نقطه هاي چليپا را مي ماني
نشسته بر كرسي دلم
تنها
با تو خوانا مي شود اين سطرهاي شكسته...
پ.ن:
هرچي فكر كردم ديدم سرنزدن و نيومدن به اين وبلاگ كه هنوز فضاي ساده اش بهم آرامش مي ده و همنشين سخت ترين روزهاي گذشته بوده برام ممكن نيست... براي همين بنا به مصالحي كه اينجا را ترك كردم باز هم ميام اما.... بماند...
نه از باد
نه از برگهای زرد این گلدان
نه از غبار پراکنده در فضا...
از ستاره ها بپرس
نشان صندلهای نقره ای زنی
که با آهنگ رفته گامهایت
تا جهنم رقصید....
دیگر نه پرنده ها از پشت پنجره تو می آیند
و نه پست چی
بگذار نامه هایم زرد شوند
دیگر به رنگ به رنگی این درخت عادت کرده ام
و این سیمها
و شماره های یازده رقمی
که نه دستهایم را به تو می رسانند
نه چشمهایم را...
کدام روز سلامي است تازه
به شب خواب چشمهایت؟؟؟
تنها ده سال به پيامبريم مانده
بگذار به حرايم بروم
اين مردم سنگهايشان را از پيش مي فرستند
براي پاهاي پياده من
حرفهايم را در قراني نخواهم زد
براي تاقچه ها
كلام ساده من در نگاهي جاري است
و چشمهاي اين مردم دوخته به بي نگاهي لات و عزا
علي بر شانه هايم نيست...
از آدم تا محمد تنهاست
بگذار به حرايم بروم
تنها ده سال تا پيامبري ساكتم باقي است
در چراگاه خوشبختي
چوپان من ني مي زند،
- از پدرش ياد گرفته
و از پدرانش-
آنهم تنها براي من
او مرا از بين تمام گوسفندها انتخاب كرده است.
او مي تواند چهار گوسفند ديگر هم داشته باشد،
اما ندارد!
مع...!!! چه خوشبختي!!!
او مهربان است
و هيچگاه پوست تن مرا براي خودش پوستين نكرده،
و به من علف مي دهد،
و شايد آب،
و تنها از من مي خواهد برايش بزايم،
- بره هاي چاق -
تا آنها هم بزرگ شوند
و چوپانهاي ديگر برايشان ني بزنند،
اما من نمي زايم!!
شايد آنها پوست تنشان پوستين شود،
و شايد به مسلخ بروند،
چوپان من اما، فرق دارد
او مرا دوست دارد
و اصلا دروغگو نيست...نه!
او ني مي زند
و آب و علف مي دهد
و تنها مي خواهد برايش بزايم
بره هاي چاق
و هنگام ني زدنش مع مع نكنم.
اما چرا من،
راستي چرا من گوسفند بدي هستم؟،
و مع مع مي كنم،
و هنگام ني زدن او به آسمان نگاه مي كنم
و به پرواز پرندگاني كه
چوپان ندارند
و سرنوشت گوسفندي....!!!
*زن
بيابان
خاك
تن
تنهايي و چشمه درون سينه اش
جوشنده
پنهان
منتظر
مشتاق
*
مرد عاشق پرشتاب
*
رسم چشمه مهرباني بود
اما حيف
رهگذر تنها بيابان را لگد كرد و گذشت...
پ ن:
چه فمنيستي شدم من!!!!!!!۱
به نام مي خواني ام
و چنان دلم از دست مي رود
كه سالهاست در جستجوي دل
نامم را هم از ياد برده ام....
راستی!
چه مي خواندي مرا؟
بين بودن و نبودن ، بودن تو ناگزيره
اينه كه بي تو نمي شه، حتي فردا خيلي ديره
وعده امروز و فردا، به دلم كه بي تو هيچه
يه تردده تو برزخ، كه بمونه يا بميره
با تو دنياي خيالم رنگ و بوي ديگه داره
نذار اين خيال خوبو، كسي از من پس بگيره
بي تو معنايي نداره پر زدن واسه دل من
وقتي تو دست تو آزاد، بي تو، تو دنيا اسيره
توي دست مهربونت وقتي آسمونو داري
نمي شه دلم بشينه توي دستات پر نگيره
وقتي اسم تو نباشه، حرف تازه اي ندارم
جون مي گيره روي لبهام واژه هاي سرد و تيره
اينه كه بي تو نبايد، اينه كه بي تو نمي شه
اينه كه بين من و تو ، بودن تو ناگزيره....
اين روزها لبخندم خاكستري است
و دلم ،
رنگ يك نگاه ناتمام ......
حرفهايم بوي هميشه را مي دهند
و هميشه يعني
تكرار مبهم يك واژه
يك واژه آبي
صورتي
سبز
خاكستري
مي خواستم تمام نقاشيهاي كودكيم را صورتي بكشم...
درخت هاي صورتي
خانه هاي صورتي
آدمهاي صورتي
و كسي كه راه مي رود
از كوههاي صورتي
تا آبشارهاي صورتي....
صورت تو اما مثل دل من....
محو در خيالهاي رنگ به رنگ
وقتي
روي درخت هاي صورتي نقاشي هايم
همیشه يك كلاغ
و سيمهاي تا بينهايت كشيده
تمام رنگ ها را خاكستري مي كنند
و از تمام رنگهاي مدادها
صورتي گم مي شود
نقاشيهاي من خاكستري است...
اين روزها با هميشه فرق دارم....
روزهاي نقطه چين، اسك و آه و يك سوال
رد پاي خاطره، حرف عشق بي زوال
حرفهاي مهربان، جمله هاي ناتمام
دستهاي گرم گرم، چشمهاي بي خيال
وعده مي دهي تو هم سيب سرخ عشق را
مي شود نصيب من، سيب هاي سبز و كال
گل ولي نه رفتني، حرف اول تو بود
مي نويسم از تو و يك تصور محال
مي روي تو هم شبي، خواب ديده ام تو را
كو مجال عاشقي؟ گو مجال يك خيال؟؟؟
از آن قالو بلای دور
تا این بلای قبلتٌ ی کور
بی سلام بی بسم ا...
از گامهای خسته سست
خوبهای بد
زشتهای درست
بی سلام بی بسم ا...
از آخرین اشتباه
عشق و مرد و تکیه گاه
باز می گردم از تمام راه
تمام شد/گذشت/ بود
خدا توبه را چنین سرود
بی سلام.... بی بسم ا....
بنا به دلايلي دوباره اين شعرو گذاشتم. شايد چند بار ديگه هم گذاشتمش.... تمام شد گذشت بود..... تمام شد گذشت بود....
۱)
وقتي پرم از سكوت به جاي همه كلمه هاي مهربان....
اين روزها، روز و شب ساكتم.
چشمهايم را كه نگاه كني هم....
***********
۲)
پشت ميزها و پنجره ها
ديگر نه پرنده ها از پشت پنجره تو مي آيند
و نه پست چي....
بگذار نامه هايم زرد شوند،
ديگر به رنگ به رنگي اين درخت عادت كرده ام،
و اين سيم ها
و شماره هاي يازده رقمي
كه نه دستهايم را به تو مي رسانند
نه چشمهايم را....
كدام روز را با سلام به تو آغاز كنم
كه شب چشمهايت را نبرده باشد؟!
****
۳)
زندگي مي كنم مرده وار.
سالهاست.
بي انگيزه.
ندانستم كدام لحظه آمدي و پنجره را گشودي
به بن بستي هميشگي.
آمدي با سپيده
سپيده اي كه هيچگاه به صبح نرسيد.
و در تاريك روشن بودني ناتمام
تمامت زندگي را
به ناتمامي مرگ كشاندي
دختر بهار را ترانه بنام
و به آغوش من بسپارش
با مادرانه ترين لالاييها
وقتي به سينه مي فشارمش
و عشق را چكه چكه در كامش
دختر بهار را ترانه بنام
به نام مهربانترين پدر
كه چراغ خانه اش روشن بود و
دلش خاموش....
دختر بهار را ترانه بنام
به نام ديواري كه مردانه روي روياهايش ساخت
و مرگ مجال نداد تا همه را قاب بگيرد....
دختر بهار را ترانه بنام
به نام مادر
به نام مرد
به نام من
به نام رويا
به نام مرگ....
وقتی دوری از من
لبخندی نیستَ
تنهاَ
وقتی که می دانم دوستم داری
اشکهایم معنی لبخند می دهند....
****
امشب می خواستم زود بخوابم. نه اشک مجال داد نه یادهای رفته و آمده نه جای خالی مسافر کوچولو.... می دانستم .... امشب خواب هم مجال آرامش نداد....
شعر تازه ای برای تو ندارم
وقتی
زیباترین واژه ها را در فرهنگ چشمایت
از من دریغ می کنی/
ساکتم...
حالا مي دانم چقدر خوب است
فقط جارو كني...
ظرف بشويي...
غذا درست كني...
درس بخواني...
504 كلمه اساسي لاتين را ياد بگيري
و منتظر نباشي
از اول هم لازم نبود اينهمه راه بروي
پادشاه شهر ‹‹اُز›› بهتر از اين نداشت
ديگر نمي خواهمش...براي تو...
لازم نيست خوب نگهش داري...
ديوانه اي آدم آهني
بايد به جاي دل، مغز مي خواستي
تا بداني
چقدر
زندگي بي عشق و انتظار خوب است....
و من چقدر عاقلم....
دستهایم را دور گردنت می آویزم
و مقام صدایت را بوسه باران
باورت نمی شود انگار...
رد چشمهایت را که می گیرم چه؟!!
ساعتها
باز هم...
باشد...
دورتر می ایستم
با ساکت ترین نگاه
حالا با این اشکها
باورت می شود
عاشقم به کلماتت؟؟؟؟
بهترين لباسم را مي پوشم
با زيباترين آرايش
موهاي مش شده ام را روي شانه هايم مي ريزم و
مي رقصم....
مي رقصم...
مي رقصم....
تو رقص ايراني را بيشتر دوست داري
و موهاي مرا اگر بلند شوند/ بيشتر
و من
چرخ مي زنم...
چرخ مي زنم ...
چرخ مي زنم...
و در تمام 360 درجه تو را مي بينم....
دست راستم را مي گيري و مرا
مي چرخاني...
مي چرخاني...
مي چرخاني....
آنقدر كه گيج گيج گيج...
دستهايت دور كمرم مي پيچند
و صدای نرمت که در گوشم...
...«« ديگر بس است...»»
.
.
.
من بوي تن تو را آميخته با عطر و سيگار دوست دارم...
و گرمي لبهايت را كه هميشه از رنگ لبهای من گله دارند...
و خلسه پکهای سیگار را با تو....
.
.
من هر بعد از ظهر آرايش مي كنم
بهترين لباسم را مي پوشم
و با اهنگهاي شاد ليلا مي رقصم
و گيج گيج گيج...
از اين چراها
چرا من هنوز آرايش مي كنم بي رژ
چرا قيچي به موهاي بلند شده ام نمي زنم...
چرا هنوز مي رقصم
و چرخ مي خورم...
و چرا تو در هيچكدام از درجه ها نيستي؟؟؟؟؟
.
.
.
اين صداي زنگ خانه است...
آمدي....
.
.
.
‹‹خانم صداي ضبط شما...
دخترم درس دارد...
.
.
.
زنك ديوانه است..››
.
.
.
راست مي گويد....
و من
چرخ مي خورم... چرخ مي خورم... و زمين مي خورم...
بي تو ... بي عطر سيگار..
شايد چند سال ديگه خونه خودمون رو هم گم كنم. شايد خودم هم توي خيابونا گم بشم.
نازنين! اولين نقاشي را كه با هم كشيديم، يادت مياد؟ دو تا خط راست كشيديم و گفتيم اين كوچه مونه، بعد خونه هامونو روش علامت زديم.
- اين مربع كه حياطش حوض داره خونه ما، اون يكي مربع كه درخت نارنج داره هم خونه شما.
-
خونه خودمون رو آبي كرديم و خونه شما رو سبز. درست چسبيده به هم. بعد شماره پلاك و اسم كوچه را نوشتيم. به هم قول داديم هر كي ازمون آدرس خونه هامونو پرسيد، اون نقاشي رو بهش نشون بديم.
سال بعد كه بهارنارنجها شكوفه دادن و عيد ديدني اومديم خونتون، يه نقاشي ديگه كشيديم. شما دو تا كوچه رفته بوديد بالاتر. بعد با هم نشستيم و عكس 3 تا كوچه را كشيديم. يادته چند بار رفتيم بيرون تا اسم كوچه ها و شماره پلاكها رو درست بنويسيم؟!
توي نقاشي خونه هامون از 3 تا كوچه هم نزديكتر بودن، من با يه بند انگشت مي رسيدم خونه شما و تو با يه انگشت مي اومدي خونه ما و لب حوض مي شستي و ماهي قرمزا رو نگاه مي كردي.
حالا امشب يه نقشه كوچيك از شهرمون، درست به اندازه همون ورق دفتر مشق تو خريدم. ولي تا بيام بگردم و از خونمون به خونه شما برسم، چشام لابلاي اينهمه بزرگراه و اتوبان دو دو مي زنه و سياهي ميره. ميدوني چند بار راه رو اشتباهي اومدم و گم شدم و برگشتم و آخرشم...!!
مي دوني نازنين! حالا توي اين نقشه با 7 تا انگشت كنار هم، باز باز باز هم به خونتون نميرسم.
مي دوني آخه توي اين نقشه خبري از كوچه ها نيست. كجاي اون خيابون مي شه تو رو پيدا كرد، مي دوني! انگار كوچه ها هم مثل كودكي هاي ما بزرگ شدن و خيابون شدن و گم شدن...!!!!
روزهاي نقطه چين،اشك و آه و يك سوال
رد پاي خاطره، حرف عشق بي زوال
حرفهاي مهربان، جمله هاي ناتمام
دستهاي گرم گرم، چشمهاي بي خيال
وعده مي دهي تو هم سيب سرخ عشق را
مي شود نصيب من، سيب هاي سبز و كال
گل ولي نه رفتني، حرف اول تو بود
مي نويسم از تو و يك تصور محال
مي روي تو هم شبي، خواب ديده ام تو را
كو مجال عاشقي، كو مجال يك خيال....
كوچه ها
پا به پاي گامهاي تو كشيده مي شوند
همچنان كه مي روي و دور مي شوي
و خاطرات كودكي
مثل كوچه هاي تنگ و بي نشان
روي نقشه محو مي شوند....
راستش را بگويم
بيايي بهتر است
معلوم است كه بهتر است
اما نيايي هم ؛
ثبتت كرده ام همينجا
آنقدر هستي كه نبودت را نفهمم....
آنقدر بودت كرده ام كه گريزي نداري از ماندن....
اين بالاترين قله اي است كه مي شد ايستاد
مي خواهي بالا بيا مي خواهي نه
من از اين بالا تو را خواهم ديد....
ميل ميل توست....
منكه قله نشين شده ام....
در يك قدمي
سايه ان حفره تنگ
رو به خورشيد
و يا ظلمت يك شام سياه
او مرا مي خواند
پشت لبخند پر از دلهره چشمانم
فكر آن روز كه در پشت سرم بسته شود
نامش چيست؟؟؟؟
حفره در يك قدمي است....
رهایم کرده ای در خاک
و حتی آسمان را ابر ابر نمی خواهم
که به وسعت اقیانوس ببارد و آب
تنها
ترم کند
محصورم کن ابری ترین
مثل ماهیهای کوچک تنگ های بلور
تو برای حوضچه تنهاییم بسی...!!!
سنگین بخواب شیرین/
بیستون بیستون می خوانندت اگر
قصه همان است
هنوز تیشه ها و کوهها
تنها
بیداریت مباد در عشق
فرهاد مرده است....
يك روز آمدم
مادرم گفت اواخر تابستان بود...
يك روز مي روم
اواسط زمستان شايد ... از دي كه بگذرد نرسيده به اسفند...
و در اين ميان ماندم كه زندگي كنم
اما مردم...
خسته ات نكنم...
اين تمام من است....
سلام حواي زيبا....
نامه نانوشته ناتمامت را تمام نخواهم كرد....
بهشت سهم چشمهاي تو نيست....
آدم تو هم تنهاست...
بالا مي آيم
فرو مي روم
دست و پا مي زنم
چنگ در شاخه هاي سرگردان ياد تو مي آويزم
شايد نفسي تازه
دست و پا مي زنم
فرو مي روم
بالا مي آيم
آرام آرام آرام...
چنگ مي اندازي
جسدي را از اقيانوس خاطره ها...
با شاخه اي تناور
نه ديگر دير است
بگذار آرام بگيرد
آنگونه كه مي خواهي....
دستم از عشق تو كوتاه، فاصله خيلي زياده
حالا كه دارو ندارم، عكسه و شعره و ياده
آسمون ابر چشمام، عشق تو بارون نم نم
هميشه گوشه قلبم، عطر خوب ياس و مريم
هميشه گلا تو باغچه، تو رو ياد من ميارن
گلايي كه شاد و خندون، ابرايي كه غصه دارن
هميشه رو گونه گل، مي شينه يه چيكه شبنم
يعني يك بغض نهفته، ابره و يه عالمه غم
يعني گل مي ره از اينجا، يعني گل كه موندني نيست
يعني قصه من و تو، قصه اي كه خوندني نيست
قصه من و تو و گل، آسمون ابر فراوون
تو روزاي سرد پاييز، بي تو و چك چك بارون
اينه كه گلا هميشه تو رو ياد من ميارن
گلايي كه توي باغچه خبري از تو ندارن
بين بودن و نبودن، بودن تو ناگزيره
اينه كه بي تو نمي شه، حتي فردا خيلي ديره
وعده امروز و فردا به دلم كه بي تو هيچه
يه تردده تو برزخ، كه بمونه يا بميره
با تو دنياي خيالم رنگ و بوي ديگه داره
نذار اين خيال خوبو كسي از من پس بگيره
بي تو معنايي نداره پر زدن واسه دل من
وقتي تو دست تو آزاد، بي تو تو دنيا اسيره
توي دست مهربونت وقتي آسمونو داري
نمي شه دلم بشينه توي دستات پر نگيره
وقتي اسم تو نباشه حرف تازه اي ندارم
جون مي گيره روي لبهام واژه هاي سرد و تيره
اينه كه بي تو نبايد ، اينه كه بي تو نمي شه
اينه كه بين من و تو بودن تو ناگزيره...
من که انتظارم از تو این نبود
رسم چشمهای تو چنین نبود
سهم من از آسمان عشق تو
مستطیل تنگی از زمین نبود
کاش شک من از ابتدا به باورت
شرک و کفر من ولی یقین نبود
کاش در سکوت مرگبار بودنم
صدای گامهای تو طنین نبود
کاش در جواب حرفهای من سکوت تو
محض و سخت و سرد و آهنین نبود
کاش بودی و همیشه یا نبود و هیچ
و ابتدا و انتهای بودنت قرین نبود
که تا ببینمت که آمدی، تو رفته ای
و آن نگاه اولین و آخرین نبود
کاش ای حقیقت سرابیم از ابتدا
بودنم نبود یا نبود تو چنین نبود....
هزار بار از من پرسيدي
گفتم تو
نه آقا
حالا
به من نگوييد خانم...
به من نگوئيد شما...
مرا با ضميرهاي بيگانه جمع نبنديد به خطاب
بيگانگي را تاب ندارم
مي خواستم آنگونه كنارشما باشم، كه نباشم....