تبليغاتX
لبخند سفید
لبخند سفید

لبخندهاي سفيد/انگار كسي شبيه خودم مرده است...


كارون امروز

مطلب خانه هنرمندان اهواز در شماره امروز روزنامه كارون اهواز

***

خانه هنر اهواز...شما با شنيدن اين نام چه تصور مي كنيد؟ شعبه انجمن خوشنويسان. مكان برگزاري جلسات شعرخواني و نقد شعر و داستان.

اسم هنر و هنرمند كه مي آيد همه ياد فضاهاي قديمي و زيبا، تاريك روشن و شمع و انار و سفال و خطوط نستعليق و شكسته و مي افتند ... نه خير لطفا بيش از اينها خيال پردازي نكنيد.

خيابان دو كيانپارس را از سمت شرق كه ميرويد تا انتها، حتما مواظب باشيد كه در تاريكي اين خيابان زمين نخوريد و اگر به سلامت رسيديد، آنهم غروب هاي زمستان و پاييز كه از ساعت 6 جلسات شروع ميشود، سمت چپ خود از چند تا پله بلند بالا برويد و وارد حياط شويد. نه خير اينجا مدرسه نيست. خانه هنر اهوازاست.از تابلوي آهني هم كه سر در اين خانه نصب است تعجب نكنيد، كه هيچ هنري در آن دخيل نيست. حتي زيبايي و بهايي كه پرداخت شده براي تابلوي سر در يك پيتزا فروشي...

حياط ساده... از در ورودي وارد شويد و در آن سالن انتظار تك ميزآهني قديمي منشي را نبينيد. بدون هيچ فضا سازي... اين خانه هنرمند پرور است بي هيچ امكاناتي. جوان هاي هنردوست و اهل مطالعه اين شهر به اميدي به اين خانه مي روند. تنها فضايي كه ميشود در آن حضور داشت و بحث هاي فرهنگي ادبي كرد. مي توانيد روي صندلي هاي چوبي دسته دار دور چين يكي از اتاقها بنشينيد و تا دلتان مي خواهد جريانهاي ادبي را زير و رو كنيد و اگرهم دهانتان خشك شد بهتر است يك بطري آب معدني با خود برده باشيد.يا سرمشقهاي خوشنويسي را پشت ميزهاي چوبي به هم متصل اتاق ديگر كه در آن واحد 4 يا 5 استاد تدريس ميكنند و مملو ازهنر جوست، بنويسيد.

و بهتر است اصلا روزي روزگاري گذارتان به پايتخت و پارك و خانه هنرمندان و خانه شاعران و حوزه هنري و انجمن خوشنويسانش نيفتد كه ببينيد اين محروميت هاي خوزستاني ها چه قلم هاي ريز و درشتي دارد و يادتان باشد احمد محمودها در همين فضاها باليده اند.بگذاريد تمام فضاهاي زيباي اهواز را پاساژهاي آنچناني و رستورانها و فست فودها اشغال كنند.

يادتان باشد كه هميشه محروميت سرمنشا خلاقيت است...!

 

 

پنجشنبه یکم اسفند 1387 توسط قصدي |

شهريور

 

لطفا با كفش وارد نشويد

به ماه من...

***

امروز يك شهريور و اصلا حواسم نبود.شهريور كه مي شه انگار يه حال و هواي ديگه مياد . حتي اگه پشت دراي اين اپارتمان نفهمي بيرون چه خبره. و تنها از روي چك چكاي مدام كولر بدوني بيرون هوا شرجيه. ياد اخرين ماه تعطيل. ياد بازشدن مدرسه ها و دانشگاه. ياد خنكاي نزديك مهر. و چند قدم مونده به اخرش تولدم. راستي اين ماهو به خاطر كدومش دوست دارم؟

شهريور. شهريور نازنين. هميشه وقتي به تاريخ تولدم فكر مي كنم، فكر دوم تاريخ بعديه. يه روز مي رم و اون كدوم روزه؟ كدوم روز از اين روزايي كه بي تفاوت مي گذرونم و نمي دونم اون نفسي كه مياد و برنمي گرده تو كدوم لحظه كدوم روز اتفاق مي افته؟

تولد اول... تولد دوم. بهتره اينجوري فكر كنيم. زيباتره. شهريور و دوست دارم.

****

جمعه یکم شهریور 1387 توسط قصدي |

از دوستت دارم/سلام...

ز تو سخن،از به آرامي

از تو سخن، از به تو گفتن

از تو سخن، از به آزادي

وقتي سخن از تو مي گويم

از عاشق، از عارفانه مي گويم

از دوستت دارم

از خواهم داشت

از فكر عبور در به تنهايي

من با، گذر از دل تو مي كردم

من با، گذر از دل تو مي كردم

من با، سفر سياه چشم تو زيباست،

                                               خواهم زيست.

من با به تمناي تو، خواهم ماند

من با سخن از تو، خواهم خواند

ما خاطره در شبانه مي گيريم

ما خاطره از گريختن در ياد

از لذت ارمغان در پنهان

ما خاطره ايم، از به نجواها...!

من دوست دارم از تو بگويم را

اي جلوه اي از به آرامي

من دوست دارم از تو شنيدن را

تو لذت نادر شنيدن باش

بر ديده ي تشنه ام، تو ديدن باش!

يداله رويايي...

***

سلام

از تهران آمدم

تمام این یکروز و نصفی را که تلفن خانه هم دوباره قطع بود داشتم با بی تو به سر نمی شود شجریان سر می کردم و چه به عرش چه به نهایت دلتنگی می برد این دوبیتیهای باباطاهر را که می خواند

دل دیوانه ام دیوانه تر شی

خراب خانه ام ویرانه تر شی

کشم آهی که گردون را بسوژه

که آه سونه دیلان کارگر بی...

 

***

دیشب کانال ۴ عجب تئاتری نشون داد. مهدی هاشمی و احمد آقالو و مهتاب نصیرپور... فوق العاده بود.

***

 

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 توسط قصدي |

از 1 تا 7

۱- چه خبره اينجا

http://www.avayeazad.com/farsi.htm

اشعار همه شاعران.

۲- هر چی کتابای نادر نادر پور و زیر و رو می کنم نمی دونم این شعر طلایی رنگ عزیز من تو کدوم کتابشه. اگه می دونید بهم بگید لطفا...

...

۷- آلرژی دارم یه این کلمه. خداحافظ و بای. با من خداحافظی نکن ... سلام بی خداحافظ.

 

شنبه دوازدهم مرداد 1387 توسط قصدي |

كجاست مادر؟؟؟

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره من

همون گهواره ای که خاطرم نیست همون امنیت حقیقی و راست

همون جایی که شاهزاده قصه همیشه دختر فقیرو می خواست

همون شهری که قد خود من بود  از این دنیا ولی خیلی بزرگتر

نه ترس سایه بود نه وحشت باد نه من گم می شدم نه یه کبوتر

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره من

نگو بزرگ شدم نگو که تلخه نگو گریه دیگه به من نمیاد

بیا منو ببر نوازشم کن دلم آغوش بی دغدغه می خواد

تو این بستر پاییزی مخوف که هر چی نفسه سبزه بریده

نمی دونه کسی چه سخته موندن مثل برگ روی شاخه تکیده

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره من

ببین شکوفه دلبستگی هام چقدر اسون تو ذهن باغ می میره

کجاست اون دست نورانی و معجز بگو بیاد و دستمو بگیره

کجاست مریم ناجی مریم پاک چرا به یاد این شکسته تن نیست

تو رگبار هراس و بی پناهی چرا دامن سبزش چتر من نیست

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر؟؟؟؟

 

جمعه یازدهم مرداد 1387 توسط قصدي |

براي تو كه مي گويي...

 

چشمهايم را كه مي بندم

چشمهاي تو پيدا مي شود...

شايد حالا منهم به اندازه تو البته نه به عمق دانستنت حس پنهان پشت اين سطرها را بدانم و براي همين بيش از همه تعريفها و معيارهاي شعر برايم ارزشمند است.

و بازهم برايم ارزشمند است كه بعد از دريافت هاي زيبايت اينگونه به خودت مجال دادي و باور براي گفتن.

عزيز من...

بگذار تا در كلمه ها جاري شوي و كلمه ها در تو... چشمهايت را كه مي بندي بگذار كلمه ها در ذهنت برقصند و به همان رواني تو بگو... بنويس. بگذار دستهايت با قلم و كلمه هايت با كاغذها آشنا شوند.

مي دانم. مي دانم آنقدر ادمهاي بزرگ كنار تو هستند كه مرا مجالي براي گفتن اين كلمه هاي كوچك نمي ماند. اما تمام راه را به تو مي انديشيدم و به اين كلمه ها كه برايم گفتي. خواندي.

بنويس و بگذار واژه ها آينه درونت باشند. حتي ساده ترين واژه ها. تكراري ترين ها.

قلم ارزش است. واژه ارزش است و كاغذهاي سفيد و سطرهاي نانوشته اي كه بعد از تمام بودنها و نبودنها تنها  مي مانند و مي توانند تمام انچه بود و نبود را بود كنند.هست مطلقي كه وراي همه چيزهاي گذرا مي مانند و آيينه مي شوند. آئينه اي كه حتي ما را در خود نشان مي دهند.

و حالا آخرين غزل ناتمام خوانده ام را برايت مينويسم.

من كه انتظارم از تو اين نبود

رسم چشمهاي تو چنين نبود

سهم من از آسمان چشم تو

مستطيل تنگي از زمين نبود

كاش شك من از ابتدا به بودنت

شرك و كفر من ولي يقين نبود

كاش در سكوت مرگبار بودنم

صداي گامهاي تو طنين نبود

در جواب حرفهاي من سكوت تو

محض و سخت و سرد و اهنين نبود

كاش بودي و هميشه يا نبود و هيچ

ابتدا و انتهاي بودنت قرين نبود

تا ببينمت كه آمدي تو رفتهاي

و آن نگاه اولين و آخرين نبود

كاش اي حقيقت سرابي ام از ابتدا

بودنم نبود يا نبود تو چنين نبود

***

اين هم از شعرهاي بهمن است. روزهاي درد مطلق من. اما نوشتم و حالا مثل ائينه روبرويم نشسته اند . هيچگاه از خاطر نخواهم برد آن روزها را و به خاطر خواهم داشت آنقدر فاصله غم و شادي سختي و راحتي كم است كه ... و هيچگاه خود را از خاطر نخواهم برد  در هيچ پيچ و خمي از روزگار...نه غره خواهم شد نه خواهم شكست... در هجوم روزهاي سخت و سبكسري روزهاي شاد...

عزيزمن. سرت را درد نياورم. عادت كرده ام به گفتن حرفهاي حرفم به اينگونه. شاديت را مي خواهم. هماره. هركجا. هر زمان. ديگر فقط همين. سلام بي خداحافظ...

 

پنجشنبه دهم مرداد 1387 توسط قصدي |

تولد يك شعر.. تولد يك شاعر...

 

يك نفر

يك نفر پنجره را مي گشايد

يك نفر قفل را مي شكند

يك نفر جاري مي شود

يك نفر يا كلمه اشنا مي شود

يك نفر مي گويد... و من

دلم جاري مي شود. پنجره اي به رويش گشاده مي شود. يك نفر متولد مي شود و من چه شادم با تولد... ميلاد نخستين كلمه ها.. شادم شاد شاد.

***

آب، آب

مي شويد آنچه بودم را

مي بخشد از يقين تازه بودن را

ايستاده ام زلال

در برابر نور

در برابر تو

گر بپذيريم

شفاف خواهم ماند

رهنماي تسليم

 

تولدت مبارك وقتي شاعر مي شوي. وقتي در شعر به تولدي ديگر مي رسي.

***

اين يك پست استثنايي است. يك نفر امشب شاعر شد. اين هم اولين و به نظرم زيباترين شعرش. لحظه تولد يه نوزاد آدم چه حسي داره. اتفاقي كه از ازل تا حالا افتاده. به دنيا اومدن. اما با تازگي هميشه. حالا ببينيد يه شاعر پيش چشمتون متولد بشه... يه شعر به دنيا بياد... واي چه حسي. چه شادماني اي... به جرات مي گم روزهايي بود كه دلم اينگونه تازه نشده بود.

***

يك بار ديگر هم ديدم. نيلوفر را كه با غزل به دنيا آمد . در لحظه هاي باران و چليپا. حالا نيلوفر سالها دور است و به خاطر نمي آورد غروبهاي شنبه را زير پل حافظ. مسير دانشگاه تا انجمن خوشنويسان. تقويم كوچك و بيتهاي غزلش را كه برايم مي خواند. ومن هنوز به ياد دارم آن لحظه هارا... تو هم باز شعر مي گويي روزي كه به خاطر نمي آوري لحظه هاي زلال را... و من همچنان به خاطر خواهم داشت لحظه ميلاد را... من پر از خاطره ام و تمام خاطره ها خالي از من... شادي را به اندوه نكشانم. شادم شاد شاد... با شعر تو با شعر نيلوفر و با حس رويشي ابدي....

 

دوشنبه هفتم مرداد 1387 توسط قصدي |

شاملو

فكر كنم امروز ۷ مرداده. و شايد نه دقيقا اولين روزي كه رفتم كتاباي شاملو را خريدم و شروع كردم به خوندن ۲ مرداد بود. ۲ مرداد روز رفتنش...

داشتم تو سايتا راجع بهش مطلب مي خوندم كه سايت عكساشو پيدا كردم و آخرين عكس عكس سنگ مزارش بود كه نوشته بود پيش از تخريب. حالا نمي دونم تخريب شده و همونجور مونده يا اينكه تخريب شده و جور ديگه اي ساختنش.

http://www.shamlou.org/galleria/details.php?image_id=53

 توي اين آدرس مي تونيد اين عكس و همه عكسا را ببينيد.

روي سنگ مزارش فقط نوشته احمد شاملو. هميشه دلم مي خواد آنقدر بزرگ بشم كه روي سنگ مزارم فقط اسمم نوشته بشه.اين حس اولين بار وقتي رفتم سر مزار جلال آل احمد به دلم افتاد.  

هركي مي دونه الان مزارش در چه حاليه به من بگه...

دوست جونای عزیزم با این آدرس می تونید شعرای شاملو را با صدای خودش بشنوید. آلبوم باغ آینه تراک ۱۷ را خیلی دوست دارم.

http://www.gaahnameh.com/content/view/170/116/

دوشنبه هفتم مرداد 1387 توسط قصدي |

...

 

بعد از ظهر سگي

بعد از ظهر خيلي سگي

ياد بعضي نفرات روشنم مي دارد

ياد بعضي نفرات چنان خاموشم ميكند كه نمي گذارد ياد بعضي نفرات ديگر روشنم كند.

گل زرد و گل زرد و گل زرد

بيا با هم بناليم از سر درد

عنان تا در كف نامردمان است

ستم با مرد خواهد كرد نامرد...

                                      سايه

شب که می رسد با ستاره ها

گریه می کنیم با ستاره ها

همچو خامشان بسته ام زبان

حرف من بخوان از اشاره ها

ما ز اسب و اصل افتاده ایم

ما پیاده ایم ای سواره ها....

شعر از حسین منزوی

نوای همایون شجریان.....

 

یکشنبه ششم مرداد 1387 توسط قصدي |

 

نيستي و من نمي توانم بي تو شعر بگويم. بخوانم.

نيستي و بعد از ظهرهاي جمعه دلم هواي آدم بودن مي كند

نيستي و دلم به رقص كشاندن كلمه ها را مي خواهد

بندبازي خواستنت را

از اين سو يا آنسو افتادنم چه فرق دارد

نبودت را مي خواهم يا بودت را

اينگونه كه فراموشت مي كنم بوي مرگ از ثانيه هايم مي ايد

بوي خرماهاي سياه .حلواهاي سوخته. اشكهاي نريخته. بوی ترمه های آویخته و شمعهای به انتها رسیده.و بعضي كه مي ترسي رو كني ...

نيستي و واژه هاي تنهايم نمي رويند. از ديوار بالا نمي روند. قد نمي كشند.

جمله ها يخ مي بندد در تب تابستان و من فكر مي كنم كجاي دنيا متوقف شدم...

و اين توقف به قيامت هم نمي كشاندم...

خود را از تمام خاطرها و خاطره ها پاك مي كنم.

اين قاب عكسهاي برعكس شده را از ياد برده ام. و ادمهاي زنده را.

تنها خودم را بيش از تو دوست داشتم  يا تو را بيش از خودم. حالا كه هيچكدام نيستيم. من اول بودم يا تو؟ تو نيستي و من...

دلم براي واژه ها تنگ شده. واژه هاي بي ربط. مي شود تنها بنويسم و تو نخواني. بگذار تمام اين كلمه ها را يكجا به روي كاغذ عق بزنم. بالا بياورم. و تو مي داني و خودم كه سبك نمي شوم. و كسي نفهميد كه با اين لحظه ها  به معراج مي روم.

و چه تنهايم. تنها... تنها... و مي شود تنها نبود؟ مي شود. مي شود. و نمي آيد خود تكثير شده ام به مهماني اين لحظه ها.

آي تنهايي زيبا. تنهايي گرانبها. چند دل را مي رمانم كه تو باشي. باشي و من غرق شوم در لحظات سختت و دلم بگيرد و بشود اين ... اندوه ۶ عصر جمعه.

آي شاديهاي بي بهانه. شاديهاي ناماندگار. مي شود دوباره راهي را رفت و برگشت. مي شود دوباره كلامي نگفت و شنيد. مي شود باور كرد و باور نكرد. مي شود پاسخ سلامي را داد با سرانجام خداحافظ اي كه خواهد آمد. بي مجالي براي بدرود.

مي شود حال خود را از اين بدتر كرد. مي شود به همه گفت آي نگران نباشيد. من به اين حالهاي بد زنده ام. من اگر اين نباشم اين نيستم.

آدمها را مي رماني و مي ماني كه كجا بايد رفت. كدام جاده تو را به خود مي خواند. كدام نگاه. كدام كلام.

آي دوست نداشتني هاي زياد . اندوه هاي مكرر.

آي  دوست داشتني دور. اينجا ديوارها تا خود خدا كشيده شده اند. نردبان را با خودت نياور. از پشت همين ديوارها هم مي شود نجوايي كرد. موشها اگر بگذارند و نشخوارشان كلمه هاي آينه نباشد.

اينجا تمام درها بسته اند.

به گرد دل همي گردي چه خواهي كرد مي دانم

چه خواهي كرد دل را خون ، رخ را زرد مي دانم

به حق اشك گرم من به حق آه سرد من

كه گرمم پرس چون بيني كه گرم از سرد مي داااااااااااااااااااانم

مرا دل سوزد و سينه تو را دامن ولي فرق است

كه سوز از سوز و دود از دود و درد از درد مي دانم

به دل گويم كه چون مردان صبوري كن صبوري كن

نه مردم ني زن ار از غم ز زن تا مرد مي دانم

***

در به در تر از باد زیستم

در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید

ای تیز خرامان!

لنگی پای من

از ناهمواری راه شما بود.

شاملو

حالا دارم دستان شجريان گوش مي دم. همين آهنگاي خالي هم يه دنيا با ادم حرف مي زنن.

از در درامدی و من از خود به در شدم....

به نظر شما آدم با این آهنگا و شعرا می تونه نمیره یا لااقل غش نکنه؟

منکه نمی تونم. راستی چرا نمی شه بعضی چیزا رو به آغوش کشید و همیشه داشت. یا یه جوری به درون داد و ثبت کرد. من گاهی دلم می خواد اینجوری بشه. بعضی لحظه ها. بعضی أآهنگا. بعضی شعرا. و گاهی دلم می خواد حتی تهران را به اغوش بکشم. مثل مامانم. مثل سامان. انگار توی این جسها و لجظه ها رشد می کنم. بزرگ می شم. وسیع می شم...

امضا: ماه تي تي بي جنبه كه وقتي گير مي ده به يه چي ول نمي كنه!!!!

 

جمعه چهارم مرداد 1387 توسط قصدي |

فرياد. اي فرياد

رفتم كلي كاست هاي شجريان را خريدم... كاست هاي همايون را خريدم... سعدي نامه عقيلي را خريدم... رفتم همه كتاباي شاملو را خريدم. دارم فرياد شجريان را گوش مي دم.  از عمد هم كاست خريدم. حالي مي ده با صداي بلند ضبط. همسايه روبرويي هم نيست و.... وااااااااااااااااااي. حالي مي دهد اين فرياد... اي فرياد...

خانه ام آتش گرفتست

آتشي جانسوز

هر طرف مي سوزد اين آتش پرده ها و فرش ها

تارشان با پود......

واي بر من،واي بر من،

سوزد و سوزد غنچه هايي را كه پروردم به دشواري در دهان گود گلدان ها

روزهاي سخت بيماري

از فراز بامهاشان شاد

دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان برلب...

سوزدم اين آتش بيداد گر بنياد

اي فرياد... اي فرياد......

واي چي مي خونه اين شجريان.

چرا تا حالا اينجوري شجريان گوش نكرده بودم؟

چرا تا حالا اينجوري شاملو نخونده بودم؟

عجبا! عجب!

چرا تا حالا اينجوري نخونده بودم و گوش نداده بودم؟

***

راستي يه خبر خوب... يه اتفاق خوب در حال افتادنه... يه اتفااااااااااااااااااق خووووووووووووووب...

من بسيار اشتباه كردم كه گفتم اين ساعتهاي مرداد هميشه نحسند. فعلا كه

به به دوباره فرياد شروع شد... هر كي گوش نكرده بره گوش بده....

آره فعلا كه از اول مرداد همه اش اتفاقاي خوب بوده....

من به هر سو مي دوم گريان

در لهيب آتش پر دود

خلاصه كه اگه اين اتفاق خوبه بيفته ماه تي تي فكر كنم روز اول بميره از خوشي... روزاي بعد هم خوشحال باشه... بعدش ولي عادي مي شه. عادي اي كه اقلا هر روز واسش حرص نمي خوره...

واي بر من. واي بر من

سوزد و سوزد غنچه هايي را كه پروردم به دشواري

در دهان گود گلدانها

روزهاي سخت بيماري

وااااااااااااااااي چي مي خونه... ديشبن اين موقها داشتم گوشش مي كردم ولي الان دارم حال مي كنم. امشب دارم حسش مي كنم اين فراز فرود صدا را. اين حركت شعر را..........به عبارتي الان دوزاريم افتاد...

واي بر من

همچنان مي سوزد اين آتش

آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوارن

...

من به دستان پر از تاول

اين طرف را مي كنم خاموش

وزلهيب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخيزد...

من ديگه مستم. نتوانم بنويسم........ فعلا سلام بي خداحافظ

مستم... مست مست..................................................مست. مست

 

***

پ.ن:

عجب اشتباهي كردم كاست خريدم. بايد سي دي مي خريدم. حالا هي بايد با اين ضبط قارقارك بزنم از اول آهنگ... فردا درستش مي كنم.......

چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط قصدي |

سعدي. منزوي. من...

يكروز به شيدايي با زلف تو آويزم

                  زان دو لب شيرينت صد شور برانگيزم

گر قصد جفا داري اينك من و اينك سر

                  ور راه وفاداري جان در قدمت ريزم

بس توبه و پرهيزم كز عشق تو باطل شد

                  من بعد بدان شرطم كز توبه بپرهيزم

گفتي به غمم بنشين يا از سر جان برخيز

                  فرمان برمت جانا بنشينم و برخيزم

گر بي تو بود جنت بر كنگره ننشينم

                  ور با تو بود دوزخ در سلسله آويزم

با ياد تو گر سعدي دز شعر نمي گنجد

                 چون دوست يگانه شد با غير نياميزم...

**************************

به سر افكنده مرا سايه اي از تنهايي

چتر نيلوفر اين باغچه بودايي

بين تنهايي و من راز بزرگي است، بزرگ

هم از آنگونه كه در بين تو و زيبايي

.

.

آفتابا ! تو و آن كهنه درنگت در روز

من شهابم! من و اين شيوه شب پيمايي

بوسه اي دادي و تا بوسه ديگر هستم

كس شرابي نچشيده است بدين گيرايي

تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم

مي گذارم كه قلم پر شود از شيدايي.

                                                       استاد حسين منزوي

 

آفتاب كه مي شوم

جز به گرم شدنت نمي انديشم

دستهايت را سايه...

نه!

بگذار همه از آن تو باشد

سوختن مرا بس...!

 

 

چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط قصدي |

اين روزها....

 

اين روزها شعر نداريم.... ولي پريم از حس شعر... پريم از مولانا و سعدي و حافظ

مجال ما نمي ماند كه جاري شويم از كلمه.... ما را مي برند به انجا كه نمي دانيم ولي مي رويم... هميشه پاي در سفر ناشناخته...

پريم از شمعهاي روشن ... اتاق تاريك... پريم از شاعرانه هايي كه گم كرده بوديم... اين روزها ما معلوم نيست كي هستيم... ولي انگاري باز هم هستيم...

اين روزها پريم از شجريان و رباعيات خيام... پريم از همايون... ما ...... ما كه هنوز خودمان را نمي دانيم..

اي دوست به دوستي قرينيم تو را

هر جا كه قدم نهي زمينيم تو را

در مذهب عاشقي روا كي باشد

عالم تو ببينيم و نبينيم تو را

راستي ما ديشب كشف كرديم كه چگونه كودكي در پي تولد مي گريد چون ما هم ديشب گريستيم و تولد يافتيم...

تا نقش خيال دوست با ماست

ما را همه عمر خود تماشاست

**

تا حاصل دردم سبب درمان گشت

پستيم بلندي شد و كفر ايمان گشت

جان و دل و تن حجاب ره بود كنون

تن دل شد و دل جان شد و جان جانان گشت...

***

عشق ا ازل است و تا ابد خواهد بود

جوينده عشق بيعدد خواهد بود

فردا كه قيامت آشكارا گردد

هر دل كه نه عاشق است رد خواهد بود

***

چون بت رخ توست بت پرستي خوش تر

چون باده ز جام توست مستي خوشتر

در هستي عشق تو چنين نيست شدم

اي نيستي از توام ز هستي خوشتر

***

شب گشت و مرا نيست خبر از شب و روز

روزي است شبم ز روي آن روز افروز

اي شب، شب از آني كه از او بي خبري

وي روز برو ز روز او روز آموز

***

و اينم آخرشه ديگه

وجودي دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست

مبر ظن كز سرم سوداي عشقت

رود تا بر وجودم استخوان هست

اگر پيشم نشيني دل نشاني

وگر غايت شوي در دل نشان هست...

ما بازهم بر مي گرديم.. شمعي مي افروزيم و دقيقه هاي گذرنده را ثبت خواهيم كرد ....

ما وقتي مي افتيم به كهن خواني ديگر توان بازگشتمان نيست

اي در دلم نشسته از تو كجا گريزم

وي خواب من ببسته از تو كجا گريزم...

***

حالا الان بعدنه... باز ما بی خوابی زده به کلمون و فکر میکنیم چقدر جای این شب و روز برای ما عوض شده... بیداری شب را دوست میداریم و خواب روز را... انگار شب پر از خوبیهاست و روز پراز تکرارها... تکرارهای بیهوده...

 

 

سه شنبه یکم مرداد 1387 توسط قصدي |

كتابانه

 

دوباره تورقي كردم لابلاي سطرهاي سمفوني مردگان عباس معروفي و روي ماه خداوند را ببوس مصطفي مستور. اين دو تا كتاب عجيب حال منو بد مي كنن. شايد هم خوب مي كنن. انگار بعضي جمله هاي روي ماه خداوند... منو به مرز انفجار مي رسونه. حس مي كنم درونم ظرفيت پذيرش اونهمه عظمت اين جمله ها رو نداره. بعضي هاشو كه مي خونم انگار خدا در من حلول مي كنه و چه طبيعيه تلاشي من و شايد دوباره ساخته شدن...

‹‹همه ما مرده شو هستيم اخوي. اما مرده شو ها هم بالاخره مي ميرند.

هرگاه بنده اي مرا بخواند، چنان به سخن او گوش مي سپارم كه گويي بنده اي جز او ندارم اما شگفتا كه بنده ام همه را چنان ني خواند كه گويي همه خداي اويند جز من.››

راستم ميگه ها . نه؟؟؟؟

‹‹وقتي اگاهي كسي آشفته شد خود او هم درمانده مي شه.››

‹‹پرويز فكر نمي كند. پرويز شاد است. پرويز راحت است.››

‹‹خداوند براي هر كس همون قدر وجود داره كه او به خداوند ايمان داره››

‹‹به محض صدايي فكر ميكنم كه محتواي آن هيچ اهميتي ندارد››

اين جمله ... عجب جمله ايه... انگار گاهي يه جمله يه تكه از قلبت را و يا فكرت را مي كنه و توي كلمه ها مي شينه... محض صدا...

‹‹خداوند به موسي گفت : از دو موقعيت خنده ام مي گيره: وقتي من بخوام كاري انجام بشه و تلاش بيهوده ديگران را مي بينم تا جلو انجام اون كار را بگيرن و وقتي من نخوام كاري انجام بشه و جماعتي را مي بينم كه براي انجام اون به آب و اتش مي زنن››

ولي خدا جون به ناداني آدمي نخند چون ما نمي دونيم تدبير تو را...

و صفحه 104 و 105 كتاب كه ديگه حال ندارم بنويسم. خودتون زحمت بكشيد بخونيد.

 

شنبه بیست و نهم تیر 1387 توسط قصدي |

افعال

 

مي مانم

مي روي

لعنت به اين افعال

كه ماندن را براي من صرف كرد و رفتن را براي تو...

جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط قصدي |

 

مرگ را مي دانم

تا دوست راه ديگري نشان بده

***

مهربان نباشيد با من

تا از یاد ببرم

پاييزي كه به خاطرم آورد

و زمستاني كه ...

مهربان نباشید...

 

جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط قصدي |

روزت مبارك ...

هر روز صبح يه پيام كوتاه

و گاهي كل كل داريم با همديگه كه كي زودتر پيام مي ده

سلام صبح به خير خوبيد

سلام دختر قشنگم. خسته نباشي

بابا جون قرصت يادت نره ساعت ده

امروز براش نوشتم

سلام صبح به خير خوبي بابا

سلام عزيزم. مگه مي شه آدم تو رو داشته باشه و خوب نباشه

دلم مي گيره. هميشه دلم مي گيره وقتي به دستاش فكر مي كنم. وقتي به سكوت و خستگيش فكر مي كنم. وقتي به اسمش فكر ميكنم. وقتي فكر ميكنم چقدر از من دوره و چه كم مي بينمش... دست و دلم مي لرزه. امروز يه حال عجيب غريب دارم. همه اش ياد زمستون مي افتم. سي سي يوي بيمارستان. روزهاي برف و بهمن. و من مي دويدم از اين آزمايشگاه به اون آزمايشگاه براي جواب آزمايشهاش...

پدر... پدر...

پارسال اين موقعا پيشم بود. ظهرا كه مي رفتم خونه هميشه برام ناهار آماده كرده بود. و امان از دير رسيدنهاي پنج دقيقه اي. توي اين هواي داغ مي اومد توي حياط. خيس عرق و داغ. مي گفتم چرا؟ مي گفت نگران بودم... مي گفتم من 5 ساله اينجام چرا نگران....

مي دونه چقدر دوستش دارم. مي دونه الان چشمام پر از اشكه براي نديدنش. براي دستاش. براي راه رفتنش. براي نماز خوندنش پشت ميز... براي شوخيهاش... براي خنده هاش....

مي خوام تبريك بنويسم...

در پناه خدا

زير سايه تو

خودت هميشه مي گي در پناه خدا. زير سايه مرتضي علي...

روزت مبارك عزيزترين...كه از تو اموختم چگونه باشم...

روز همه پدرها مبارك...

روز همه پدرها كه دستهايشان بوي مهرباني و نان مي دهد.

 

 

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط قصدي |

ماه تيتيانه 2

 

پنج شنبه ها. پنج شنبه هاي بيكار. پنج شنبه هاي انتظار

پنج شنبه هايي كه زني ، زن بودن خود را مي يابد در خانه.

زني كه بيدار مي شود. و تمام خانه را زير و رو مي كند. و چه زيباست خانه كوچكي كه هر بار جور ديگري چيده مي شود پيش چشماني كه نمي بيند.

و چاي دم كشيده عصر پنج شنبه خستگي را از تن زن بيرون مي كند.

و زن، زن است. شاعر هم كه باشد. و كدام زن انكار مي كند لذت آرامش خانه اي را كه مديون دستهاي اوست....

دلم از اين روزها تاريك است. اين روزها كه اين اداره لعنتي ساعت هايش را در خود مي كشد. بي هيچ روئيدني. دلم خانه مي خواهد. دلم آرامش ساعت هشت هاي خانه را. كه بيدار شوم كارهاي خانه را انجام دهم. آشپزخانه. ظرف هاي شسته. لباسهاي مرتب  و اتوكشيده . غذاي خوشبويي كه روي اجاق نم نم مي پزد براي ظهر.... ظهر كه تو مي آيي. بچه ها مي آيند. و من چه د وست دارم لقمه لقمه هاي غذا را در دهان كودكي كه فرو مي رود و كودكي كه مي بالد...

و چه دوست دارم ساعت هاي ده خانه را كه پشت ميز مي نشينم و كتاب مي خوانم و مي نويسم.

و چه د وست دارم ساعتهاي چهار عصر را كه به نشريه مي روم. و چه فرهنگ در اين شهر رشد مي كند .

و من چه دوست دارم بعد از ظهرهاي ثالث را... و بحث هاي ادبي جديد را. و بررسي جريانهاي نقد امروز را...

و چه دوست دارم شبهاي سياست را

و چه دوست دارم كلمه هاي بزرگ را

و چه دوست دارم شبهاي خواب لبخند رضايت را

من چه خوشبختم

كودكم خوشبخت است

همسرم خوشبخت است...

و من چه  دوست دارم زن بودن خود را در تمام اين روياها...

دلم از هر روزهاي اين روزها مي گيرد.

ساعتهاي يك ربع به شش صبح را  دوست ندارم.

بطالت هاي اداره را دوست ندارم.

حرفهاي خاله زنكي اداره را دوست ندارم

دنياي كوچك پرده ها و مبلهاي ميليوني را دوست ندارم.

پست ها و تبعيض هاي اداره را دوست ندارم.

حضور و غياب مدير را دوست ندارم.

ساعتهاي 2 خسته را د وست ندارم

خوابهاي تا ساعت 7 و كسالتهاي تا شب رادوست ندارم

اين شهر را دوست ندارم.

پنجشنبه ها

پنج شنبه هاي عزيز

پنج شنبه هاي بيكار

پنج شنبه هاي زن بودن من. پنج شنبه هاي فرصت فكر كردن و من بودن را.

پنج شنبه ها ... پنج شنبه...

 

پنجشنبه بیستم تیر 1387 توسط قصدي |

تلواسه ها تمامي ندارند تي تي...

تا مي خواهم به خاطر نياورم

باران مي بارد

بيچاره جنوبي ترين دل‌‍ِ تنگ

بيچاره شمالي ترين نگاه دور

بيچاره نصف النهاري كه بهم نمي رساندمان

بيچاره خشكسالي زمين

كه تاب تلاقي چشمهاي ما را ندارد

بيچاره سرنوشت

بيچاره تقويم

بيچاره شناسنامه ها

بيچاره روزهايي كه من و تو را كنار هم ندارند

***

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 توسط قصدي |

روز من...؟؟

روزت ....مبارك...امروز يا كدام فردا ؟كدام روز، روز من خواهد بود؟

نه به نام ، که به حقيقت....

آنروز كه ديگر قيمت جانم نيم قيمت جان پسر بچه اي حتي نباشد. آنروز كه بي اذن شوهر توانستم از خانه بيرون بروم.. آن روز كه بهای سير كردن فرزندم از جان شير بها نباشد. آنروز که حق انتخاب داشتم براي ماندن و نماندن...آنروز که لباس سفید عروسیم گور آرزوهایم نبود از اجبار تن دادن به سالاریهای جامعه... آنروز كه از هراس بيوه شدن ننگ تحقير را به جان نخريدم... آنروز که بهای تزویج و تفویضم به دیگری مهری نبود به سکه ...و تمام اعتبارم به اینده شماره های کم و بيشش... و چه سود... آنروز كه نيم سهم نبردم... آنروز که مادر بودنم هویت داشت و بچه هایم بعد از شوهر سهم من بود...  آنروز كه شاهد بودنم قبول باشد... آنروز كه نه به زيباييم... نه به اندامم... نه به غمزه چشمم ، حركت تنم... نه به ظرافت هاي از بين رفتني نگاهم كنند... آنروز كه باور كنند كمتر از ديگران نمي انديشم.. شعورم كمتر نيست... عقلم نيمه نيست... آنروز كه به فضا رفتنم شگفتي نباشد... رتبه علميم شگفتي نباشد... آنروز كه اوج سرسختي و توانم مرا به مردي نرساند... آنروز كه باور عاطفه و احساس، دوگانه باشد و هر مردي چون خودش بگريد نه چون من....آنروز كه براي اثبات بودنم و گرفتن حق زندگي ديگر تلاشي نكنم...آنروز كه... تو بگو زخمي قرن هاي متمادي غارنشيني عهد عتيق تا روشنفكري و حق دادن عتيق... 

آن روز ، روز من است... چه به زنده بودنم چه به مرگ..

پس به من نگو روزت مبارك... اين روزها هيچكدام روز من نيست.....

 

سه شنبه چهارم تیر 1387 توسط قصدي |

خنجري براي دل حوا...

 

گفت شعرهات اين روزها بي خود شده اند.......

نشد تا بهترين شعرها را براي خالق حواي زيبا بگويم.......

مرهم نمي گذاري

خنجر مي زني مدام

مدام

مدام

مدامم مست مي دارد نسيم جعد گيسويت...

........

چهارشنبه یکم خرداد 1387 توسط قصدي |

ساعتي براي تو...

 

عقربه ها كه مي چرخند

مرا مي برند يا تو را

مرا مي آورند يا تو را

بگذار عقربه ها بچرخند

من ساعت از كار افتاده را براي تو دوست تر دارم....

بيا در همين زمان ساكن بمانيم.... 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 توسط قصدي |

دختر باباش...

 

دختر ناز و دوست داشتني بابا هنوز كوچيكه. شيرين زباني مي كنه، همه عاشق كلمه هاي غلطين كه مي گه و تشويقش مي كنن براي حرف زدن... عزيزم. نازنينم آفرين .. چي گفتي بابا دوباره بگو...

دختر كوچولو و دوست داشتني بابا وقتي بزرگ مي شه نبايد حرف بزنه...حرفاي درستش هم غلطه...  يه زن خوب و سر به راه حرف نمي زنه... فقط گوش مي كنه.....

دختر ناز و دوست داشتني مامان عروسك آرزوهاشو بغل مي كنه ... براش غذا درست مي كنه و مثل مامان منتظر مي مونه تا بابا شب از سر كار خسته بياد...

دختر ناز و دوست داشتني مامان وقتي بزرگ مي شه غذا درست مي كنه و منتظر مي شه تا مرد از راه برسه و شب كه مي شه ، مرد خر خر مي كنه....و اون آرزوهاشو بغل مي كنه...

دختر درس خون و زرنگ بابا درس مي خونه ديپلم مي گيره دانشگاه مي ره و مامان و بابا بهش افتخار مي كنن

دختر درسخون بابا درس خونده پر ادعا شده....

دختر لوس بابا ... شب از تاريكي مي ترسه... شباي رعد و برق كنار مامان و بابا مي خوابه... آخه اون مي ترسه...

اما حالا ديگه بزرگ شده... تنها كه مي شه نبايد بترسه... رعد و برق شيشه ها رو به هم مي كوبه... دختر بابا بايد مرد باشه وقتي مردش نيست... نترسه

دختر بابا از اول كاش پسر بابا بود...

 

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 توسط قصدي |

آخرش چه مي شود...

مي داني آخرش چه مي شود

پاهاي من مي لرزند

قلبم بد مي زند يا نمي زند... فكر مي كنم نمي زند

آخر همه وقتي كه هيچكس نيست

پاهايم ياراي جلوتر آمدن ندارند

زير اينهمه خاك

حالا ديگر هيچ جا .....

هرجا را هم كه نگاه كنم ديگر در هيچ زاويه اي ....

پشت هيچ ديواري

ديگر هيچ شبي با آرزوي فردا كه شايد فرداي ديگري

آخرش منهم مي شوم...

آخ كه آن سنگ چه سرد است و با من و تو نامهربان

سرم را هرچقدر هم كه نزديك بياورو

ديگر هيچ فايده اي ندارد

مي داني آخرش چه مي شود

آنروز كه نمي دانم در آسمان دنبال چشمهايت بگردم يا پايين تر از زمين...

باورت نشود

اينها را من نگفتم

اينها را تو گفتي

وقتي پاهايت نمي كشند

و تو افسوس مي خوري

كه كاش پاسخ يك سلامش را داده بودم...

اينها را تو مي گويي

و من از آسمان

شايد هم آن مستطيل سرد مي شنوم

و تو بازهم نمي ماني

تاريك و سرد

تو مي روي

و من پس از مرگ هم تنها خواهم بود....

 

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 توسط قصدي |

من جز براي تو نمي خواهم خودم را ....

 

من جز براي تو نمي خواهم خودم را.... اي از همه من هاي من بهتر من تو....

 

تمام اين بازي براي بهاري ترين فصل... براي پاييزي كه ذات بهار است......براي بهاري كه شكوفه هاي دلش را از خودش دريغ كردند.... براي ديوارهاي پيش چشمان آسماني اش... براي آسمان ساكت نگاهش... براي صبر زيبا و روح بلندش... و براي دلش كه پر از تمام عاشقانه هاي دور است...

 

گرچه برخي از دوستان هنوز عاشقانه هايشان را ننوشته اند اما اين پست را مي گذارم با عاشقانه هاي همه دوستان....

اگر عاشقانه اي اضافه شد اينجا خواهم نوشت....

 


ادامه مطلب

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط قصدي |

وقتی فیل ماه تی تی یاد هندستون می کنه....

 

روزهاي اردي بهشت كه مي رسه ياد زيباترين هايي مي افتم كه خيلي ازشون گذشته ولي توي ذهنم تازه تازه هستن.

حالا همه توي انجن شاعران در تكاپوي برگزاري نمايشگاه كتاب و برپايي غرفه هستند و من همه اش ياد سال ۸۰ و ۸۱ مي افتم. روزهاي قبل از تبعيد....

ياد اخرين سالي كه با آزاده رفتيم نمايشگاه.. اردي بهشت ۸۱... آخرين سال دانشجويي، فكر كنم يكشنبه بود آره تاريخشو روي صفحه اول همين حافظي كه ۶ ساله دستمه و باهاش تفال مي زنم نوشتم... با اين بيت شعر: مير من خوش مي روي كاندر سرو پا ميرمت

از صبح رفتيم نمايشگاه. با بودجه محدود دانشجويي و تا تونستيم كتاب خريديم. بعد نشستيم توي محوطه چمن نمايشگاه و فكر كنم دو تا ساندويچ خورديم و با همين حافظ تفال زديم... بعد دوباره چرخش توي نمايشگاه شروع شد.... تا حدود ساعت ۶. بايد از نمايشگاه دوتائيمون ميومديم تا خيابون انقلاب. ايستگاه اتوبوس شلوغ و پرازدحام جلوي نمايشگاه و بچه هاي دانشگاه شهيد بهشتي كه اصلا جايي براي ما نذاشته بودن..... خلاصه بايد يه جوري بر ميگشتيم. حالا كه فكر مي كنم نمي دونم كرايه تاكسي ها گرون بود يا براي ما كه خيلي عادت به تاكسي سوار شدن نداشتيم گرون بود يا اون موقع پول نداشتيم كه گرون بود.... نمي دونم.... به هر حال طبق معمول سوار خط يازده شديم و با ازاده از خيابون كنار شهربازي اومدم پايين تو سئول و از اونجا بايد تا ده ونك و از اونجا تا ونك را پياده گز مي كرديم. وسطهاي خيابون سئول كه رسيديم فكر كنم ديگه داشتيم از گرسنگي مي مرديم. انتظار اينكه اون موقع بريم دوباره ساندويچ بخوريم هم خيلي معقول نبود چون اگه معقول بود خوب تاكسي سوار مي شديم ديگه... البته بكذريم از اينكه مگر خيابون سئول ساندويچي داشت؟؟؟؟ همينطور گرسنه و خسته ولي با روحيه و كلي خنده و شوخي هاي دوره دانشجويي كه نه غم نان بود و نه غم... بي خيال .... به هر حال شامه گرسنه دانشجويي امواج رونده بوي نون بربري تازه را كشف كرد و ما را به سمت  نونوايي بربري كشاند و يه نون تازه خريديم و نصفش كرديم. حالا مي دونيد چي شد... تو خيابون سئول كه يك طرفه خلاف جهت حركت ما بود ما به عنوان دو تا دانشجوي باحااااااال ديده مي شديم كه داريم نون بربري خالي مي خوريم و ماشينا هم از روبرو براي ما چراغ مي زدن و ما حال مي كرديم و محل ببخشيد ببخشيد .... به كسي نمي ذاشتيم. خوب بالاخره هم رسيديم ونك و سالم و سلامت رسيديم خونه....

قصه ما به سر رسيد.... فيل ماه تي تي حسابي ياد هندستون و نمايشگاه و دانشگاه الزهرا و اردي بهشت و پياده روي و ...... كرده.

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط قصدي |

برنامه

  ۱)

اين اصل شعر الواره . يه مطلب گذاشتم تو وبلاگم لااقل خواننده مجهول و ناشناس وبلاگمو خيلي زحمت داد:

Paul Eluard پل الوار (الوآر):

تورا به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تورا به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گستره بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود، برای خاطر نخستین گل‌ها
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.

جز تو که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینم.
بی تو جز گستره یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز،
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

 ۲)

خوب هر كسي با يه اميدي ميره خونه بعد از كار. خسته كه مي شه . امروز مي خوام برم خونه فقط غصه بخورم و به تو فكر كنم. شايدم شعر بگم. شايدم .... ولش كن.

شب كه دوباره اومدم مي گم چقدر چيكار كردم. با تو بي تو. اينقدر اين جمله توي ذهنم تكرار شده. امروز توي راهروي اداره كه داشتم راه مي رفتم از سر تا تهش. داشتم به اين چراي تمام نشدني فكر مي كردم. به اينكه تا آخر راهروي اداره كه سهله تا آخر خود دنيا بگم چرا هم كمه. چرا چرا چرا

راستي چرا هر چي بايد بشه نمي شه

چرا هرچي نبايد بشه مي شه

چرا اينقدر ذهن من از واقعيت. واقعيت از دلخواه من و همه چي از همه چي پرته؟؟

و چرا اين مگس وزوزو كه اومده اينجا نشسته و حرفاي صدتا يه غاز مي زنه نمي ره؟؟؟؟؟

 

 

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 توسط قصدي |

فراتر از تو...

 

فراتر از تو عاشقت شده ام

انگونه كه نامت تنها بهانه اي است براي به واژه نشستنم....

حالا

 ديگر تفاوتي ندارد

چگونه نگاه مي كني

چگونه مي گذري

و چگونه نمي بيني ام....

نامت بهانه اي است براي تمام عاشقانه ها....

 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 توسط قصدي |

نه تكرار مي شوم نه تمام...

۱)

نه تکرار می شوم نه تمام

بر این نخهای پاره پاره نامرئی

بر این پنجره آویزان و یاسهای پلاسیده

با همین اشک های سفید....

دیگر شب ها هم نمی رقصانیم....آه....

چه خوشبختند عروسکهای کوکی سیاه....

****

۲)

من دلم برای یک سلام تنگ شده است

و برای کلمه ها...

و برای حس مبهم واژه ها

من دلم برای یک صفحه سفید کاغذ تنگ شده است که بی محابا بنویسم در آن

و بی محابا بشنود

و بگوید...

من دلم برای تو تنگ شده است

من دلم برای تو تنگ شده است

چه کسی تمامت دلتنگی های مرا چون تو در سینه می پذیرد و با سلامی شادی را به مهمانی چشمهایم می کشاند.

چه کسی مهربان خواهد بود آنگونه که نهراسم از بادهای وحشی مزاحم.

چه کسی تلواسه های مرا خواهد شنید وقتی تو نیستی غروب های جمعه...

دیگر غروب کدام جمعه دلگیر نخواهد بود وقتی تو نیستی...

 و من چه فریب بزرگی هستم برای دلم.... این لبخندها چه دغل بازند....

این کلمه ها تمامی ندارند....

کاش ........ بگذار نگویم.... من دلم برای یک درد بزرگ تنگ شده است....

 

 

جمعه سی ام فروردین 1387 توسط قصدي |

........

 

...............

.....................

................................

......................

راستي من عاشق گفته هايش شدم يا نگفته ها؟؟؟؟

ناگفته هايم را مي شنوي؟؟؟؟

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 توسط قصدي |

تلواسه بهار و ديوار

 

آسمان  به خاطر بهار

ترانه ام به خاطر عروسك نداشته اش

و من

به خاطر نداشتن ترانه

امشب گريستيم.....

*****

و من چقدر اين ديوارها را دوست دارم

 به خاطر چشمهايي كه ديگر هيچگاه مرا نمي بينند

و من به فريب اين چشمها عاشق نمي شوم

و گوشهايي كه به غلط نمي شنوند مرا

و به اتهام بودن

كلمات تارعنكبوتيشان ريسمان دار نمي بافد بر گردنم.....

من گريستن پشت اين ديوارها را به خاطر ترانه و بهار دوست دارم...

و سكوت انديشيدن پشت اين ديوارها

و باورم را تنها به بودن اين ديوارها ...

و مرگ خاموش پشت اين ديوارها را...

 

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 توسط قصدي |

آرزوها

 

اخيرا دوستان بازي را شروع كرده اند نوشتن آرزوهاي محال....

من آنقدر آرزوي محال دارم كه نمي تونم بشمرمشون....

اولين شون را در مورد آريانا نوشتم...

آرزوي ۲:شايد ۲ مين آرزوي محالم اين باشه كه دوباره مثل سابق هر شب بخوابم.... ۳ ساعت غلت زدم، به همه چيز و همه كس فكر كردم.... هزار تا گوسفند شمردم و كلي ذكر گفتم و كتاب يك مشت استخوان خوك و دستهاي جذامي مصطفي مستور را تمام كردم و كلي به عشق سوسن و كيانوش فكر كردم باز هم نشد كه نشد... حالا كيه كه صبح ساعت ۷ بره اداره.... البته لابد من....و البته اين كمي شوخي بود...

آرزوي ۳: شايد آدم روزهاي دبستان و راهنمايي نشوم، اما دلم مي خواد آدم روزهاي دانشگاهم بشوم .... دلم مي خواهد اين ۶ سال را از زندگيم پاك كنم.... مخصوصا اين دو سال را....

آرزوي ۳:كاش از طرف خدا يه نشوني بهم برسه كه دوستم داره.

آرزوي ۴:آرزوي هاي اين قسمت همه رفت و آمدين. رفت و آمد از مرگ به زندگي...  از حال بد به حال خوب....باز آمدن رفته هايي كه هر رفتنشون غمي سخت شده براي مونده ها....اسم بيارم مجالش نيست....

آرزوي ۵:ديدار دوباره آقاجون

آرزوي۶: اي كه نزديكي مثل من به من اما خيلي دوري..... تقديم كردن تمام كلمه هايم به اونكه رفته ديگه هيچوقت نمياد.... آرزوس ديگه كاش بياد....و تكرار اون روزاي تكرار نشدني....

آرزوي ۷:خيلي خودخواهم آره؟؟؟؟؟ همه اش براي خودم آرزو كردم؟؟؟؟ خوب آرزوهاي محال كه محالن وقتي هم خيلي بزرگ بشن ديگه هيچي.....

اين آرزوي هفتم را مي خوام آرزوي بزرگ غير محال در نظر بگيرم و اونهم برآورده شدن آرزوهاي تمام كساني است كه آرزويي دارند....

دوسه تا آرزوي ديگه هم دارن كه شايد محال نباشن .... الهي اينا هم برآورده شن....

آخر آخرش: الهي عاقبت محمود گردان.... الهي سلامهاي بي خداحافظي....الهي نفس هاي با لبخند... الهي دنياي بي فقر. بي جنگ. بي سلاح. الهي نگاههاي مهربان... الهي دلها و جانهاي سالم.... الهي دنياي يكپارچه مهرباني... الهي كودكان بي اشك. بي دلهره. بي اضطراب.... الهي فريادهاي خموش و نجواهاي ساده.... الهي عشق به جاي ثروت.. الهي نان براي همه.... سقف براي همه.... آرامش براي همه.... الهي پاكي بي تزوير... الهي كلام بي دروغ.... الهي زبان بي كنايه.... الهي بي نيازي و تبع بلند... الهي تفكر آزاد و سالم براي همه... الهي نام بلند دوستي بر قله هاي انسانيت فرا جنسيتي، فرا نژادي، فرا ديني.... و الهي تبلور بهشت باقي در دنياي خاكي.....

 

 

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 توسط قصدي |

كدام؟؟

 

اين روزها احساس مي كنم باز هم دلم تنگ نمي شود.

احساس مي كنم آزادم.

و در اين هواي خوب بهاري وقتي كه باد مي آيد و تمام سرشاخه هاي درختها را تكان مي دهد، من سبك سبك، مثل تمام برگهاي زرد رها، با باد مي روم....

و احساس مي كنم كاش در تمام اين آزادي

هنوز دلتنگ مي شدم

راستي كدام بهتر است؟؟؟؟

دوباره جوان مي شود دلم؟ دوباره شكوفه مي زند؟

دوباره كسي مرا عاشق خواهد كرد؟

دوباره دلم براي تلاقي دونگاه تنگ خواهد شد؟

دوباره دلم خواهد لرزيد؟

دوباره كسي كه مرا عاشق كرد، خواهد رفت؟

دوباره درد تنهايي خواهد آمد؟

دوباره دوري؟؟؟؟؟

ولي فكر كنم نه...

فكر كنم همينطوري بهتر باشد؟؟؟نيست؟؟؟؟؟

 

سه شنبه بیستم فروردین 1387 توسط قصدي |

چقدر خوب است...

 

و چقدر قايم باشك بازي با تو خوب است.

و چقدر دزديده نگاه كردن تو خوب است...

و چقدر يواشكي سرك كشيدن به دلم و لرزه هايش خوب است....

و چقدر خوب است كه تو نمي داني من پشت سرت لبخند مي زنم....

و با يادت لبخند مي زنم....

و چقدر عميق نگاهت مي كنم....

و تمام واژه هاي خوب دنيا را براي تو مي خواهم....

و چقدر خوب است نمي داني وقتي چشم مي گذارم يواشكي تو را نگاه مي كنم...

و چقدر خوب است كه آنقدر يواشكي عاشقم كه خود نيز نمي دانم....

حالا تو قايم شو...

من دنبالت نمي گردم... كافي است نبضم را بگيرم....

امسال بهار بيست و سه سال كودك شده ام....

 

شنبه دهم فروردین 1387 توسط قصدي |

به اميد نگاههاي ماندگار...

سلام بر همه

من از سفر اومدم .مي خوام بازم بگم سال نو همه مبارك ولي انگار كلمه ها توي دهانم ماسيده مي شوند.

مي دونيد چرا ....

همه اش توي يك هفته اتفاق افتاد

توي همين يك هفته آخر ...

بيايد امسال يه كم با دقت بيشتري همديگر را نگاه كنيم. از كنار هم به راحتي نگذريم... چون به همين راحتي كه الان هستيم يك لحظه بعد شايد نباشيم. شايد نتوانيم صداي هم را بشنويم. شايد نتوانيم چشم در چشم همديگر را ببينيم. شايد حتي فرصت يك سلام را نداشته باشيم.

خداحافظي هميشه بي خبر در كمين ماست

اينرا اولين بار وقتي فهميدم كه قيصر رفت.... اون شب آخر وقتي جلوي تالار مراسم عروسي يكي از دوستان ديدمش و به رسم هميشه سلام و احوالپرسي و.... گفت به خاطر عروسي اومدي... گفتم بله... گفت چه خوبه كه هنوز اين ارتباطا و دوستيا را حفظ كرده ايد.... تشكري كردم و كمي گفتگوي ديگر... آخر قرار نبود قيصر را ديگر نبينم به حرف... چه مي دانستم دفعه ديگر انجمن شاعران پر از عكسهاي گوياي اوست....

و آن روز تصميم گرفتم با دقت بيشتري اطرافيانم را ببينم...

و امسال

هفته آخر كار

باباي آرياناي كوچولو توي راهروي اداره داشت با يكي از همكارا از آريانا حرف مي زد... مي گفت لوزه هاشو عمل كرده... مي گفت حالا بهتر شده و مامانش موهاي آرياناي كوچولو رو كوتاه كرده.... و حتما توي دلش هزار تا برنامه و آرزو داشته براي آريانا... و اين عيد.... حتما روز اول سال، لحظه سال تحويل آريانا لباساي عيدي رو كه با ذوق و شوق در كنار مامان و بابا خريده تنش كرده، موقع تحويل سال بابا و مامان بغلش كردن و بهش عيدي دادن... شايد مي خواسته عيدي هاي امسالش را يه عروسك بزرگ بخره... بزرگترين و خوشگلترين عروسك دنيا رو....

و اونروز صبح ، صبح پنجم عيد ....

مي دونيد حالا باباي آريانا تنهاي تنهاست.... دارم فكر مي كنم به خونه اي كه حتما ديگه پاهاي باباي آريانا ياراي پا گذاشتن به اون فضا رو نداره... وقتي نه آريانا هست و نه مامانش.... و بابا امسال عيد تنهاي تنها شد...

من مي خوام همه را با دقت نگاه كنم.... مي خوام قدر اين لحظه هاي بودن را بدونم.... شماها چطور....

لحظه هاي خوب و بد هميشه وقتي انتظارشو نداريم مي رسن... اينو ديروز يه دوست بهم گفت و گفت چيزي بالاتر از دوست داشتن در لحظه هايي كه انتظارش را نداريم نيست....

دوستت دارم را از من بسيار بپرس

دوستت دارم را به من بسيار بگو...

پس بيايد در تمام لحظه ها دوست داشته باشيم....

و همه براي دل باباي آريانا دعا كنيم....

به اميد شاديهاي ماندگار و نگاه هاي ماندگار....

جمعه نهم فروردین 1387 توسط قصدي |

سلامهايتان بي خداحافظي باشد....

 

دقايقي است به اين صفحه سفيد خيره شده ام. مي خواهم از امسال بنويسم.... دست و دلم مي لرزد...

از چه اش بايد نوشت؟؟؟؟؟

از روزهاي طولاني و زيادش به اندازه تابستانهاي طولاني اهواز، بد - يا خوبهاي كمش اندازه هواي بهارش؟

از دقيقه هاي كشدار و طولاني و پراضطرابش يا ......

نه از خوبش مي گويم نه از بدش.... هر دو رنج آورند...

سال 86 را به دست فراموشي مي سپارم. سالي را كه شايد سالها بود مي دانستم مي رسد آخر....

اتفاقهاي زيادي افتاد... خوبهايش به شماره انگشتان يك دستم نمي رسد

و..

مگر مي شود آبان امسال و قيصر را فراموش كرد.... شايد هم بشود... شايد بشود فراموش كرد كه قيصر ....آري اينگونه بهتر است...

 

بايد امسال را فراموش كرد...تمامش را ....

پشت دروازه هاي سال 87 تمام كوله بار امسال را جز يك ساك دستي كوچك با چند تا ياد و خاطره خوب جا مي گذارم و قدم در اولين روز بهار مي گذارم.

چشمهايم را مي بندم و همه آنهايي را كه دوستشان دارم به خاطر مي آورم.... آنهايي كه مي شناسم و برايم مهمند... آنهايي كه مي شناسم و ..... خلاصه همه را... و حتي آنهايي نمي شناسم...

مي خواهم دعا كنم....

دعا مي كنم امسال براي همه سال هفت سين سلامت و سعادت و سور و سود و سبقت و سرور و سرافرازي باشد.

دعا مي كنم سايه بان مهر خدا همواره بر سرمان گسترده باشد تا دلهاي افتابسوخته بي مهر سبز شوند....

دعا مي كنم امسال دلي را نشكنيم.

دعا مي كنم غم به دلهايمان راه نيابد.

دعا مي كنم راه ها گشوده و پنجره ها باز باشند.

دعا مي كنم تمام شبهاي ابري به سپيده دم روشن برسند.

دعا مي كنم امسال كاري نكنيم كه اشكي از چشمي جاري شود.

دعا مي كنم دستهايمان مهر بكارد و نگاهمان عشق درو كند.

دعا مي كنم بينديشيم نه فقط بپذيريم.

دعا مي كنم ببينيم نه فقط نگاه كنيم.

و

دعا مي كنم

سلامهايمان هماره بي خداحافظي باشد....

 

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 توسط قصدي |

مهربان باشيم....

 

فرصت كمي تا آخر سال باقيه... بهتره همه اين فرصت را صرف مهربوني كنيم..... به قول يه عزيزي هميشه فرصت براي خوب بودن و دوست داشتن و مهربوني كردن كمه... اما واسه بدي زيااااااااد.... مهربان باشيم....  دلم داره كم كم واسه امسال تنگ مي شه... با اينكه سال متضادها بود براي من .... بدهاي زياد و خوبهاي كم.... حالا واسه خداحافظي با امسال دوباره ميام و سلام به سال بعد... يادتون نره.... مهربان باشيم....

سلام بي خداحافظ....

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 توسط قصدي |

اين دستهاي مادرم نيست...

 

اين دستهاي مادرم نيست بر پيشاني تبدارم... دختر تب داري بايد پاشويه ات كنم....و چه خنك بود تشت آب خنك و پارچه نمدارو دستهاي مهربانش...

تمام تنم درد مي كند، از اين شانه به آن شانه مي چرخم ، عرق مي كنم. خيس مي شوم. سردم مي شود... و اين دستهاي مادرم نيست كه پتو را روي تنم جابجا مي كند....

لبهايم خشك خشك است...و گلويم آنقدر درد مي كند كه نمي توانم بگويم كمي اب، آب دهانم را فرو مي دهم و درد مي پيچد و اين دستهاي مادرم نيست كه ليوان آب را با داروها برايم مي آورد ؛ و من دوباره به ناچار مي خوابم...

گرسنه مي شوم، اين داروها عجيب مرا ضعيف كرده، معده ام مي سوزد و اين دستهاي مادرم نيست كه بشقابي فرني داغ برايم مي آورد و من مي گويم دوست ندارم و او مي گويد بخور برات خوبه، گلوتو نرم مي كنه...

نه اين دستهاي مادرم نيست، صداي او نيست، بايد بلند شوم، تب دارم... سردم مي شود...گرمم مي شود. گرسنه ام...  بايد بلند شوم و كمي آب بياورم و شايد كمي شير داغ...24 ساعت است كه خوابيده ام... تب درد و تب تنيهايي دارد ريشه كنم مي كند... يك نفر بايد مرا به دكتر برساند... بايد بلند شوم... كسي اينجا نيست.... دستهايم را به لبه تخت و به ديوار مي گيرم... تا آشپزخانه انگار تا آن سر دنيا راه باقيست... نگاه مهربان مادرم ساعتها از من دور است....

 

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 توسط قصدي |

سلام شاعر مهربانيها

 

سلام شاعر مهربانيها

هنوز مهرباني در حوالي شما مي چرخد... در حوالي صداي شما وقتي به ناگاه تمام مهربانيها را به يادم مي آوري كه هنوز در بهترين خاطره ها و يادها زنده ام.

هنوز با زيباي تو عاشقم .... هنوز با مهرباني تو مهربان.... و دلم هنوز در پيشواز باران... آنگونه كه يادم داده اي....

هنوز طنين صدايت و دستي كه برايم تكان مي دهي فراتر از پنجره هاي دور قطار دلم را به شادي مي كشد....

در تمام اين سالها .......چه ديدار خوبي بود آن اولين ديدار در شوراي شعر و ادب ارشاد.. و آن عزيز كه با تو آشنايم كرد و تو در آن بعد از ظهر برايم نوشتي

همينگونه خوب است ... بمانيم در درس اول ... بمانيم در آب بابا... بمانيم تا كودكان دبستان بيايند... و من آنروز فهيدم شاعر سمت مرا از آب بپرسيد كه بود....

و چه خوب و مهربان مرا پذيرفتي آنروز كه عاشق شعر بودم و تمام بضاعتم از شعر شايد چند غزل بود آنهم به نام....

و آمدم از مهرماه.... دور آن ميزمستطيل...تمام پنج شنبه ها را تمام زمستان و بهار و تابستان بعد را ... افطارهاي ماه رمضان جلسات... شب شعرها و آن دوشب افطاري بزرگ... و چه اردي بهشتي بود آن سال اول نمايشگاه... آن غرفه كوچك و چه همه بوديم و خوب بود ... خوب خوب...

شهريور: و چه هيجان و شور و شوقي بود ششمين كنگره شعر جوان... دانشگاه تهران...هتل البرز... وقتي همه بودند... قيصر هم بود.... و آن شب آخر شام درهواي تازه انجمن...

شام اول را كه يادم نمي رود چه شور و شوقي داشتيم همه رفته بوديم رستوران رزبرگر همبرگر خورديم... هنوز آن عكسها تابستاني ترين لحظات سال 80 در ذهن منند...

و يادم نمي رود آنروز را كه چه مهربان و صميمي در اتاق كوچك ما در كانون شعر دانشگاه كنار ما بودي ... و آن شب شعر كه آمدي... اولين فصل شعر دانشگاهها را كه در دانشگاه برگزار كردم فصل شعر زمستان امدي و برايمان شعر خواندي و چه مهربان و صميمي.... هنوز مهرباني در حوالي نگاه شما مي چرخد....

 

و چه خوب است كه نسيم اينجاست ... و بهترين فصل بودن ما كنار هم و چقدر خاطره مشترك داريم و آشناهاي مشترك و دوست داشتني.... وقتي حرف مي زنيم انگار همه هستند ...... آنروز وقتي از در آمد اولين حرفي كه گفت اين بود...

- بابا هر روز وبلاگتو مي خونه......

- جدي ... راست مي گي؟ واقعا هر روز مي خونه...؟؟؟

واقعا مي خونه...

واي چه مهربان....

همه اش را...

هر روز....

و از آنروز مي خواستم بنويسم.... سلامي خاص به شاعر مهربانيها...

اما مجالي نبود اينگونه....

حالا كه تمام داشته و دلخوشيم اين روزهاي طولاني و دور همين قلم است مي نويسم و چه خوب است از اين دور مي خواني شاعر و مي گويي باز هم بنويس و مي گويي و مي گويي و من بازهم سعي مي كنم لابلاي اين كلمه ها آن خود را كه گويي اين سالها جاگذاشته بودمش پشت همه ديوارها و درهاي بسته و قلمهاي نانويسا و كاغذهاي خط خطي باز پيدا كنم . با قلم آشتي مي كنم و با كلمه زندگي....

شاعر سرت سبز و دلت خوش باد هماره... سايبان مهربانيهايت گسترده بر دلهاي آفتابسوخته بي مهر... هر از گاهي نسيم مي آيد و اميدوارم نسيم پيام مهر ما را به شما برساند.. از همين  دور اما به همين نزديكي....

 

 

 

شنبه هجدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

روي ماه خداوند را ببوس.

 

چشماتو يه لحظه ببند.

دست راستتو  روي گردنت بكش... آروم آروم آروم.

يه كم بالاتر . يه كم پايينتر...

چه حسي داري الان؟

حس خوبيه نه؟ يه آرامش عجيب، آره؟

حالا فكر كن ...

او از اين هم به تو نزديكتره...

حالا چه حسي داري....

هستش مگه نه....

از اينم بهت نزديكتر...

از رگ گردنت...از قلبت.. مي توني تصور كني؟؟؟؟

چه خوبه كه اون هست هميشه .... حتي وقتي هيچكس نيست....

دستتو روي گردنت بكش... مي بيني ....ديگه تنها نيستي....

چه خوبه كه سلام اون خداحافظي نداره هر چي هم كه تو بهش سلام نكني....

راستي تا حالا بهش سلام كردي؟؟؟؟

فكرشو بكن

صبح بيدار شي و بگي سلام خداي خوبم.

وقتي عاشقانه بهش فكر مي كنم احساس مي كنم به قدر بي نهايت  قلبم جا باز مي كنه اونقدر كه همه خوبيا رو مي تونم توش جا بدم...

وقتي عاشقانه به خوبياش فكر مي كنم مي بينم اوووووووووه. حتي منم كه بدم اينقدر بد مي تونم بهش فكر كنم و اون اين اجازه را به من مي ده كه هر وقت توي هر شرايطي صداش كنم و نترسم كه جوابمو نده....

فقط بهش بگم سلام

و اون مهربان جواب سلامم را بده

و هيچ نگه خداحافظ... نره.... رو بر نگردونه....

راستي تنها خداست كه هيچوقت نمي گه عزيزم تا حالا دوستت داشتم. خدات بودم. نواختمت. بهت زندگي دادم. عشق دادم نفس دادم ولي عزيزم ديگه از اين به بعد نيستم. خود داني... فكرشو بكن اون هميشه هست... هر وقت تو بخواي... و هميشه مي خوادت كه باشي.... فكرشو بكن هميشه اين من و توئيم كه واسش ناز مي كنيم... وااااااااااااااي فكرشو بكن اون چقدر بزرگه... چقدر صبور و مهربونه كه طاقت همه ناز و اداهاي من و تو رو داره و قهر نميكنه...

فكر شو بكن

همين فقط فكرشو بكن

و بذار جاري بشه تو لحظه هات

همين بس نيست؟؟؟؟

حالا راحت به پشتي صندليت تكيه بده و يه نفس عميق بكش

چي حس كردي...

خود خودشه مگه نه؟

خيلي خوبه مگه نه؟؟؟

بيا از فردا صبح چشم كه باز كرديم بهش سلام كنيم... به خود سلام، سلام كنيم....

به قول مصطفي مستور روي ماه خداوند را ببوس....

 

 

 

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

الرحماني براي خودم...

 

از اين مرده به الرحمان شبهاي جمعه اش قناعت مي كنم

الرحمن علم القران خلق الانسان علمه البيان....

نفسهاي مصنوعي زنده ام نمي كنند...

آرامش اين تنگنا هم بد نيست...

گاهي صداي ضربه هاي سرانگشتت بر روي اين سنگ را مي شنوم

كه آمده اي...

آن خواندنت هم فاتحه اي بيش نيست ...

كل من عليها فان

و يبقي وجه ربك ذوالجلال و الاكرام

فباي آلاء ربكما تكذبان.

 

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

شقشقه هدرت....

 

امشب اینجا یه کسی یا یه چیزی بالاخره یه مبهمی شانس اورد. شاید خودم نمی دونم. اما کدوم خودم نمی د ونم. یک ساعت نوشتم. هر چه ساخته بودم خراب کردم هر چه رشته بودم پنبه کردم آخرشم از این وبلاگ خداحافظی کردم و .... البته نه به این سادگیا.... خلاصه اونقدر نوشتم و خراب کردم که وقتی اومدم ارسالش کنم همون لحظه دیس شدم و مطلب اونهمه نوشته پرید. و من کمی آروم شده بودم. و یاد خطبه شقشقیه امام علی افتادم که بی قیاس وقتی دلش از رفتار مردم با خودش و اسلام و اهل بیت انقدر گرفته بود و رفت بالای منبر و اون خطبه را ایراد کردَ وقتی از منبر اومد پایین گفت شقشقه هدرت...

خلاصه که نمی د ونم چی و کی شانس آورد. ولی دوباره ایمان آوردم به اون دست پنهان که همیشه مراقب ماست. امشب دلم می خواد به جای سلام بی خداحافظ بگم یا حق...

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

خونه تكوني دم عيد من...

سلام

آشناهاي قديمي تعجب نكنيد كه هم شعر حوا را ويرايش كردم. هم قالب وبلاگ رو. دم عيد مي خوام يه خونه تكوني درست حسابي بكنم. راستش از اون خود قديمي عبوسم خسته شدم كه مدام غر مي زد و آيه ياس مي خوند و خوشحال نبود. خوب اون خود تا ۲۸ سالگي من بود و از همين امروز خودي ديگرم. هيچ كاري نداره آدم خودشو عوض كنه، خيلي آسونتر از عوض كردن ديگران و اطرافه. وقتي نگرشتو عوض كني مي بيني كه همه چيز عوض مي شه. وقتي منفي فكر كردم به هر چيز، همون منفي پيش اومد،  دوست داشتني هام رفتن و دوست نداشتني ها دوره ام كردند. اينه كه مي گم مي خوام خونه تكوني كنم. ديشب با لبخند خوابيدم ، روي آينه ام نوشتم سلام لبخند بزن.... تا هر بار خودم را ديدم در آينه لبخند بزنم و با دنيا و خودم و مهرباني و شادي و اميد آشتي كنم ... و صبح با لبخند بيدار شدم و امروز به همه لبخند زدم. اين خود بهتري بود. و چقدر احساس سبك بودن مي كنم. احساس مي كنم آهنربايي شده ام كه داره همه خوبيها رو به خودش جذب مي كنه و حتي خوبيهايي كه ظاهرا رفته اند اما مطمئنم كه برمي گردند. هر چيزي به ذاتش بر مي گرده و اگر درونت را مثبت كني همه خوبها به سمتت ميان.

البته ناگفته نماند كه همه اين تفكرات به خاطر ديدن فيلم راز بود كه ديروز ظهر يه قسمتاييش را نوشتم.

نه كه قبلا نمي  دونستم بايد مثبت فكر كنم، چرا مي دونستم ولي حالا باور كردم .... فكر مي كنم دوباره متولد شده ام. درست ساعت ۱۲ شب ۱۳ اسفند.

اول فكر كردم به اينكه چه چيزهاي مثبتي دارم، همه را نوشتم و به خاطر همه اش خدا را شكر كردم و چقدر زياد بود .

بعد فكر كردم به انچه كه مي خوام علاوه بر اينها داشته باشم. اونها را هم نوشتم. و باور كردم كه دارم در راه رسيدن به اونها گام برمي دارم و از همين لحظه اونها را دارم. خيلي حس خوبيه. و از همين امروز صبح كه بيدار شدم تا همين الان ديگه هيچ سنگيني را حس نمي كنم. سبك راه مي روم. سبك نگاه مي كنم. سبك فكر مي كنم و سبك نفس مي كشم. البته خوب هميشه غمي هست، غمي زايل نشدني ولي دارم به اون غم غمهاي جدا نشدني هم به گونه اي ديگر نگاه مي كنم... تو غمي يك غم سخت زيبا....دارم فكر مي كنم كه بايد عشق را در درونم بارور كنم. و اين منم كه دوست داشتن و محبت را منتشر مي كنم و اين محبت خودم را هم در بر مي گيرد.

حس خيلي خوبيه. من آرامم؛ و اميدوار؛

خوب راستش اينا رو دارم اينجا مي نويسم براي اينكه افكار مثبت را منتشر كنم. براي اينكه هر كدوم از شما كه تا خودتونو اسير روزمرگي كرديد و در گير و دار آنچه هست مانده ايد نه آنچه مي خواهيد باشد بدونيد كه مي شه عوضش كرد. هر روز قسمتايي از حرفاي فيلم راز را مي نويسم و خواهم گفت كه چقدر زندگي تغيير پذيره.

دوست خواهم داشت بي انتظار دوست داشته شدن، محبت خواهم كرد بي انتظار پاسخي چون اين محبت در بطن لحظه هاي من ساري و جاري خواهد شد و خودم را نيز خوشحال خواهد كرد.

كافي است. در شب ماندن. در شب زيستن. شكوه كردن كافي است. براي همه مان كافي است.

سلام بي خداحافظ

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 توسط قصدي |

علی سنتوری

 

من با زخم زبونات رفیقم

مرحم بذار رو زخم عمیقم

تنها بودن یه کابوس شومه

عزیزم کار دل نباشی تمومه

عزیزم....

عزیزم...

فیلم سنتوری رو دیدید؟ علی سنتوری کار جدید داریوش مهرجویی... من از دیروز سه بار دیدمش...

نمی خوام بگم چی بود یا نقد کنم یا تعریف کنم. فقط می خوام بگم این بلاییه که سر همه روحای عاشق و هنرمند و فرازمینی میاد.... وقتی هیچکس نمی فهمدت و وقتی قضیه روح با نون و آب و کرایه خونه .... قاطی می شه.... و وقتی نزدیک ترین کسانت هم تو رو نمی فهمن و فقط و فقط یا به افکار پوسیده و زنگ زده خودشون پابندن یا به فکر منافع خودشون... مثل مادر علی و مثل زن علی...

یاد کتاب سمفونی مردگان افتادم.... اونجا هم با آیدین همین کارو کردن... پدرش با افکار بسته اش.... وقتی همه کتاباشو آتیش زد... اینجا هم وقتی سنتورشو شکستن.... البته این فیلم بود و خوشبختانه آخر داستان علی دوباره علی سنتوری شد ولی تو سمفونی مردگان آیدین بیچاره تمام شد.... وقتی کتاباش رفتن... عشقش رفت و ....

سرنوشت هر روح عاشقی همینه ...

نباشی کار دل تمومه عزیزم... عزیزم... شاید صدای غم انگیز و حزن درونی و صادقانه آهنگهای محسن چاوشی هم تاثیر گذاری حسی فیلمو بیشتر کرد... ببینیدش حتما.... گلی به گوشه جمال داریوش مهرجویی .... می گن فیلم توقیف شده... منکه زیاد به روز نیستم... اگه اکران شد حتما برید سینما ببینید...

همیشه همین بوده... 

عزیزم کار دل نباشی تمومه    عزیزم... عزیزم...

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 توسط قصدي |

دلگير نباش ....

 

سلام

من هيچكدام از آنها كه گفتي نيستم. شايد بودم. شايد خواستم باشم. شايد ديگر نمي خوام باشم. اما

اين را براي تو مي گويم:

احساس عشق سبزترين نوع بودن است

حتي اگر كه گاه گداري گمان كني

كه:... عاشقي و در تو كسي راه مي رود

حتي اگر كه گاه گداري گمان كني....

 

دلگير نباش... قاعده دنيا همين است... در همين وبلاگ نوشتم از دكتر شريعتي كه رسم دنياست تو كسي را دوست داري و او تو را دوست ندارد. كسي تو را دوست دارد و تو او را دوست نداري و هر گاه دو نفر همديگر را دوست داشتند به قاعده به هم نمي رسند....

اما شايد اين قاعده استثنا هم داشته باشد... دلگير نباش دوست من.

 

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

راز ....

 

بايد راز باشي، رازي سر به مهر، رازي ناگشودني....

امروز سرتا پا سياه پوشيدم، عزيزم، ديگر به من آبي آسمان و ليمويي و صورتي ملايم نمي آيد... سر تا پا سياه پوشيدم، عينك آفتابي نه عينك دودي هم كه به صورتم زدم روي چشمهام،ديگر هيچ كس نفهميد،ديگر هيچكس نمي فهميد با همه كنجكاوي،پشت اين چشمها چه مي گذرد.... و از ميان همه مردم مثل يك سايه، يك سايه نا آشنا گذشتم... بيگانه بيگانه....

صورتي كه پوشيدي و آبي و ليمويي همه مي فهمند كه تو خوشحالي و خوشحالي دليل نمي خواهد،چرا و چوني در بر ندارد... اما راز كه بودي،رازي سياه و تار همه در ابهام كشف تواند... و چه مكاشفه خوبي است....

جالب بود. كسي كه شبيه هيچكس نبود ... نه شبيه دخترهاي رنگ به رنگ امروز در جستجوي نگاهي و دوست داشتني و نه شبيه زنهاي فرسوده قديمي ....

.... يك راز... كسي كه مثل خودش لباس پوشيد... مثل خودش راه رفت، مثل خودش نگاه كرد  و مثل خودش سكوت كرد... و مثل خودش هيچ چيز نخواست....

زني كه سايه وار گذشت و هيچكس ندانستش...از پله ها بالا رفت ...  در را بست  و دوباره صبح چون سايه اي مي رود....

و من در دل شايد مي خندم به مردمي كه هيچ ساده اي را كشف نمي كنند و آه مي كشم براي ساده اي كه فهميده نشد....

 اين يك راز است ... و تنها تو مي داني كه من چه راز ساده اي هستم.... چه راز تنهايي ....

 

شنبه یازدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

سلام.... سلام....

 

‹‹هر صبح با سلام تو آغاز مي شوم....››

ديگر حرفي نيست جز تمام ناگفته ها....

كنار  تو كه مي نشينم.

دلم مي گويد...

اگر بگذاري....

 

شنبه یازدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

نوشته هاي يه عمه دور براي سامان كوچولو

 

سلام گل قشنگم.

 حتما الان كه داري اينا رو مي خوني واسه خودت مردي شدي و من كلي پير. شايد از اين شبي كه من دارم اين رو برات مي نويسم 15 سال گذشته باشه. تصورش رو بكن. وااااااااي. مثلا سال 1400 باشه. آره اينو حتما مي گم سال 1400 بخوني.. اگه نبودم هم به يكي مي سپرم كه تو اون سال بياي اين وبلاگ رو ببيني...

اما حالا دارم مي نويسم برات كه بدوني توي اين كنج دنيا كه تو الان راحت خوابيدي كه فردا صبح بري ‹‹مَ كواك ›› و من كلي ازت دورم يك دفعه ياد تو منو از اين دنياي سخت بيرون آورد و تصور اينكه تا چند هفته ديگه دوباره ميام پيشت و تو رو بغل مي كنم و مي بوسم و همه مهربونياي دنيا را به تو نثار مي كنم و از تو دريافت مي كنم، كلي شادم كرد.

بهانه كوچك خوشحالي من ...

ديروز كه زنگ زدم تو پيش ماماني بودي. گفتم گوشي را بده بهت باهات حرف بزنم. وروجك اومدي گوشي را گرفتي گفتي سلام خوبم خداحافظ

داشتي با سحر بازي مي كردي . تو هم گفتي سلام خداحافظ عشق كوچولوي من. ولي مي گم سلام بي خداحافظ.

و رفتي دنبال بازيت .... ماماني مي گفت كلي شعر جديد توي مهد كودك ياد گرفتي و من هنوز نشنيدم. اوندفعه كه اومده بودم هرچي اصرارت كردم هيچ شعري بلد نبودي برام بخوني كه ازت فيلم بگيرم.بهت گفتم يه شعر بخون گفتي نه عمه آخه خيلي زياده... گفتم خوب يه ذره اش را بخون گفتي نه خيلي كمه. تو هم منو مي ذاري سركار وروجك. بعد رفتي به قول خودت ‹‹گايوم ددم›››.

هر روز فيلمتو نگاه مي كنم بهانه كوچك خوشحالي من....

اين شعرتو ماماني برام خوند كه ... درست يادم نيست ولي اينجوري بود... بابام بهم گفت آفرين پسر خوبم برات ماشين مي خرم . و تو گفتي ماماني برام ماشين آمبولانس نخريدي.... قول مي دم عيد كه اومدم حتما برات آمبولانس بخرم. يه ماشين آمبولانس گنده به قول خودت.

خلاصه اينا رو اينجا برات نوشتم كه بعدا بدوني من چقدر دوستت دارم و چقدر به يادتم مارگولك كوچولو.

مي خوام يادم بمونه كه بعدا بهت بگم مي خواستي ماشين پِ آيد  بخري و منو بابا اميرو سوار ماشينت كني و بابا رو ببري شركت و منو ببري رستوران شام بخوريم.

اينم خيلي جرقه خوبي بود. از اين به بعد هر بار خاطره هاي تو رو هم ميام اينجا مي نويسم. به اسم خودت...

نوشته هاي يه عمه دور براي سامان كوچولو....

حالا خوب بخواب عزيز دلم. گل كوچولوي قشنگم.

منم سعي مي كنم بخوابم و اميدوارم خواب تو رو ببينم...

 

شنبه یازدهم اسفند 1386 توسط قصدي |

يه نقل قول نقلي....

 

***اگه دیدی دنیا برات مفهومی نداره تحمل کن... شاید خودت دنیای کسی باشی***

 

اگه فكر مي كنيد كه اين جمله مال منه اشتباه مي كنيد،

تو دايره واژگان من فعلا از اين حرفا پيدا نميشه اگه من بودم مي گفتم اگه ديدي دنيا برات مفهومي نداره .... اصلا من كاري ندارم هر كاري دوست داريد بكنيد....

اين رو نوشتم چون يه دوستي اين رو امروز برام فرستاد. ازش ممنونم... و خوب.... منهم با خوندن اين جمله خنديدم.... البته اونهم مي خواست منو بخندونه  حالا چه فرقي مي كنه كه من چه خنده اي كردم؟؟!!!ا

از نوع پوه و هوه و هوم يا هاهاهاهاها......!!!!!!! همسايه بغلي هم داره مي خنده. صداي خندشون مياد ولي از نوع هاهاهاها.....

تو الان داري چطوري مي خندي؟؟؟؟!!!! اميدوارم هاهاهاهاها....

جمعه دهم اسفند 1386 توسط قصدي |

آخرش هم نمي فهمم....

 

من آخر نفهميدم تو هستي يا نه.

من آخر نفهميدم اين روزها خوب است يا بد

من آخر نفهميدم غمت تلخ است يا شيرين.

نفهميدم نبودنت بهتر بود يا درد نبودنت

اين روزها مدام حد مي گيريم

اين روزها مدام شعر مي گويم

من آخر نفهميدم شاعرم يا رياضيدان

حد تو را مي گيرم به بي نهايت مي رسي

حد خودم را مي گيرم. صفرم. صفر مطلق ....

عبارت منفي ام زير راديكال خواستن تو...

تعريف نشده اين عشق...

حذف نمي شوي ساده نمي شوي

تجزيه ات مي كنم . مجهول معاون برايت مي آورم، عبارتها را جايگزينت مي كنم...

نه نمي شود...

حذف نمي شوي

ساده نمي شوي...

نمي روي....

به بي نهايت مي رسي...

نه ....

اين مسئله حل نمي شود

اينقدر راه حل جديد نگو...

بگذار نمره اش را از تو نگيرم....

 

 

پنجشنبه نهم اسفند 1386 توسط قصدي |