تبليغاتX
لبخند سفید
لبخند سفید

لبخندهاي سفيد/انگار كسي شبيه خودم مرده است...


از دوستت دارم/سلام...

ز تو سخن،از به آرامي

از تو سخن، از به تو گفتن

از تو سخن، از به آزادي

وقتي سخن از تو مي گويم

از عاشق، از عارفانه مي گويم

از دوستت دارم

از خواهم داشت

از فكر عبور در به تنهايي

من با، گذر از دل تو مي كردم

من با، گذر از دل تو مي كردم

من با، سفر سياه چشم تو زيباست،

                                               خواهم زيست.

من با به تمناي تو، خواهم ماند

من با سخن از تو، خواهم خواند

ما خاطره در شبانه مي گيريم

ما خاطره از گريختن در ياد

از لذت ارمغان در پنهان

ما خاطره ايم، از به نجواها...!

من دوست دارم از تو بگويم را

اي جلوه اي از به آرامي

من دوست دارم از تو شنيدن را

تو لذت نادر شنيدن باش

بر ديده ي تشنه ام، تو ديدن باش!

يداله رويايي...

***

سلام

از تهران آمدم

تمام این یکروز و نصفی را که تلفن خانه هم دوباره قطع بود داشتم با بی تو به سر نمی شود شجریان سر می کردم و چه به عرش چه به نهایت دلتنگی می برد این دوبیتیهای باباطاهر را که می خواند

دل دیوانه ام دیوانه تر شی

خراب خانه ام ویرانه تر شی

کشم آهی که گردون را بسوژه

که آه سونه دیلان کارگر بی...

 

***

دیشب کانال ۴ عجب تئاتری نشون داد. مهدی هاشمی و احمد آقالو و مهتاب نصیرپور... فوق العاده بود.

***

 

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 توسط قصدي |

تهرانم

    تهرانم و الان از انجمن شاعران کانکت شدم. جای همه خالی

پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 توسط قصدي |

تهران

شهر من سياه

با ساختمانهاي افراشته و

آدمهاي غريبه

شهر سرهاي زير و گام هاي بلند

شهر بزرگ كوچك

با خيابانهاي چاله هايي كه مي شناسمشان

و درخت هايي كه اكسيژن نمي دهند

شهر من

شهر عشق هاي به جا مانده و

خاطره هاي رفته

و نفس هاي زنده بودن من

كي تو را باز خواهم ديد

از اين قفس؟؟؟

 

اين شعرو اولين ماههايي كه اهواز تبعيد شدم گفتم. ۲۲ مرداد ۸۳

***

دارم ميرم تهران. فردا صبح ساعت ۱۰ پرواز ... و به اميد خدا ساعت ۱۱ صبح بر آسمان آبي! تهران... ميدون آزادي. فرودگاه.... واي خداي من. تهران عزيزم...البته به دليل جالبي نمي رم. مامانم زياد حالش خوب نيست. اينجوري شد كه با اين سرعت عازم شدم. اميدوارم مشكلي نباشه. شما هم دعا كنيد.

دوست جوناي تهراني ميبينمتون... وعده انجمن شاعران .... به اميد ديدار...

 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط قصدي |

يه وبلاگ جالب...

يه سر اينجا بزنيد و ببينيد بعضي جاها با همه كوچكيشون مي تونن بزرگتر از دنياي واقعي باشن...

http://www.dayyertashbad.blogfa.com/

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 توسط قصدي |

سكوت ناشنيده

 

چشمهايم را كه مي بندم

چشمهاي تو پيداست

خيره مانده اي به من

سكوت

سكوت

سكوت

مگر نگفته بود

‹‹تنها صداست كه مي ماند››

سالهاست

صداي دلنشين و پرطنينت را

گوش شنوايي نيست...

توسط:شاعرمن

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 توسط قصدي |

از 1 تا 7

۱- چه خبره اينجا

http://www.avayeazad.com/farsi.htm

اشعار همه شاعران.

۲- هر چی کتابای نادر نادر پور و زیر و رو می کنم نمی دونم این شعر طلایی رنگ عزیز من تو کدوم کتابشه. اگه می دونید بهم بگید لطفا...

...

۷- آلرژی دارم یه این کلمه. خداحافظ و بای. با من خداحافظی نکن ... سلام بی خداحافظ.

 

شنبه دوازدهم مرداد 1387 توسط قصدي |

كجاست مادر؟؟؟

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره من

همون گهواره ای که خاطرم نیست همون امنیت حقیقی و راست

همون جایی که شاهزاده قصه همیشه دختر فقیرو می خواست

همون شهری که قد خود من بود  از این دنیا ولی خیلی بزرگتر

نه ترس سایه بود نه وحشت باد نه من گم می شدم نه یه کبوتر

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره من

نگو بزرگ شدم نگو که تلخه نگو گریه دیگه به من نمیاد

بیا منو ببر نوازشم کن دلم آغوش بی دغدغه می خواد

تو این بستر پاییزی مخوف که هر چی نفسه سبزه بریده

نمی دونه کسی چه سخته موندن مثل برگ روی شاخه تکیده

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره من

ببین شکوفه دلبستگی هام چقدر اسون تو ذهن باغ می میره

کجاست اون دست نورانی و معجز بگو بیاد و دستمو بگیره

کجاست مریم ناجی مریم پاک چرا به یاد این شکسته تن نیست

تو رگبار هراس و بی پناهی چرا دامن سبزش چتر من نیست

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر؟؟؟؟

 

جمعه یازدهم مرداد 1387 توسط قصدي |

شاعر من

اينهم شعر ديگري از شاعر من است . او كه شعر مي گويد من زاده مي شوم دوباره... از اين پس ديگر توضيحي نمي دهم . شعرهايش را مي نويسم و خودم هم نظر مي دهم. مي گويم شاعر من است نه كه شعر گفتنش به من ربطي دارد چون شاهد تولد اولين شعرش بودم و چون شعرگفتنش را دوست دارم. باورش را به كلمه ها... شاعرمن از من خيلي بهتر است. بزرگتر است و در روندي كوتاه خواهيد ديد ... خواهيد ديد ...

چشمهایم را که می بندم

چشم های تو پیدا می شود...

 

***

 

پنجشنبه دهم مرداد 1387 توسط قصدي |

براي تو كه مي گويي...

 

چشمهايم را كه مي بندم

چشمهاي تو پيدا مي شود...

شايد حالا منهم به اندازه تو البته نه به عمق دانستنت حس پنهان پشت اين سطرها را بدانم و براي همين بيش از همه تعريفها و معيارهاي شعر برايم ارزشمند است.

و بازهم برايم ارزشمند است كه بعد از دريافت هاي زيبايت اينگونه به خودت مجال دادي و باور براي گفتن.

عزيز من...

بگذار تا در كلمه ها جاري شوي و كلمه ها در تو... چشمهايت را كه مي بندي بگذار كلمه ها در ذهنت برقصند و به همان رواني تو بگو... بنويس. بگذار دستهايت با قلم و كلمه هايت با كاغذها آشنا شوند.

مي دانم. مي دانم آنقدر ادمهاي بزرگ كنار تو هستند كه مرا مجالي براي گفتن اين كلمه هاي كوچك نمي ماند. اما تمام راه را به تو مي انديشيدم و به اين كلمه ها كه برايم گفتي. خواندي.

بنويس و بگذار واژه ها آينه درونت باشند. حتي ساده ترين واژه ها. تكراري ترين ها.

قلم ارزش است. واژه ارزش است و كاغذهاي سفيد و سطرهاي نانوشته اي كه بعد از تمام بودنها و نبودنها تنها  مي مانند و مي توانند تمام انچه بود و نبود را بود كنند.هست مطلقي كه وراي همه چيزهاي گذرا مي مانند و آيينه مي شوند. آئينه اي كه حتي ما را در خود نشان مي دهند.

و حالا آخرين غزل ناتمام خوانده ام را برايت مينويسم.

من كه انتظارم از تو اين نبود

رسم چشمهاي تو چنين نبود

سهم من از آسمان چشم تو

مستطيل تنگي از زمين نبود

كاش شك من از ابتدا به بودنت

شرك و كفر من ولي يقين نبود

كاش در سكوت مرگبار بودنم

صداي گامهاي تو طنين نبود

در جواب حرفهاي من سكوت تو

محض و سخت و سرد و اهنين نبود

كاش بودي و هميشه يا نبود و هيچ

ابتدا و انتهاي بودنت قرين نبود

تا ببينمت كه آمدي تو رفتهاي

و آن نگاه اولين و آخرين نبود

كاش اي حقيقت سرابي ام از ابتدا

بودنم نبود يا نبود تو چنين نبود

***

اين هم از شعرهاي بهمن است. روزهاي درد مطلق من. اما نوشتم و حالا مثل ائينه روبرويم نشسته اند . هيچگاه از خاطر نخواهم برد آن روزها را و به خاطر خواهم داشت آنقدر فاصله غم و شادي سختي و راحتي كم است كه ... و هيچگاه خود را از خاطر نخواهم برد  در هيچ پيچ و خمي از روزگار...نه غره خواهم شد نه خواهم شكست... در هجوم روزهاي سخت و سبكسري روزهاي شاد...

عزيزمن. سرت را درد نياورم. عادت كرده ام به گفتن حرفهاي حرفم به اينگونه. شاديت را مي خواهم. هماره. هركجا. هر زمان. ديگر فقط همين. سلام بي خداحافظ...

 

پنجشنبه دهم مرداد 1387 توسط قصدي |

گاهي

 

گاهي مرا به نام

گاهي مرا به ياد...

به خاطر داشته باش هماره را

به ياد خواندمت به نام....

چهارشنبه نهم مرداد 1387 توسط قصدي |

روستا

سفر ... فرااااااااااااااار

فرار را بر قرار ترجيح مي دهم. مقيم اين اهواز زشت و بي قواره و دائم در انديشه گريز.

دارم ميرم روستا

شهر برايم تنگ است

و البته فكر نكنم يه روستاي ۱۳ هزار نفري روستا باشه ... شايدم باشه... بايد رفت و ديد

فكر كنم وقتي بيام

بوي علف بده تنم!!!!!!!!!!!!!!

سلام بي خداحافظ

بر مي گردم؟

برمي گردم.

سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط قصدي |

مرداد عزيز

بو كنيد

بو

بو

يه بويي مياد

شما هم حس مي كنيد

راستش هيچ ماهي به بامرامي اين مرداد نازنين نديده بودم . تا بهش گفتم ساعتهاش... از اولش شروع كرده به شرمنده كردن من... شايد امسال اولين مرداد خوب و دوست داشتني منه...

حالا داره يه بوهايي مياد. راستش شايد بوي ژيوانشي و ديور نباشه ولي لااقل بوي اسپريت مياد. و نفسهاي من از بوي گند سه ساله اي كه نفس مي كشيدم داره خالي مي شه... شاديم را با شما قسمت مي كنم و شايد به زودي به همتون شيريني دادم. رژيم باشيد يا نه من شيريني خامه اي دوست دارم. شما چطور؟

سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط قصدي |

تولد يك شعر.. تولد يك شاعر...

 

يك نفر

يك نفر پنجره را مي گشايد

يك نفر قفل را مي شكند

يك نفر جاري مي شود

يك نفر يا كلمه اشنا مي شود

يك نفر مي گويد... و من

دلم جاري مي شود. پنجره اي به رويش گشاده مي شود. يك نفر متولد مي شود و من چه شادم با تولد... ميلاد نخستين كلمه ها.. شادم شاد شاد.

***

آب، آب

مي شويد آنچه بودم را

مي بخشد از يقين تازه بودن را

ايستاده ام زلال

در برابر نور

در برابر تو

گر بپذيريم

شفاف خواهم ماند

رهنماي تسليم

 

تولدت مبارك وقتي شاعر مي شوي. وقتي در شعر به تولدي ديگر مي رسي.

***

اين يك پست استثنايي است. يك نفر امشب شاعر شد. اين هم اولين و به نظرم زيباترين شعرش. لحظه تولد يه نوزاد آدم چه حسي داره. اتفاقي كه از ازل تا حالا افتاده. به دنيا اومدن. اما با تازگي هميشه. حالا ببينيد يه شاعر پيش چشمتون متولد بشه... يه شعر به دنيا بياد... واي چه حسي. چه شادماني اي... به جرات مي گم روزهايي بود كه دلم اينگونه تازه نشده بود.

***

يك بار ديگر هم ديدم. نيلوفر را كه با غزل به دنيا آمد . در لحظه هاي باران و چليپا. حالا نيلوفر سالها دور است و به خاطر نمي آورد غروبهاي شنبه را زير پل حافظ. مسير دانشگاه تا انجمن خوشنويسان. تقويم كوچك و بيتهاي غزلش را كه برايم مي خواند. ومن هنوز به ياد دارم آن لحظه هارا... تو هم باز شعر مي گويي روزي كه به خاطر نمي آوري لحظه هاي زلال را... و من همچنان به خاطر خواهم داشت لحظه ميلاد را... من پر از خاطره ام و تمام خاطره ها خالي از من... شادي را به اندوه نكشانم. شادم شاد شاد... با شعر تو با شعر نيلوفر و با حس رويشي ابدي....

 

دوشنبه هفتم مرداد 1387 توسط قصدي |

شاملو

فكر كنم امروز ۷ مرداده. و شايد نه دقيقا اولين روزي كه رفتم كتاباي شاملو را خريدم و شروع كردم به خوندن ۲ مرداد بود. ۲ مرداد روز رفتنش...

داشتم تو سايتا راجع بهش مطلب مي خوندم كه سايت عكساشو پيدا كردم و آخرين عكس عكس سنگ مزارش بود كه نوشته بود پيش از تخريب. حالا نمي دونم تخريب شده و همونجور مونده يا اينكه تخريب شده و جور ديگه اي ساختنش.

http://www.shamlou.org/galleria/details.php?image_id=53

 توي اين آدرس مي تونيد اين عكس و همه عكسا را ببينيد.

روي سنگ مزارش فقط نوشته احمد شاملو. هميشه دلم مي خواد آنقدر بزرگ بشم كه روي سنگ مزارم فقط اسمم نوشته بشه.اين حس اولين بار وقتي رفتم سر مزار جلال آل احمد به دلم افتاد.  

هركي مي دونه الان مزارش در چه حاليه به من بگه...

دوست جونای عزیزم با این آدرس می تونید شعرای شاملو را با صدای خودش بشنوید. آلبوم باغ آینه تراک ۱۷ را خیلی دوست دارم.

http://www.gaahnameh.com/content/view/170/116/

دوشنبه هفتم مرداد 1387 توسط قصدي |

...

 

بعد از ظهر سگي

بعد از ظهر خيلي سگي

ياد بعضي نفرات روشنم مي دارد

ياد بعضي نفرات چنان خاموشم ميكند كه نمي گذارد ياد بعضي نفرات ديگر روشنم كند.

گل زرد و گل زرد و گل زرد

بيا با هم بناليم از سر درد

عنان تا در كف نامردمان است

ستم با مرد خواهد كرد نامرد...

                                      سايه

شب که می رسد با ستاره ها

گریه می کنیم با ستاره ها

همچو خامشان بسته ام زبان

حرف من بخوان از اشاره ها

ما ز اسب و اصل افتاده ایم

ما پیاده ایم ای سواره ها....

شعر از حسین منزوی

نوای همایون شجریان.....

 

یکشنبه ششم مرداد 1387 توسط قصدي |

فريب

 

آینه ها فریبت می دهند

زيبايي را به من بسپار

در سیاهی چشمانم

سپیدتر از همیشه ای...

شنبه پنجم مرداد 1387 توسط قصدي |

 

نيستي و من نمي توانم بي تو شعر بگويم. بخوانم.

نيستي و بعد از ظهرهاي جمعه دلم هواي آدم بودن مي كند

نيستي و دلم به رقص كشاندن كلمه ها را مي خواهد

بندبازي خواستنت را

از اين سو يا آنسو افتادنم چه فرق دارد

نبودت را مي خواهم يا بودت را

اينگونه كه فراموشت مي كنم بوي مرگ از ثانيه هايم مي ايد

بوي خرماهاي سياه .حلواهاي سوخته. اشكهاي نريخته. بوی ترمه های آویخته و شمعهای به انتها رسیده.و بعضي كه مي ترسي رو كني ...

نيستي و واژه هاي تنهايم نمي رويند. از ديوار بالا نمي روند. قد نمي كشند.

جمله ها يخ مي بندد در تب تابستان و من فكر مي كنم كجاي دنيا متوقف شدم...

و اين توقف به قيامت هم نمي كشاندم...

خود را از تمام خاطرها و خاطره ها پاك مي كنم.

اين قاب عكسهاي برعكس شده را از ياد برده ام. و ادمهاي زنده را.

تنها خودم را بيش از تو دوست داشتم  يا تو را بيش از خودم. حالا كه هيچكدام نيستيم. من اول بودم يا تو؟ تو نيستي و من...

دلم براي واژه ها تنگ شده. واژه هاي بي ربط. مي شود تنها بنويسم و تو نخواني. بگذار تمام اين كلمه ها را يكجا به روي كاغذ عق بزنم. بالا بياورم. و تو مي داني و خودم كه سبك نمي شوم. و كسي نفهميد كه با اين لحظه ها  به معراج مي روم.

و چه تنهايم. تنها... تنها... و مي شود تنها نبود؟ مي شود. مي شود. و نمي آيد خود تكثير شده ام به مهماني اين لحظه ها.

آي تنهايي زيبا. تنهايي گرانبها. چند دل را مي رمانم كه تو باشي. باشي و من غرق شوم در لحظات سختت و دلم بگيرد و بشود اين ... اندوه ۶ عصر جمعه.

آي شاديهاي بي بهانه. شاديهاي ناماندگار. مي شود دوباره راهي را رفت و برگشت. مي شود دوباره كلامي نگفت و شنيد. مي شود باور كرد و باور نكرد. مي شود پاسخ سلامي را داد با سرانجام خداحافظ اي كه خواهد آمد. بي مجالي براي بدرود.

مي شود حال خود را از اين بدتر كرد. مي شود به همه گفت آي نگران نباشيد. من به اين حالهاي بد زنده ام. من اگر اين نباشم اين نيستم.

آدمها را مي رماني و مي ماني كه كجا بايد رفت. كدام جاده تو را به خود مي خواند. كدام نگاه. كدام كلام.

آي دوست نداشتني هاي زياد . اندوه هاي مكرر.

آي  دوست داشتني دور. اينجا ديوارها تا خود خدا كشيده شده اند. نردبان را با خودت نياور. از پشت همين ديوارها هم مي شود نجوايي كرد. موشها اگر بگذارند و نشخوارشان كلمه هاي آينه نباشد.

اينجا تمام درها بسته اند.

به گرد دل همي گردي چه خواهي كرد مي دانم

چه خواهي كرد دل را خون ، رخ را زرد مي دانم

به حق اشك گرم من به حق آه سرد من

كه گرمم پرس چون بيني كه گرم از سرد مي داااااااااااااااااااانم

مرا دل سوزد و سينه تو را دامن ولي فرق است

كه سوز از سوز و دود از دود و درد از درد مي دانم

به دل گويم كه چون مردان صبوري كن صبوري كن

نه مردم ني زن ار از غم ز زن تا مرد مي دانم

***

در به در تر از باد زیستم

در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید

ای تیز خرامان!

لنگی پای من

از ناهمواری راه شما بود.

شاملو

حالا دارم دستان شجريان گوش مي دم. همين آهنگاي خالي هم يه دنيا با ادم حرف مي زنن.

از در درامدی و من از خود به در شدم....

به نظر شما آدم با این آهنگا و شعرا می تونه نمیره یا لااقل غش نکنه؟

منکه نمی تونم. راستی چرا نمی شه بعضی چیزا رو به آغوش کشید و همیشه داشت. یا یه جوری به درون داد و ثبت کرد. من گاهی دلم می خواد اینجوری بشه. بعضی لحظه ها. بعضی أآهنگا. بعضی شعرا. و گاهی دلم می خواد حتی تهران را به اغوش بکشم. مثل مامانم. مثل سامان. انگار توی این جسها و لجظه ها رشد می کنم. بزرگ می شم. وسیع می شم...

امضا: ماه تي تي بي جنبه كه وقتي گير مي ده به يه چي ول نمي كنه!!!!

 

جمعه چهارم مرداد 1387 توسط قصدي |

دوستت مي دارم بي آنكه بخواهمت
*
سال گشته گي است اين
كه به خود در پيچي ابروار
بغري بي آنكه بباري.

سال گشتگي است اين
كه بخواهي اش
بي اينكه بفشاريش؟

سال گشتگي است اين؟
خواستن اش
تمناي هر رگ
بي انكه در ميان باشد
خواهشي حتا؟

نهايت عاشقي است اين؟
آن وعده ي ديدار در فراسوي پيكرها؟

***
شاملو از مجموعه مدايح بي صله

پنجشنبه سوم مرداد 1387 توسط قصدي |

فرياد. اي فرياد

رفتم كلي كاست هاي شجريان را خريدم... كاست هاي همايون را خريدم... سعدي نامه عقيلي را خريدم... رفتم همه كتاباي شاملو را خريدم. دارم فرياد شجريان را گوش مي دم.  از عمد هم كاست خريدم. حالي مي ده با صداي بلند ضبط. همسايه روبرويي هم نيست و.... وااااااااااااااااااي. حالي مي دهد اين فرياد... اي فرياد...

خانه ام آتش گرفتست

آتشي جانسوز

هر طرف مي سوزد اين آتش پرده ها و فرش ها

تارشان با پود......

واي بر من،واي بر من،

سوزد و سوزد غنچه هايي را كه پروردم به دشواري در دهان گود گلدان ها

روزهاي سخت بيماري

از فراز بامهاشان شاد

دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان برلب...

سوزدم اين آتش بيداد گر بنياد

اي فرياد... اي فرياد......

واي چي مي خونه اين شجريان.

چرا تا حالا اينجوري شجريان گوش نكرده بودم؟

چرا تا حالا اينجوري شاملو نخونده بودم؟

عجبا! عجب!

چرا تا حالا اينجوري نخونده بودم و گوش نداده بودم؟

***

راستي يه خبر خوب... يه اتفاق خوب در حال افتادنه... يه اتفااااااااااااااااااق خووووووووووووووب...

من بسيار اشتباه كردم كه گفتم اين ساعتهاي مرداد هميشه نحسند. فعلا كه

به به دوباره فرياد شروع شد... هر كي گوش نكرده بره گوش بده....

آره فعلا كه از اول مرداد همه اش اتفاقاي خوب بوده....

من به هر سو مي دوم گريان

در لهيب آتش پر دود

خلاصه كه اگه اين اتفاق خوبه بيفته ماه تي تي فكر كنم روز اول بميره از خوشي... روزاي بعد هم خوشحال باشه... بعدش ولي عادي مي شه. عادي اي كه اقلا هر روز واسش حرص نمي خوره...

واي بر من. واي بر من

سوزد و سوزد غنچه هايي را كه پروردم به دشواري

در دهان گود گلدانها

روزهاي سخت بيماري

وااااااااااااااااي چي مي خونه... ديشبن اين موقها داشتم گوشش مي كردم ولي الان دارم حال مي كنم. امشب دارم حسش مي كنم اين فراز فرود صدا را. اين حركت شعر را..........به عبارتي الان دوزاريم افتاد...

واي بر من

همچنان مي سوزد اين آتش

آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوارن

...

من به دستان پر از تاول

اين طرف را مي كنم خاموش

وزلهيب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخيزد...

من ديگه مستم. نتوانم بنويسم........ فعلا سلام بي خداحافظ

مستم... مست مست..................................................مست. مست

 

***

پ.ن:

عجب اشتباهي كردم كاست خريدم. بايد سي دي مي خريدم. حالا هي بايد با اين ضبط قارقارك بزنم از اول آهنگ... فردا درستش مي كنم.......

چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط قصدي |

سعدي. منزوي. من...

يكروز به شيدايي با زلف تو آويزم

                  زان دو لب شيرينت صد شور برانگيزم

گر قصد جفا داري اينك من و اينك سر

                  ور راه وفاداري جان در قدمت ريزم

بس توبه و پرهيزم كز عشق تو باطل شد

                  من بعد بدان شرطم كز توبه بپرهيزم

گفتي به غمم بنشين يا از سر جان برخيز

                  فرمان برمت جانا بنشينم و برخيزم

گر بي تو بود جنت بر كنگره ننشينم

                  ور با تو بود دوزخ در سلسله آويزم

با ياد تو گر سعدي دز شعر نمي گنجد

                 چون دوست يگانه شد با غير نياميزم...

**************************

به سر افكنده مرا سايه اي از تنهايي

چتر نيلوفر اين باغچه بودايي

بين تنهايي و من راز بزرگي است، بزرگ

هم از آنگونه كه در بين تو و زيبايي

.

.

آفتابا ! تو و آن كهنه درنگت در روز

من شهابم! من و اين شيوه شب پيمايي

بوسه اي دادي و تا بوسه ديگر هستم

كس شرابي نچشيده است بدين گيرايي

تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم

مي گذارم كه قلم پر شود از شيدايي.

                                                       استاد حسين منزوي

 

آفتاب كه مي شوم

جز به گرم شدنت نمي انديشم

دستهايت را سايه...

نه!

بگذار همه از آن تو باشد

سوختن مرا بس...!

 

 

چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط قصدي |

اين روزها....

 

اين روزها شعر نداريم.... ولي پريم از حس شعر... پريم از مولانا و سعدي و حافظ

مجال ما نمي ماند كه جاري شويم از كلمه.... ما را مي برند به انجا كه نمي دانيم ولي مي رويم... هميشه پاي در سفر ناشناخته...

پريم از شمعهاي روشن ... اتاق تاريك... پريم از شاعرانه هايي كه گم كرده بوديم... اين روزها ما معلوم نيست كي هستيم... ولي انگاري باز هم هستيم...

اين روزها پريم از شجريان و رباعيات خيام... پريم از همايون... ما ...... ما كه هنوز خودمان را نمي دانيم..

اي دوست به دوستي قرينيم تو را

هر جا كه قدم نهي زمينيم تو را

در مذهب عاشقي روا كي باشد

عالم تو ببينيم و نبينيم تو را

راستي ما ديشب كشف كرديم كه چگونه كودكي در پي تولد مي گريد چون ما هم ديشب گريستيم و تولد يافتيم...

تا نقش خيال دوست با ماست

ما را همه عمر خود تماشاست

**

تا حاصل دردم سبب درمان گشت

پستيم بلندي شد و كفر ايمان گشت

جان و دل و تن حجاب ره بود كنون

تن دل شد و دل جان شد و جان جانان گشت...

***

عشق ا ازل است و تا ابد خواهد بود

جوينده عشق بيعدد خواهد بود

فردا كه قيامت آشكارا گردد

هر دل كه نه عاشق است رد خواهد بود

***

چون بت رخ توست بت پرستي خوش تر

چون باده ز جام توست مستي خوشتر

در هستي عشق تو چنين نيست شدم

اي نيستي از توام ز هستي خوشتر

***

شب گشت و مرا نيست خبر از شب و روز

روزي است شبم ز روي آن روز افروز

اي شب، شب از آني كه از او بي خبري

وي روز برو ز روز او روز آموز

***

و اينم آخرشه ديگه

وجودي دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست

مبر ظن كز سرم سوداي عشقت

رود تا بر وجودم استخوان هست

اگر پيشم نشيني دل نشاني

وگر غايت شوي در دل نشان هست...

ما بازهم بر مي گرديم.. شمعي مي افروزيم و دقيقه هاي گذرنده را ثبت خواهيم كرد ....

ما وقتي مي افتيم به كهن خواني ديگر توان بازگشتمان نيست

اي در دلم نشسته از تو كجا گريزم

وي خواب من ببسته از تو كجا گريزم...

***

حالا الان بعدنه... باز ما بی خوابی زده به کلمون و فکر میکنیم چقدر جای این شب و روز برای ما عوض شده... بیداری شب را دوست میداریم و خواب روز را... انگار شب پر از خوبیهاست و روز پراز تکرارها... تکرارهای بیهوده...

 

 

سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط قصدي |