|
به سرش دستمال ديگري ميبندد
چشمهايش را هم،
سيگار تازه ای دود مي كند
سرفه اش مي گيرد
تسونامي بالا مي آورد
هنوز سرماخوردگي پنج ميليون سال قبل را يادش هست
دلش براي دايناسورهايش تنگ شده
و آدمهاي خميده .
آرزو ميكند دوباره بلرزد
و تمام شپش ها را بيرون بريزد
شپش هاي ايستاده را
دستمال را محكمتر مي بندد
و به روياهاي پنج رنگ غرق شده اش فكر ميكند
كه قرار نبود سر از آب در بياورند
و تكه تكه اش كنند.
***
تشکر از س! |