|
نيستي و من نمي توانم بي تو شعر بگويم. بخوانم.
نيستي و بعد از ظهرهاي جمعه دلم هواي آدم بودن مي كند
نيستي و دلم به رقص كشاندن كلمه ها را مي خواهد
بندبازي خواستنت را
از اين سو يا آنسو افتادنم چه فرق دارد
نبودت را مي خواهم يا بودت را
اينگونه كه فراموشت مي كنم بوي مرگ از ثانيه هايم مي ايد
بوي خرماهاي سياه .حلواهاي سوخته. اشكهاي نريخته. بوی ترمه های آویخته و شمعهای به انتها رسیده.و بعضي كه مي ترسي رو كني ...
نيستي و واژه هاي تنهايم نمي رويند. از ديوار بالا نمي روند. قد نمي كشند.
جمله ها يخ مي بندد در تب تابستان و من فكر مي كنم كجاي دنيا متوقف شدم...
و اين توقف به قيامت هم نمي كشاندم...
خود را از تمام خاطرها و خاطره ها پاك مي كنم.
اين قاب عكسهاي برعكس شده را از ياد برده ام. و ادمهاي زنده را.
تنها خودم را بيش از تو دوست داشتم يا تو را بيش از خودم. حالا كه هيچكدام نيستيم. من اول بودم يا تو؟ تو نيستي و من...
دلم براي واژه ها تنگ شده. واژه هاي بي ربط. مي شود تنها بنويسم و تو نخواني. بگذار تمام اين كلمه ها را يكجا به روي كاغذ عق بزنم. بالا بياورم. و تو مي داني و خودم كه سبك نمي شوم. و كسي نفهميد كه با اين لحظه ها به معراج مي روم.
و چه تنهايم. تنها... تنها... و مي شود تنها نبود؟ مي شود. مي شود. و نمي آيد خود تكثير شده ام به مهماني اين لحظه ها.
آي تنهايي زيبا. تنهايي گرانبها. چند دل را مي رمانم كه تو باشي. باشي و من غرق شوم در لحظات سختت و دلم بگيرد و بشود اين ... اندوه ۶ عصر جمعه.
آي شاديهاي بي بهانه. شاديهاي ناماندگار. مي شود دوباره راهي را رفت و برگشت. مي شود دوباره كلامي نگفت و شنيد. مي شود باور كرد و باور نكرد. مي شود پاسخ سلامي را داد با سرانجام خداحافظ اي كه خواهد آمد. بي مجالي براي بدرود.
مي شود حال خود را از اين بدتر كرد. مي شود به همه گفت آي نگران نباشيد. من به اين حالهاي بد زنده ام. من اگر اين نباشم اين نيستم.
آدمها را مي رماني و مي ماني كه كجا بايد رفت. كدام جاده تو را به خود مي خواند. كدام نگاه. كدام كلام.
آي دوست نداشتني هاي زياد . اندوه هاي مكرر.
آي دوست داشتني دور. اينجا ديوارها تا خود خدا كشيده شده اند. نردبان را با خودت نياور. از پشت همين ديوارها هم مي شود نجوايي كرد. موشها اگر بگذارند و نشخوارشان كلمه هاي آينه نباشد.
اينجا تمام درها بسته اند.
به گرد دل همي گردي چه خواهي كرد مي دانم
چه خواهي كرد دل را خون ، رخ را زرد مي دانم
به حق اشك گرم من به حق آه سرد من
كه گرمم پرس چون بيني كه گرم از سرد مي داااااااااااااااااااانم
مرا دل سوزد و سينه تو را دامن ولي فرق است
كه سوز از سوز و دود از دود و درد از درد مي دانم
به دل گويم كه چون مردان صبوري كن صبوري كن
نه مردم ني زن ار از غم ز زن تا مرد مي دانم
***
در به در تر از باد زیستم
در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید
ای تیز خرامان!
لنگی پای من
از ناهمواری راه شما بود.
شاملو
حالا دارم دستان شجريان گوش مي دم. همين آهنگاي خالي هم يه دنيا با ادم حرف مي زنن.
از در درامدی و من از خود به در شدم....
به نظر شما آدم با این آهنگا و شعرا می تونه نمیره یا لااقل غش نکنه؟
منکه نمی تونم. راستی چرا نمی شه بعضی چیزا رو به آغوش کشید و همیشه داشت. یا یه جوری به درون داد و ثبت کرد. من گاهی دلم می خواد اینجوری بشه. بعضی لحظه ها. بعضی أآهنگا. بعضی شعرا. و گاهی دلم می خواد حتی تهران را به اغوش بکشم. مثل مامانم. مثل سامان. انگار توی این جسها و لجظه ها رشد می کنم. بزرگ می شم. وسیع می شم...
امضا: ماه تي تي بي جنبه كه وقتي گير مي ده به يه چي ول نمي كنه!!!!
|