تبليغاتX
تلواسه های ماه تي تي
 

من اناري را مي كنم دانه

به دل مي گويم

خوب بود این مردم

دانه هاي دلشان پيدا بود....

سهراب. 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:27 توسط ماه تي تي

۱)

رویای هزارساله من

 با آفرینش تو خلقت من تمام شد

کجای خوابهای باران مانده ای

که تمام بارانها باریده اند و تو

با هیچ بارانی نباریده ای....

بیدار می شوی؟

تو را میان بیداری نگاهها جسته ام

و نجسته ام

مگر نمی دانی؟؟؟؟

انتظار فرسودگی می آفریند

من قرن هاست منتظرم....

 

نمی دانم از کیست شبیه نوشته های نادر نادرپوره.

 

۲)

....

سکوت در مقابل سکوت

حرفهای من پاسخی ندارند

روی پیشانیم بنویس غریبه

شاید به چشم یک غریب بنگریم

نه آشنایی

که نگاهت را می دزدی....

دیشب خواب باران دیدم

امشب خواب تو را

فردا کدام تعبیر می شود؟

راه کدام خواب را اشتباه رفته بودی که آمدی؟؟؟؟؟

باید بخوابم....

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:53 توسط ماه تي تي |

 

تو را بجای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را بجای همه کسانیکه دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای محال
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را بجای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه ها
                       برای پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم
تورا به اندازه همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران،اندازه ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت،اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را بجای همه کسانی که نمی شناخته ام دوست می دارم
تو را بجای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم.....

 

اين شعریه كه آخر سريال مدار صفر درجه كمي از آن را خواندند. از پل الوار. سايت http://arameshesokoot.blogfa.com/ فرشته مهربون پيداش كردم. از فرشته مهربون هم ممنونم.همینطور از س که گفت شعر از کیه.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:52 توسط ماه تي تي |

 

مرا نه سر نه سامان آفريدند

پريشانم . پريشان آفريدند

پريشان خاطران رفتند در خاك

مرا از خاك ايشان آفريدند

باباطاهر

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 8:30 توسط ماه تي تي

 

شايد چون آدمك منو ياد اين چند بيت مي اندازه كه دوستش دارم...

دلم چون مترسكي در باغ

ميان حمله گنجشك ها به خاك افتاد

هميشه كودكيم را به ياد دارم آه

كسي شبيه تو قلب مرا تكان مي داد...

نمي دونم شعر كيه. اگه مي دونيد بهم بگيد كه همه اش را بخونم.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:21 توسط ماه تي تي |

 

اين يه گويش ديگه از آدمكه... من عجيب اين شعرو دوست دارم.... نمي دونم مال كيه اما اس ام اس اش زياده و تو وبلاگا مي چرخه.... يه چرخشم اينجا....

آدمك آخر دنياست بخند...

آدمك مرگ همين جاست بخند...

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا، مثله تو تنهاست بخند...

دستخطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخند...

فكر كن درد تو ارزشمند است

فكر كن گريه چه زيباست بخند...

صبح فردا به شبت نيست كه نيست

تازه انگار كه فرداست بخند...

راستي آنچه به يادت داديم

پرزدن نيست كه درجاست،بخند...

آدمك نغمه ي آغاز نخوان

به خدا آخر دنياست، بخند

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:18 توسط ماه تي تي |

لاک قرمز می زنم

و سایه ای بنفش بر پلکهایم

موهایم را می آرایم

و با سیگاری بر لب و چشمانی خمار

برایت نامه خدا حافظی می نویسم:

بیش از این با دوست داشتنت رنجم مده.

تنهایم بگذار

و خدا حافظ.

 

برای نامه خدا حافظی نوشتن باید زیبا بود.

لبم را سرخ می کنم

و برای دوستانم نامه را می خوانم.

وانمود می کنم بسیار عاشقم بودی

و این نامه تو را ویران خواهد کرد.

دوستانم برایت آه می کشند:

طفلکی!

چه سنگدلی.

 

آری

زنی با لاک قرمز و پلک بنفش

زنی سنگدل به نظر می آید.

و هیچکس نخواهد فهمید که

این تو بودی که مرا نخواستی.

-هیچکس هرگز نباید بداند-

 

در مقابل آینه

نگینی بر گیسوانم می افزایم.

چون الهه ای می درخشم.

زیبا هستم

و تو مرا از دست دادی.

زنی زیبا را از کف دادی

ای بی نوا!

باید برایت دل سوزاند

اگر کنون مرا می دیدی...

 

آری باید زیبا بود.

باید لاکی قرمز داشت

و نگینی بر سر

و پیراهنی سپید که اندام را بنماید.

هیچکس باور نخواهد کرد

 که چنین زنی رانده شده باشد.

 

در جمع دوستانم

طنازی می کنم و می خندم.

به من خواهند گفت:

کمی هم به فکر آن بیچاره باش.

راست می گویند.

بیچاره ای هستی که عشقی را به هیچ باخته ای.

دیگر خشمی ندارم.

آه عزیزم

به حالت رقت می آورم.

این بدن سفت و درخشان

عاشقی دیگر خواهد داشت

و شبهایی پر شورتر

چشم انداز این کوهستان

مرا در پنجره

در آغوش دیگری خواهد دید

و تو

 تنها و بی خبر خواهی بود.

 

آری

برای آرام شدن باید زیبا بود.

برای بخشیدن, فراموش کردن

برای دوباره شروع کردن

باید زیبا بود.

اين مطلب را از سايت اندوه زن بودن http://www.andoohzz.blogfa.com/نوشتم اينجا....

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:28 توسط ماه تي تي |

 

 

من دلم سخت گرفته است از اين مهمانخانه مهمان كش روزش تاريك.....

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:10 توسط ماه تي تي

 

عاشقانه

ای شب از رويای تو رنگين شده

سينه از عطر توام سنگين شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایهء مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام ديگر ز دردی بيم نيست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پيش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش، نيش ماران يافتن

زهر در لبخند ياران يافتن

زر نهادن در کف طرارها

آه، ای با جان من آميخته

ای مرا از گور من انگيخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوی خشک سينه ام را آب تو

بستر رگهايم را سيلاب تو

در جهانی اینچنين سرد و سياه

با قدمهایت قدمهايم براه

ای به زير پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گيسويم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه، ای بيگانه با پیرهنم

آشنای سبزه واران تنم

آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمين های جنوب

آه، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سيراب تر

عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست

چلچراغی در سکوت و تيرگيست

عشق چون در سينه ام بيدار شد

از طلب پا تا سرم ايثار شد

اين دگر من نيستم، من نيستم

حيف از آن عمری که با من زيستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پيکرت پيرهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یک دم بيالاید به غم

آه، می خواهم که برخيزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

اين دل تنگ من و اين دود عود ؟

در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟

اين فضای خالی و پروازها؟

اين شب خاموش و اين آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحر بار

گاهوار کودکان بيقرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شور شعر آميخته

اينهمه آتش به شعرم ريخته

چون تب عشقم چنين افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 20:53 توسط ماه تي تي |

 

پیاده آمده ام
بی چارپا و چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
پر از گریه های فروغ است
پر از دشتهای بی آهو
پر از صدای سرایدار همسایه
که سرفه های سرخ سل
از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند
می دانم
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟

 

يغما گلرويي 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 20:25 توسط ماه تي تي |

 


من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف مي زنم

اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 15:40 توسط ماه تي تي

از زندگی از اينهمه تکرار خسته ام               

  از هاي و هوي  كوچه و بازارخسته ام

 دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه                

 امشب دگر ز هر كه و هر كارخسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم              

  آوخ...کزين حصار دل آزار خسته ام

 بيزارم  از خموشي  تقويم  روي ميز          

  وز  دنگ دنگ  ساعت  ديوار خسته ام

 از او كه گفت  يار تو هستم   ولي  نبود                 

 از خود كه بي شكيبم  و  بي يار خسته ام

 تنها و دل گرفته  و بيزار و بي اميد             

 از حال من مپرس كه بسيار خسته ام

 شعر از محمد علي بهمني

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:0 توسط ماه تي تي |

 

 

اگه فكر مي كني هر روز صبح با لبخند بيدار نشي كار خوبي مي كني اشتباه مي كني....

 

******

 

 

با گريه مي نويسم:

 

از خواب

 با گريه پا شدم

دستم هنوز در گزدن بلند تو

آويخته است...

و عطر گيسوان سياه تو با لبم

آميخته است...

ديدارشد و ميسر و ...

با گر يه پا شدم....

هوشنگ ابتهاج .(سايه)

 

******

 

با من بي كس تنها شده يارا تو بمان

همه رفتند از اين خانه،خدا را تو بمان

من بي برگ خزان ديده دگر رفتني ام

تو همه باغ و بري تازه نگارا تو بمان... (سايه)

 

*******

 

سايه ات هم پاورچين پاورچين مي گذرد از اينجا اگر بگذرد

 

******

 

ماهي كوچيك من تو شكمش يه الماس بود. آنقدر خواستم محكم نگهش دارم كه ليز خورد و رفت. هم ماهي نيست هم الماس...

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 10:41 توسط ماه تي تي |

آدمك آخر دنياست بخند

آدمك مرگ همين جاست بخند

دست خطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخند

آدمك خر نشوي گريه كني

كل دنيا سراب است بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

اينم يه اس ام اس بود كه چه به موقع برام اومد. آدمك خر نشوي گريه كني....

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:33 توسط ماه تي تي |

به دلم گفته ام اي ساده فراموشش كن

تا كجا چشم بر اين جاده فراموشش كن

دست بردار از او خاطره بازي كافي است

فرض كن گل نفرستاده قراموشش كن

آن نگاهي كه دم آخر از او جا مانده

پيش او برده و پس داده فراموشش كن

مردمان نگهش قله نشينند هنوز

دل كه در دره نيفتاده فراموشش كن

***

گفتم اين تكه غزل را بفرستم نزدت

دل ولي گفت :‹‹نشو ساده فراموشش كن››

به شما برنخورد حال غزل بودو گذشت

اتفاقي است كه افتاده فراموشش كن

 

شعر از فاطمه كريم زاده

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 10:48 توسط ماه تي تي |