|
تنها یکبار دیگر
من از سکوت ثانیه ها دلگیرم
باید قابی شیشه ای بسازم
خالی از نفسهای نکشیده
چه میدانست
آن فراموشی همیشه
باران هم امسال
خشکسالی صدای تو می شود
بر این بستر جان دادن
دهان باز و چشمهای تشنه تر از کام
دم و باله بر زمین می کوبد
فلسهای اندوه
پراکنده میان سنگریزه ها
تها یکبار دیگر
حباب نامم از میان لبهای تو
نفسی می شود
ماهی بیچاره...
***
پ.ن:
صدیق جان تو رو خدا این آدرس وبلاگتو درست برام بذار.ایشالا که همه چی رو به بهبود میره. خدا همیشه هست گو نه دل باشو نه ایام...دیگران به چه کار؟؟؟ |