تبليغاتX
لبخند سفید
لبخند سفید

لبخندهاي سفيد/انگار كسي شبيه خودم مرده است...


همین دیروز

گمانم همین دیروز بود

خدا زمین را آفرید 

وگرنه من صبح به این جوانی بیدار نمی شدم

و فکر نمی کردم 

اولین روز دنیا

به پلک های بسته تو 

چه باید چگونه  گفت,

و گمانم همین امروز صبح بود

که خدا سلام را آفرید

و نسیم را,

و گمانم تا تو بیدار شوی

خدا خلقت را تمام کند

تا من دست خالی

سراغت نیایم..

جمعه هفدهم مهر 1388 توسط قصدي |

نوستالژي زمين

به سرش دستمال ديگري ميبندد

چشمهايش را هم،

سيگار تازه ای دود مي كند

سرفه اش مي گيرد

تسونامي بالا مي آورد

هنوز سرماخوردگي پنج ميليون سال قبل را يادش هست

دلش براي دايناسورهايش تنگ شده

و آدمهاي خميده .

آرزو ميكند دوباره بلرزد

و تمام شپش ها را بيرون بريزد

شپش هاي ايستاده را

دستمال را محكمتر مي بندد

و به روياهاي پنج رنگ غرق شده اش فكر ميكند

كه قرار نبود سر از آب در بياورند

و تكه تكه اش كنند.

***

تشکر از س!

جمعه سی ام مرداد 1388 توسط قصدي |

دلبخواه

با این تابلوها به جایی نمی رسم

سنم از مدرسه دیگر گذشته

باید بروم اکابر

سوادم را پس بدهم

میخواهم از کتابها

هرچه دلم میخواهد

 بخوانم.

دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط قصدي |

دیوار

از هیچ طرف

 به هیچ چیز نمی خورم

دیوار

گاهی

 چه دوست داشتنی است!

***

پ.ن: برای سعیده

باید ببخشی. هرچه فکر میکنم یادم نمیاد.

سه شنبه شانزدهم تیر 1388 توسط قصدي |

شب

 

تمام شب را به قامتم کشیدی

چه روزی دیدمت!

جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 توسط قصدي |

تنهايي تاريك

صبركن

 بگذار امشب هم گوش در به زنگ باشد

 و چشم چراغ به راه

 بگذار امشب هم كسي فكر كند

 شنبه روز ديگري است

 يك شب كه هزار نمي شود

 نه با قصه هاي شهرزاد

 نه با روياي كودكي كه هنوز

 از اتاق خودش نمي ترسد.

 صبركن

 قول ميدهم فردا باور كنم

 تو هزار شب را صبر كرده اي

 و من هزار شنبه را پشت سر

 بگذار امشب هم

 در اين اتاق

 بسته باشد.

 

یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط قصدي |

ويرانه

ذره ذره اين سالها

تيشه ات بي امان مي بارد

و چشمهات شعله مي كشد

سنگها را كنار هم چيده ام

بنايي نمانده

ديگر آسوده بخواب چنگيز

معمار باستاني به سراغم نخواهد آمد

آهسته زير هرم آفتاب نفس ميكشد

ويرانه هاي هخامنشيم...

 

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط قصدي |

عشقه

كمي طعم دهانم تلخ است

يادم نبود

اين گياه زهرماري به ريشه هايم كه مي پيچد

قد مي كشد

دست مي اندازد گردن صدايم

و چنان پنجره مي شود جلو چشمهايم

كه نمی فهمم اين روزها

جز مزه مزه برگ هاي دردناكش

چيزي حنجره ام را نمي جود

كمي طعم دهانم تلخ است...

***

مسخره ترين حرفي كه امروز مي شه زد اينه كه به زنها بگيم روزتون مبارك. آخه امروز ۸ مارسه!

***

 

 

یکشنبه هجدهم اسفند 1387 توسط قصدي |

هدیه

 

بهتر است جورابهايم را بپوشم

و خودم را به خواب نزنم

كيسه اش امسال خالي است

مرد برفي كه از دستهاي تو بود

سه شنبه دهم دی 1387 توسط قصدي |

آدم برفي

اينجا براي آدم برفي تنها زمستان نيست 

كافي است كمي ديگر نباشي

تا بچه ها

عمو زنجيربافشان را

دور من بچرخند

با صداي كلاغي

كه لانه اش پر از نگاههاي يخ زده است...

 

جمعه ششم دی 1387 توسط قصدي |

‹‹ . ››

امتداد نیم خطهای ناتمام

روي نامهايتان،

لذت شکستن سرمدادها ،

نقطه.

تمام.

چهارشنبه بیستم آذر 1387 توسط قصدي |

گمشده

دامن مادرم را رها ميكنم و

دستهاي پدرم را 

 به رد نگاه  تو  پيدا ميشوم

پيدايم نكنند اگر

دوشنبه یازدهم آذر 1387 توسط قصدي |

ده

ساعت ده

اينجا اهواز است

صداي زني كه نمي شنويد...

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 توسط قصدي |

مرگ

اي ناگهان كجا كي

مگذار تا ساعت موعود

 مشتاقترم

از لرزه هاي دست و پاي پيري فرتوت

 بر لحظه ي آخر

اي ناگهان كجا كي

امروز اينجا... به ديدارت ايستاده ام...

دوشنبه سیزدهم آبان 1387 توسط قصدي |

 

زنجیرها را بردارید

بر دارش هم

می رقصم...

شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط قصدي |

هجا

 

دخترک کوچک میزهای چوبی

موهای بلند دوگوشی

دخترک ساده

دستهایت را که بالا می بری و کلمه ها را که بخش بخش میکنی

به خاطر نداری

دستهای ظریفت را تمام بهار هم که بالا ببری و تمام خزان پایین

به شتاب ثانیه ها

و سرانگشتان ظریفت را تاتمام نفس های زمین بکشی

هجای نامش را نمی شماری

بخشم کن

به شماره های آوای نامت

من آشنایم به الفبای تو

*پ.ن:

می خواستم دیگه آپ نکنم این پست افتخاریه....

یکشنبه چهاردهم مهر 1387 توسط قصدي |

 

هنوز

وسوسه ام آدم است

شیطان می دانست

عاشق که میشوم

هبوط میکند،

و سيب

گناه من...

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط قصدي |

دنیای آدم بزرگها

قلک شکسته

مشق های خط خطی

چه کم بود دنیایش برای تو

دل دبستانی ام...

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 توسط قصدي |

گل ىآ پوچ...

 

گل یا ...

مشتت را باز کن

دلم برای آخرین لبخندم تنگ شده...

چهارشنبه بیستم شهریور 1387 توسط قصدي |

مسافر

 

انگار تمام کولرهای این شهر داغ خاموشند

وقتی تو می روی

و ساکت عرق می کنند چشمهای به راه

 

دوشنبه هجدهم شهریور 1387 توسط قصدي |

اعتراف

اعتراف میکنم

آوار که شد 

نمردم

حالا

بعد اینهمه روز

اعتراف میکنم

چه سنگینند این غبارها

که مرده ام...

یکشنبه هفدهم شهریور 1387 توسط قصدي |

خيال

 

خودت هم

خاطره ات نیستی

دلخوشم

به خیالت...

 

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 توسط قصدي |

تقويم

 

بشکند دست تمام تقویمها

روزان شکسته را

ورق بزنند اگر

وقتی نباشی..

یکشنبه سوم شهریور 1387 توسط قصدي |

توهم

 

تقصیر تو نیست

 بی خیالت که میخوابد و

بیداری را به گردن روز از نو

وقتی تو نیستی

سیصد و شصت و پنج  

- در شبهای بی شماره به روز

که نمیرسند -

توهم تقويم بود

شنبه دوم شهریور 1387 توسط قصدي |

گرماسرد

 

دستي كه پتو را مي كشد

گرمم مي كند

در سرداسرد بي كسي

جمعه یکم شهریور 1387 توسط قصدي |

تهران

شهر من سياه

با ساختمانهاي افراشته و

آدمهاي غريبه

شهر سرهاي زير و گام هاي بلند

شهر بزرگ كوچك

با خيابانهاي چاله هايي كه مي شناسمشان

و درخت هايي كه اكسيژن نمي دهند

شهر من

شهر عشق هاي به جا مانده و

خاطره هاي رفته

و نفس هاي زنده بودن من

كي تو را باز خواهم ديد

از اين قفس؟؟؟

 

اين شعرو اولين ماههايي كه اهواز تبعيد شدم گفتم. ۲۲ مرداد ۸۳

***

دارم ميرم تهران. فردا صبح ساعت ۱۰ پرواز ... و به اميد خدا ساعت ۱۱ صبح بر آسمان آبي! تهران... ميدون آزادي. فرودگاه.... واي خداي من. تهران عزيزم...البته به دليل جالبي نمي رم. مامانم زياد حالش خوب نيست. اينجوري شد كه با اين سرعت عازم شدم. اميدوارم مشكلي نباشه. شما هم دعا كنيد.

دوست جوناي تهراني ميبينمتون... وعده انجمن شاعران .... به اميد ديدار...

 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط قصدي |

گاهي

 

گاهي مرا به نام

گاهي مرا به ياد...

به خاطر داشته باش هماره را

به ياد خواندمت به نام....

چهارشنبه نهم مرداد 1387 توسط قصدي |

فريب

 

آینه ها فریبت می دهند

زيبايي را به من بسپار

در سیاهی چشمانم

سپیدتر از همیشه ای...

شنبه پنجم مرداد 1387 توسط قصدي |

هر روز

هر روز گمم می کنی

هر روز پیدایم می کنند

هر روز گم میکنم خود را

پیدایت كه می کنم...

***

يك قدم از تو ...

پايان اين راه

گامهاي مشتاقم تا ابد هم نيست...

 

یکشنبه سی ام تیر 1387 توسط قصدي |

دعا

 

دعا كن

با من مهربان باشي

آمين...!

شنبه بیست و دوم تیر 1387 توسط قصدي |

سفر

بيا و هستي حافظ ز پيش او بردار

كه با وجود تو كس نشنود زمن كه منم....

 

سفر در تو آغاز مي شود و من به پايان نزديك...

دلتنگم روز اردي بهشتي

ابرها آبستن گريستني طولانيد

شانه هاي تو نيست

شاخ و برگهاي بي پناه درختان

مرابي تو دنيا مي خواهد چه كند؟؟؟

 

 

سه شنبه هجدهم تیر 1387 توسط قصدي |

اسرافيل

بدم

گاهي

بي گاهي

‹‹عزيزم ،عزيزم...››

آغوش دنیا می فشاردم

مرگ مرا بس نيست

بدم اسرافيلم

««عزيزم...عزيزم...»»

یکشنبه شانزدهم تیر 1387 توسط قصدي |

ارشميدس

 

سبك ام

با قانون تو...

به حجم دردهايم،

ارشميدس...

***

اين لبخندها زهر خند مرگ اند

انگار كسي شبيه خودم مرده است...

 

یکشنبه شانزدهم تیر 1387 توسط قصدي |

چليپا...

 

نقطه هاي چليپا را مي ماني

نشسته بر كرسي دلم

تنها

با تو خوانا مي شود اين سطرهاي شكسته...

 

پ.ن:

هرچي فكر كردم ديدم سرنزدن و نيومدن به اين وبلاگ كه هنوز فضاي ساده اش بهم آرامش مي ده و همنشين سخت ترين روزهاي گذشته بوده برام ممكن نيست... براي همين بنا به مصالحي كه اينجا را ترك كردم باز هم ميام اما.... بماند...

 

شنبه هشتم تیر 1387 توسط قصدي |

نشاني...

وقتی که آمدی

نه از باد

نه از برگهای زرد این گلدان

نه از غبار پراکنده در فضا...

از ستاره ها بپرس

نشان صندلهای نقره ای زنی

که با آهنگ رفته گامهایت

تا جهنم رقصید....

 

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 توسط قصدي |

شب و روز

پشت میزها و پنجره ها

دیگر نه پرنده ها از پشت پنجره تو می آیند

و نه پست چی

بگذار نامه هایم زرد شوند

دیگر به رنگ به رنگی این درخت عادت کرده ام

و این سیمها

و شماره های یازده رقمی

که نه دستهایم را به تو می رسانند

نه چشمهایم را...

کدام روز سلامي است تازه

به  شب خواب چشمهایت؟؟؟

 

یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 توسط قصدي |

پيامبر

 

تنها ده سال به پيامبريم مانده

بگذار به حرايم بروم

اين مردم سنگهايشان را از پيش مي فرستند

براي پاهاي پياده من

حرفهايم را در قراني نخواهم زد

براي تاقچه ها

كلام ساده من در نگاهي جاري است

و چشمهاي اين مردم دوخته به بي نگاهي لات و عزا

علي بر شانه هايم نيست...

از آدم تا محمد تنهاست

بگذار به حرايم بروم

تنها ده سال تا پيامبري ساكتم باقي است

 

 

پ.ن:

دلم براي اين وبلاگ تنگ شده بو. امدم ببينم كي تو اين مدت سر زده گفتم آخرين شعرم را هم بذارم.

 

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 توسط قصدي |

سرنوشت گوسفندي

 

در چراگاه خوشبختي

                    چوپان من ني مي زند،

- از پدرش ياد گرفته

                        و از پدرانش-

                                       آنهم تنها براي من

او مرا از بين تمام گوسفندها انتخاب كرده است.

او مي تواند چهار گوسفند ديگر هم داشته باشد،

اما ندارد!

مع...!!! چه خوشبختي!!!

او مهربان است

و هيچگاه پوست تن مرا براي خودش پوستين نكرده،

و به من علف مي دهد،

و شايد آب،

و تنها از من مي خواهد برايش بزايم،

                                           - بره هاي چاق -

تا آنها هم بزرگ شوند

و چوپانهاي ديگر برايشان ني بزنند،

اما من نمي زايم!!

شايد آنها پوست تنشان پوستين شود،

                                        و شايد به مسلخ بروند،

چوپان من اما، فرق دارد

او مرا دوست دارد

و اصلا دروغگو نيست...نه!

او ني مي زند

و آب و علف مي دهد

و تنها مي خواهد برايش بزايم

                                 بره هاي چاق

و هنگام ني زدنش مع مع نكنم.

اما چرا من،

راستي چرا من گوسفند بدي هستم؟،

و مع مع مي كنم،

و هنگام ني زدن او به آسمان نگاه مي كنم

و به پرواز پرندگاني كه

چوپان ندارند

و سرنوشت گوسفندي....!!!

 

جمعه بیستم اردیبهشت 1387 توسط قصدي |

زن...

 

*زن

 بيابان

 خاك

 تن

  تنهايي و چشمه درون سينه اش

جوشنده

پنهان

منتظر

مشتاق

*

مرد عاشق پرشتاب

*

رسم چشمه مهرباني بود

اما حيف

رهگذر تنها بيابان را لگد كرد و گذشت...

 

پ ن:

چه فمنيستي شدم من!!!!!!!۱

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 توسط قصدي |

فراموشي...

 

به نام مي خواني ام

و چنان دلم از دست مي رود

كه سالهاست در جستجوي دل

نامم را هم از ياد برده ام....

راستی!

چه مي خواندي مرا؟

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 توسط قصدي |

بودن تو ناگزيره...

 

بين بودن و نبودن ، بودن تو ناگزيره

اينه كه بي تو نمي شه، حتي فردا خيلي ديره

وعده امروز و فردا، به دلم كه بي تو هيچه

يه تردده تو برزخ، كه بمونه يا بميره

با تو دنياي خيالم رنگ و بوي ديگه داره

نذار اين خيال خوبو، كسي از من پس بگيره

بي تو معنايي نداره پر زدن واسه دل من

وقتي تو دست تو آزاد، بي تو، تو دنيا اسيره

توي دست مهربونت وقتي آسمونو داري

نمي شه دلم بشينه توي دستات پر نگيره

وقتي اسم تو نباشه، حرف تازه اي ندارم

جون مي گيره روي لبهام واژه هاي سرد و تيره

اينه كه بي تو نبايد، اينه كه بي تو نمي شه

اينه كه بين من و تو ، بودن تو ناگزيره....

 

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 توسط قصدي |

نقاشي

 

اين روزها لبخندم خاكستري است

و دلم ،

رنگ يك نگاه ناتمام ......

حرفهايم بوي هميشه را مي دهند

و هميشه يعني

 تكرار مبهم يك واژه

يك واژه آبي

صورتي

سبز

خاكستري

مي خواستم تمام نقاشيهاي كودكيم را صورتي بكشم...

درخت هاي صورتي

خانه هاي صورتي

آدمهاي صورتي

و كسي كه راه مي رود

از كوههاي صورتي

تا آبشارهاي صورتي....

صورت تو اما مثل دل من....

 محو در خيالهاي رنگ به رنگ

وقتي

روي درخت هاي صورتي نقاشي هايم 

همیشه يك كلاغ

و سيمهاي تا بينهايت كشيده

تمام رنگ ها را خاكستري مي كنند

 

و از تمام رنگهاي مدادها

صورتي گم مي شود

 نقاشيهاي من خاكستري است...

                  اين روزها با هميشه فرق دارم....

 

 

 

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 توسط قصدي |

روز هاي نقطه چين...

 

روزهاي نقطه چين، اسك و آه و يك سوال

رد پاي خاطره، حرف عشق بي زوال

حرفهاي مهربان، جمله هاي ناتمام

دستهاي گرم گرم، چشمهاي بي خيال

وعده مي دهي تو هم سيب سرخ عشق را

مي شود نصيب من، سيب هاي سبز و كال

گل ولي نه رفتني، حرف اول تو بود

مي نويسم از تو و يك تصور محال

مي روي تو هم شبي، خواب ديده ام تو را

كو مجال عاشقي؟ گو مجال يك خيال؟؟؟

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 توسط قصدي |

بي سلام بي بسم اله...

بی سلام بی بسم اله

از آن قالو بلای دور

تا این بلای قبلتٌ ی کور

 بی سلام بی بسم ا...

از گامهای خسته سست

خوبهای بد

زشتهای درست

بی سلام بی بسم ا...

از آخرین اشتباه

 عشق و مرد و تکیه گاه

 باز می گردم از تمام راه

 تمام شد/گذشت/ بود

خدا توبه را چنین سرود

بی سلام.... بی بسم ا....

بنا به دلايلي دوباره اين شعرو گذاشتم. شايد چند بار ديگه هم گذاشتمش.... تمام شد گذشت بود..... تمام شد گذشت بود....

 

سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 توسط قصدي |

باز هم سکوت....

 

۱)

وقتي پرم از سكوت به جاي همه كلمه هاي مهربان....

اين روزها، روز و شب ساكتم.

چشمهايم را كه نگاه كني هم....

***********

۲)

پشت ميزها و پنجره ها

ديگر نه پرنده ها از پشت پنجره تو مي آيند

و نه پست چي....

بگذار نامه هايم زرد شوند،

ديگر به رنگ به رنگي اين درخت عادت كرده ام،

و اين سيم ها

و شماره هاي يازده رقمي

كه نه دستهايم را به تو مي رسانند

نه چشمهايم را....

كدام روز را با سلام به تو آغاز كنم

كه شب چشمهايت را نبرده باشد؟!

****

۳)

زندگي مي كنم مرده وار.

سالهاست.

بي انگيزه.

ندانستم كدام لحظه آمدي و پنجره را گشودي

 به بن بستي هميشگي.

آمدي با سپيده

سپيده اي كه هيچگاه به صبح نرسيد.

و در تاريك روشن بودني ناتمام

تمامت زندگي را

به ناتمامي مرگ كشاندي

 

 

جمعه ششم اردیبهشت 1387 توسط قصدي |

دختر بهار...

 

دختر بهار را ترانه بنام

و به آغوش من بسپارش

با مادرانه ترين لالاييها

وقتي به سينه  مي فشارمش

و عشق را چكه چكه در كامش

دختر بهار را ترانه بنام

به نام مهربانترين پدر

كه چراغ خانه اش روشن بود و

دلش خاموش....

دختر بهار را ترانه بنام

به نام ديواري كه مردانه روي روياهايش ساخت

و مرگ مجال نداد تا همه را قاب بگيرد....

دختر بهار را ترانه بنام

به نام مادر

به نام مرد

به نام من

به نام رويا

به نام مرگ....

 

 

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 توسط قصدي |

یعنی....؟؟!!

 

 

وقتی دوری از من

لبخندی نیستَ

تنهاَ

 وقتی که می دانم دوستم داری

اشکهایم معنی لبخند می دهند....

 

****

امشب می خواستم زود بخوابم. نه اشک مجال داد نه یادهای رفته و آمده نه جای خالی مسافر کوچولو.... می دانستم .... امشب خواب هم مجال آرامش نداد....

 

دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 توسط قصدي |

ساکتم...

 

شعر تازه ای برای تو ندارم

وقتی

زیباترین واژه ها را در فرهنگ چشمایت

از من دریغ می کنی/

ساکتم...

یکشنبه یازدهم فروردین 1387 توسط قصدي |

آدم آهني ....

 

 

حالا مي دانم چقدر خوب است

فقط جارو كني...

ظرف بشويي...

غذا درست كني...

درس بخواني...

504 كلمه اساسي لاتين را ياد بگيري

و منتظر نباشي

 

از اول هم لازم نبود اينهمه راه بروي

پادشاه شهر ‹‹اُز›› بهتر از اين نداشت

ديگر نمي خواهمش...براي تو...

لازم نيست خوب نگهش داري...

ديوانه اي آدم آهني

بايد به جاي دل، مغز مي خواستي

تا بداني

 چقدر                        

زندگي بي عشق و انتظار خوب است....

و من چقدر عاقلم....

 

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 توسط قصدي |

حالا باورت مي شود....؟؟؟؟

 

دستهایم را دور گردنت می آویزم

و مقام صدایت را بوسه باران

باورت نمی شود انگار...

رد چشمهایت را که می گیرم چه؟!!

ساعتها

 باز هم...

باشد...

دورتر می ایستم

با ساکت ترین نگاه

حالا با این اشکها

باورت می شود

عاشقم به کلماتت؟؟؟؟

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 توسط قصدي |