو ...

پايان اين راه

گامهاي مشتاقم تا ابد هم نيست...

 

یکشنبه سی ام تیر 1387 توسط قصدي |

كتابانه

 

دوباره تورقي كردم لابلاي سطرهاي سمفوني مردگان عباس معروفي و روي ماه خداوند را ببوس مصطفي مستور. اين دو تا كتاب عجيب حال منو بد مي كنن. شايد هم خوب مي كنن. انگار بعضي جمله هاي روي ماه خداوند... منو به مرز انفجار مي رسونه. حس مي كنم درونم ظرفيت پذيرش اونهمه عظمت اين جمله ها رو نداره. بعضي هاشو كه مي خونم انگار خدا در من حلول مي كنه و چه طبيعيه تلاشي من و شايد دوباره ساخته شدن...

‹‹همه ما مرده شو هستيم اخوي. اما مرده شو ها هم بالاخره مي ميرند.

هرگاه بنده اي مرا بخواند، چنان به سخن او گوش مي سپارم كه گويي بنده اي جز او ندارم اما شگفتا كه بنده ام همه را چنان ني خواند كه گويي همه خداي اويند جز من.››

راستم ميگه ها . نه؟؟؟؟

‹‹وقتي اگاهي كسي آشفته شد خود او هم درمانده مي شه.››

‹‹پرويز فكر نمي كند. پرويز شاد است. پرويز راحت است.››

‹‹خداوند براي هر كس همون قدر وجود داره كه او به خداوند ايمان داره››

‹‹به محض صدايي فكر ميكنم كه محتواي آن هيچ اهميتي ندارد››

اين جمله ... عجب جمله ايه... انگار گاهي يه جمله يه تكه از قلبت را و يا فكرت را مي كنه و توي كلمه ها مي شينه... محض صدا...

‹‹خداوند به موسي گفت : از دو موقعيت خنده ام مي گيره: وقتي من بخوام كاري انجام بشه و تلاش بيهوده ديگران را مي بينم تا جلو انجام اون كار را بگيرن و وقتي من نخوام كاري انجام بشه و جماعتي را مي بينم كه براي انجام اون به آب و اتش مي زنن››

ولي خدا جون به ناداني آدمي نخند چون ما نمي دونيم تدبير تو را...

و صفحه 104 و 105 كتاب كه ديگه حال ندارم بنويسم. خودتون زحمت بكشيد بخونيد.

 

شنبه بیست و نهم تیر 1387 توسط قصدي |

سعديانه...

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه​ایم اینت بلعجب 
در حلقه​ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می​شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان 
چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم
ما خود نمی​رویم دوان در قفای کس
 
آن می​برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
  
  چندان فتاده​اند که ما صید لاغریم

***

من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم

چه کنم نمیتوانم که نظر نگاه دارم

ستم از کسیست بر من که ضرورتست بردن

نه قرار زخم خوردن نه مجال آه دارم

نه فراغت نشستن نه شکیب رخت بستن

نه مقام ایستادن نه گریزگاه دارم

نه اگر همینشینم نظری کند به رحمت

نه اگر همیگریزم دگری پناه دارم

بسم از قبول عامی و صلاح نیک نامی

چو به ترک سر بگفتم چه غم از کلاه دارم

تن من فدای جانت سر بنده و آستانت

چه مرا به از گدایی چو تو پادشاه دارم

چو تو را بدین شگرفی قدم صلاح باشد

نه مروتست اگر من نظر تباه دارم

چه شبست یا رب امشب که ستارهای برآمد

که دگر نه عشق خورشید و نه مهر ماه دارم

مکنید دردمندان گله از شب جدایی

که من این صباح روشن ز شب سیاه دارم

که نه روی خوب دیدن گنهست پیش سعدی

تو گمان نیک بردی که من این گناه دارم

 

شنبه بیست و نهم تیر 1387 توسط قصدي |

خسرو شكيبايي

رئيس باش اما رياست نكن

اصلا چه معني داره كسي با كسي توي اين خونه قهر كنه

قهر باش اما حرف بزن

اين چند جمله را از خانه سبز يادمه

و دكلمه مهرباني

و كاست روحيه سازي با صداش...

مراد بيك... روزي روزگاري... خيلي هاي ديگه هم يادمه....

مرگ

چه كلمه آشنايي شده

و هر روز با يك نفر تعريف مي شه

رفت. خسرو شكيبايي را مي گم....

همين. تاسف. سكوت. سكوت

جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط قصدي |

افعال

 

مي مانم

مي روي

لعنت به اين افعال

كه ماندن را براي من صرف كرد و رفتن را براي تو...

جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط قصدي |

 

مرگ را مي دانم

تا دوست راه ديگري نشان بده

***

مهربان نباشيد با من

تا از یاد ببرم

پاييزي كه به خاطرم آورد

و زمستاني كه ...

مهربان نباشید...

 

جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط قصدي |

روزت مبارك ...

هر روز صبح يه پيام كوتاه

و گاهي كل كل داريم با همديگه كه كي زودتر پيام مي ده

سلام صبح به خير خوبيد

سلام دختر قشنگم. خسته نباشي

بابا جون قرصت يادت نره ساعت ده

امروز براش نوشتم

سلام صبح به خير خوبي بابا

سلام عزيزم. مگه مي شه آدم تو رو داشته باشه و خوب نباشه

دلم مي گيره. هميشه دلم مي گيره وقتي به دستاش فكر مي كنم. وقتي به سكوت و خستگيش فكر مي كنم. وقتي به اسمش فكر ميكنم. وقتي فكر ميكنم چقدر از من دوره و چه كم مي بينمش... دست و دلم مي لرزه. امروز يه حال عجيب غريب دارم. همه اش ياد زمستون مي افتم. سي سي يوي بيمارستان. روزهاي برف و بهمن. و من مي دويدم از اين آزمايشگاه به اون آزمايشگاه براي جواب آزمايشهاش...

پدر... پدر...

پارسال اين موقعا پيشم بود. ظهرا كه مي رفتم خونه هميشه برام ناهار آماده كرده بود. و امان از دير رسيدنهاي پنج دقيقه اي. توي اين هواي داغ مي اومد توي حياط. خيس عرق و داغ. مي گفتم چرا؟ مي گفت نگران بودم... مي گفتم من 5 ساله اينجام چرا نگران....

مي دونه چقدر دوستش دارم. مي دونه الان چشمام پر از اشكه براي نديدنش. براي دستاش. براي راه رفتنش. براي نماز خوندنش پشت ميز... براي شوخيهاش... براي خنده هاش....

مي خوام تبريك بنويسم...

در پناه خدا

زير سايه تو

خودت هميشه مي گي در پناه خدا. زير سايه مرتضي علي...

روزت مبارك عزيزترين...كه از تو اموختم چگونه باشم...

روز همه پدرها مبارك...

روز همه پدرها كه دستهايشان بوي مهرباني و نان مي دهد.

 

 

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط قصدي |

دعا

 

دعا كن

با من مهربان باشي

آمين...!

شنبه بیست و دوم تیر 1387 توسط قصدي |

ماه تيتيانه 2

 

پنج شنبه ها. پنج شنبه هاي بيكار. پنج شنبه هاي انتظار

پنج شنبه هايي كه زني ، زن بودن خود را مي يابد در خانه.

زني كه بيدار مي شود. و تمام خانه را زير و رو مي كند. و چه زيباست خانه كوچكي كه هر بار جور ديگري چيده مي شود پيش چشماني كه نمي بيند.

و چاي دم كشيده عصر پنج شنبه خستگي را از تن زن بيرون مي كند.

و زن، زن است. شاعر هم كه باشد. و كدام زن انكار مي كند لذت آرامش خانه اي را كه مديون دستهاي اوست....

دلم از اين روزها تاريك است. اين روزها كه اين اداره لعنتي ساعت هايش را در خود مي كشد. بي هيچ روئيدني. دلم خانه مي خواهد. دلم آرامش ساعت هشت هاي خانه را. كه بيدار شوم كارهاي خانه را انجام دهم. آشپزخانه. ظرف هاي شسته. لباسهاي مرتب  و اتوكشيده . غذاي خوشبويي كه روي اجاق نم نم مي پزد براي ظهر.... ظهر كه تو مي آيي. بچه ها مي آيند. و من چه د وست دارم لقمه لقمه هاي غذا را در دهان كودكي كه فرو مي رود و كودكي كه مي بالد...

و چه دوست دارم ساعت هاي ده خانه را كه پشت ميز مي نشينم و كتاب مي خوانم و مي نويسم.

و چه د وست دارم ساعتهاي چهار عصر را كه به نشريه مي روم. و چه فرهنگ در اين شهر رشد مي كند .

و من چه دوست دارم بعد از ظهرهاي ثالث را... و بحث هاي ادبي جديد را. و بررسي جريانهاي نقد امروز را...

و چه دوست دارم شبهاي سياست را

و چه دوست دارم كلمه هاي بزرگ را

و چه دوست دارم شبهاي خواب لبخند رضايت را

من چه خوشبختم

كودكم خوشبخت است

همسرم خوشبخت است...

و من چه  دوست دارم زن بودن خود را در تمام اين روياها...

دلم از هر روزهاي اين روزها مي گيرد.

ساعتهاي يك ربع به شش صبح را  دوست ندارم.

بطالت هاي اداره را دوست ندارم.

حرفهاي خاله زنكي اداره را دوست ندارم

دنياي كوچك پرده ها و مبلهاي ميليوني را دوست ندارم.

پست ها و تبعيض هاي اداره را دوست ندارم.

حضور و غياب مدير را دوست ندارم.

ساعتهاي 2 خسته را د وست ندارم

خوابهاي تا ساعت 7 و كسالتهاي تا شب رادوست ندارم

اين شهر را دوست ندارم.

پنجشنبه ها

پنج شنبه هاي عزيز

پنج شنبه هاي بيكار

پنج شنبه هاي زن بودن من. پنج شنبه هاي فرصت فكر كردن و من بودن را.

پنج شنبه ها ... پنج شنبه...

 

پنجشنبه بیستم تیر 1387 توسط قصدي |

تلواسه ها تمامي ندارند تي تي...

تا مي خواهم به خاطر نياورم

باران مي بارد

بيچاره جنوبي ترين دل‌‍ِ تنگ

بيچاره شمالي ترين نگاه دور

بيچاره نصف النهاري كه بهم نمي رساندمان

بيچاره خشكسالي زمين

كه تاب تلاقي چشمهاي ما را ندارد

بيچاره سرنوشت

بيچاره تقويم

بيچاره شناسنامه ها

بيچاره روزهايي كه من و تو را كنار هم ندارند

***

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 توسط قصدي |

سفر

بيا و هستي حافظ ز پيش او بردار

كه با وجود تو كس نشنود زمن كه منم....

 

سفر در تو آغاز مي شود و من به پايان نزديك...

دلتنگم روز اردي بهشتي

ابرها آبستن گريستني طولانيد

شانه هاي تو نيست

شاخ و برگهاي بي پناه درختان

مرابي تو دنيا مي خواهد چه كند؟؟؟

 

 

سه شنبه هجدهم تیر 1387 توسط قصدي |

اسرافيل

بدم

گاهي

بي گاهي

‹‹عزيزم ،عزيزم...››

آغوش دنیا می فشاردم

مرگ مرا بس نيست

بدم اسرافيلم

««عزيزم...عزيزم...»»

یکشنبه شانزدهم تیر 1387 توسط قصدي |

ارشميدس

 

سبك ام

با قانون تو...

به حجم دردهايم،

ارشميدس...

***

اين لبخندها زهر خند مرگ اند

انگار كسي شبيه خودم مرده است...

 

یکشنبه شانزدهم تیر 1387 توسط قصدي |

چليپا...

 

نقطه هاي چليپا را مي ماني

نشسته بر كرسي دلم

تنها

با تو خوانا مي شود اين سطرهاي شكسته...

 

پ.ن:

هرچي فكر كردم ديدم سرنزدن و نيومدن به اين وبلاگ كه هنوز فضاي ساده اش بهم آرامش مي ده و همنشين سخت ترين روزهاي گذشته بوده برام ممكن نيست... براي همين بنا به مصالحي كه اينجا را ترك كردم باز هم ميام اما.... بماند...

 

شنبه هشتم تیر 1387 توسط قصدي |

روز من...؟؟

روزت ....مبارك...امروز يا كدام فردا ؟كدام روز، روز من خواهد بود؟

نه به نام ، که به حقيقت....

آنروز كه ديگر قيمت جانم نيم قيمت جان پسر بچه اي حتي نباشد. آنروز كه بي اذن شوهر توانستم از خانه بيرون بروم.. آن روز كه بهای سير كردن فرزندم از جان شير بها نباشد. آنروز که حق انتخاب داشتم براي ماندن و نماندن...آنروز که لباس سفید عروسیم گور آرزوهایم نبود از اجبار تن دادن به سالاریهای جامعه... آنروز كه از هراس بيوه شدن ننگ تحقير را به جان نخريدم... آنروز که بهای تزویج و تفویضم به دیگری مهری نبود به سکه ...و تمام اعتبارم به اینده شماره های کم و بيشش... و چه سود... آنروز كه نيم سهم نبردم... آنروز که مادر بودنم هویت داشت و بچه هایم بعد از شوهر سهم من بود...  آنروز كه شاهد بودنم قبول باشد... آنروز كه نه به زيباييم... نه به اندامم... نه به غمزه چشمم ، حركت تنم... نه به ظرافت هاي از بين رفتني نگاهم كنند... آنروز كه باور كنند كمتر از ديگران نمي انديشم.. شعورم كمتر نيست... عقلم نيمه نيست... آنروز كه به فضا رفتنم شگفتي نباشد... رتبه علميم شگفتي نباشد... آنروز كه اوج سرسختي و توانم مرا به مردي نرساند... آنروز كه باور عاطفه و احساس، دوگانه باشد و هر مردي چون خودش بگريد نه چون من....آنروز كه براي اثبات بودنم و گرفتن حق زندگي ديگر تلاشي نكنم...آنروز كه... تو بگو زخمي قرن هاي متمادي غارنشيني عهد عتيق تا روشنفكري و حق دادن عتيق... 

آن روز ، روز من است... چه به زنده بودنم چه به مرگ..

پس به من نگو روزت مبارك... اين روزها هيچكدام روز من نيست.....

 

سه شنبه چهارم تیر 1387 توسط قصدي |