روزت ....مبارك...امروز يا كدام فردا ؟كدام روز، روز من خواهد بود؟
نه به نام ، که به حقيقت....
آنروز كه ديگر قيمت جانم نيم قيمت جان پسر بچه اي حتي نباشد. آنروز كه بي اذن شوهر توانستم از خانه بيرون بروم.. آن روز كه بهای سير كردن فرزندم از جان شير بها نباشد. آنروز که حق انتخاب داشتم براي ماندن و نماندن...آنروز که لباس سفید عروسیم گور آرزوهایم نبود از اجبار تن دادن به سالاریهای جامعه... آنروز كه از هراس بيوه شدن ننگ تحقير را به جان نخريدم... آنروز که بهای تزویج و تفویضم به دیگری مهری نبود به سکه ...و تمام اعتبارم به اینده شماره های کم و بيشش... و چه سود... آنروز كه نيم سهم نبردم... آنروز که مادر بودنم هویت داشت و بچه هایم بعد از شوهر سهم من بود... آنروز كه شاهد بودنم قبول باشد... آنروز كه نه به زيباييم... نه به اندامم... نه به غمزه چشمم ، حركت تنم... نه به ظرافت هاي از بين رفتني نگاهم كنند... آنروز كه باور كنند كمتر از ديگران نمي انديشم.. شعورم كمتر نيست... عقلم نيمه نيست... آنروز كه به فضا رفتنم شگفتي نباشد... رتبه علميم شگفتي نباشد... آنروز كه اوج سرسختي و توانم مرا به مردي نرساند... آنروز كه باور عاطفه و احساس، دوگانه باشد و هر مردي چون خودش بگريد نه چون من....آنروز كه براي اثبات بودنم و گرفتن حق زندگي ديگر تلاشي نكنم...آنروز كه... تو بگو زخمي قرن هاي متمادي غارنشيني عهد عتيق تا روشنفكري و حق دادن عتيق...
آن روز ، روز من است... چه به زنده بودنم چه به مرگ..
پس به من نگو روزت مبارك... اين روزها هيچكدام روز من نيست.....
گفت شعرهات اين روزها بي خود شده اند.......
نشد تا بهترين شعرها را براي خالق حواي زيبا بگويم.......
مرهم نمي گذاري
خنجر مي زني مدام
مدام
مدام
مدامم مست مي دارد نسيم جعد گيسويت...
........
عقربه ها كه مي چرخند
مرا مي برند يا تو را
مرا مي آورند يا تو را
بگذار عقربه ها بچرخند
من ساعت از كار افتاده را براي تو دوست تر دارم....
بيا در همين زمان ساكن بمانيم....
مرا به خاطر چشمهايم بخواه نه لب هايم
مرا به خاطر دستهايم نه پاها
مرا به خاطر قدم زدن نه خوابيدن
مرا به خاطر تفكرم ...مرا به خاطر دلم...
مرا به خاطر خودم نه زن بودنم بخواه
آنگاه
به خواستگاري من بيا
با تمام زن بودنم....
پ.ن:
پريشان گويي و نه تلواسه....
دختر ناز و دوست داشتني بابا هنوز كوچيكه. شيرين زباني مي كنه، همه عاشق كلمه هاي غلطين كه مي گه و تشويقش مي كنن براي حرف زدن... عزيزم. نازنينم آفرين .. چي گفتي بابا دوباره بگو...
دختر كوچولو و دوست داشتني بابا وقتي بزرگ مي شه نبايد حرف بزنه...حرفاي درستش هم غلطه... يه زن خوب و سر به راه حرف نمي زنه... فقط گوش مي كنه.....
دختر ناز و دوست داشتني مامان عروسك آرزوهاشو بغل مي كنه ... براش غذا درست مي كنه و مثل مامان منتظر مي مونه تا بابا شب از سر كار خسته بياد...
دختر ناز و دوست داشتني مامان وقتي بزرگ مي شه غذا درست مي كنه و منتظر مي شه تا مرد از راه برسه و شب كه مي شه ، مرد خر خر مي كنه....و اون آرزوهاشو بغل مي كنه...
دختر درس خون و زرنگ بابا درس مي خونه ديپلم مي گيره دانشگاه مي ره و مامان و بابا بهش افتخار مي كنن
دختر درسخون بابا درس خونده پر ادعا شده....
دختر لوس بابا ... شب از تاريكي مي ترسه... شباي رعد و برق كنار مامان و بابا مي خوابه... آخه اون مي ترسه...
اما حالا ديگه بزرگ شده... تنها كه مي شه نبايد بترسه... رعد و برق شيشه ها رو به هم مي كوبه... دختر بابا بايد مرد باشه وقتي مردش نيست... نترسه
دختر بابا از اول كاش پسر بابا بود...
پاهاي من مي لرزند
قلبم بد مي زند يا نمي زند... فكر مي كنم نمي زند
آخر همه وقتي كه هيچكس نيست
پاهايم ياراي جلوتر آمدن ندارند
زير اينهمه خاك
حالا ديگر هيچ جا .....
هرجا را هم كه نگاه كنم ديگر در هيچ زاويه اي ....
پشت هيچ ديواري
ديگر هيچ شبي با آرزوي فردا كه شايد فرداي ديگري
آخرش منهم مي شوم...
آخ كه آن سنگ چه سرد است و با من و تو نامهربان
سرم را هرچقدر هم كه نزديك بياورو
ديگر هيچ فايده اي ندارد
مي داني آخرش چه مي شود
آنروز كه نمي دانم در آسمان دنبال چشمهايت بگردم يا پايين تر از زمين...
باورت نشود
اينها را من نگفتم
اينها را تو گفتي
وقتي پاهايت نمي كشند
و تو افسوس مي خوري
كه كاش پاسخ يك سلامش را داده بودم...
اينها را تو مي گويي
و من از آسمان
شايد هم آن مستطيل سرد مي شنوم
و تو بازهم نمي ماني
تاريك و سرد
تو مي روي
و من پس از مرگ هم تنها خواهم بود....
دلم براي شعر تنگ شده است
دلم براي دمي گفتگو
كه حرفهايم را نگفته بشنود.
من دلم شعر مي خواهد
شعرهاي خوب
شبيه آنها كه تو مي گفتي
من دلم براي كسي تنگ شده است
كه به يادش نمي آورم.
دلم از بعد از ظهرهاي هر روز مي گيرد
حالا هي جمعه ها را بهانه مي كنم
مهماني را دوست ندارم
به خانه من بيا
من فنجانهاي قهوه تلخ تو را دوست دارم
كه لب مي زني و نمي خواهي
ديگر اين پكهاي مكرر سيگار آرامم نمي كند
نفسي از بازدم هاي تو را مي خواهم كه گيج گيج گيج
و سرم را به پشتي صندلي تكيه دهم و لبخند بزنم
آه كه چه خوشبختي به من نزديك است....
و چه زود مي شود هر لحظه كه مي خواهم
ترك هاي لبهايم را با نرمي گونه هاي تو، دستهاي تو و لبهاي تو حس كنم....
من دلم براي زيباترين حواي تو تنگ شده است
تو نمي گويي
نمي شنوي
و من فكر مي كنم ماههاست كه مرده ام
من بايد حرف بزنم
كلمه هاي ساده مبهم ترين پرسشها را در ذهن من جواب نمي دهند
و تو ساده ترين سوالهاي مرا
پس من اينهمه كلمه را در دامن كه بريزم
اين ديوارها بايد فراتر روند
يا فرو بريزند
پشت اين ديوارها چشمهاي زني دو دو مي زند
وقتي پله ها انعكاس گامهاي تو نيستند
من بايد حرف بزنم
نمي شنوي.....
من جز براي تو نمي خواهم خودم را.... اي از همه من هاي من بهتر من تو....
تمام اين بازي براي بهاري ترين فصل... براي پاييزي كه ذات بهار است......براي بهاري كه شكوفه هاي دلش را از خودش دريغ كردند.... براي ديوارهاي پيش چشمان آسماني اش... براي آسمان ساكت نگاهش... براي صبر زيبا و روح بلندش... و براي دلش كه پر از تمام عاشقانه هاي دور است...
گرچه برخي از دوستان هنوز عاشقانه هايشان را ننوشته اند اما اين پست را مي گذارم با عاشقانه هاي همه دوستان....
اگر عاشقانه اي اضافه شد اينجا خواهم نوشت....
روزهاي اردي بهشت كه مي رسه ياد زيباترين هايي مي افتم كه خيلي ازشون گذشته ولي توي ذهنم تازه تازه هستن.
حالا همه توي انجن شاعران در تكاپوي برگزاري نمايشگاه كتاب و برپايي غرفه هستند و من همه اش ياد سال ۸۰ و ۸۱ مي افتم. روزهاي قبل از تبعيد....
ياد اخرين سالي كه با آزاده رفتيم نمايشگاه.. اردي بهشت ۸۱... آخرين سال دانشجويي، فكر كنم يكشنبه بود آره تاريخشو روي صفحه اول همين حافظي كه ۶ ساله دستمه و باهاش تفال مي زنم نوشتم... با اين بيت شعر: مير من خوش مي روي كاندر سرو پا ميرمت
از صبح رفتيم نمايشگاه. با بودجه محدود دانشجويي و تا تونستيم كتاب خريديم. بعد نشستيم توي محوطه چمن نمايشگاه و فكر كنم دو تا ساندويچ خورديم و با همين حافظ تفال زديم... بعد دوباره چرخش توي نمايشگاه شروع شد.... تا حدود ساعت ۶. بايد از نمايشگاه دوتائيمون ميومديم تا خيابون انقلاب. ايستگاه اتوبوس شلوغ و پرازدحام جلوي نمايشگاه و بچه هاي دانشگاه شهيد بهشتي كه اصلا جايي براي ما نذاشته بودن..... خلاصه بايد يه جوري بر ميگشتيم. حالا كه فكر مي كنم نمي دونم كرايه تاكسي ها گرون بود يا براي ما كه خيلي عادت به تاكسي سوار شدن نداشتيم گرون بود يا اون موقع پول نداشتيم كه گرون بود.... نمي دونم.... به هر حال طبق معمول سوار خط يازده شديم و با ازاده از خيابون كنار شهربازي اومدم پايين تو سئول و از اونجا بايد تا ده ونك و از اونجا تا ونك را پياده گز مي كرديم. وسطهاي خيابون سئول كه رسيديم فكر كنم ديگه داشتيم از گرسنگي مي مرديم. انتظار اينكه اون موقع بريم دوباره ساندويچ بخوريم هم خيلي معقول نبود چون اگه معقول بود خوب تاكسي سوار مي شديم ديگه... البته بكذريم از اينكه مگر خيابون سئول ساندويچي داشت؟؟؟؟ همينطور گرسنه و خسته ولي با روحيه و كلي خنده و شوخي هاي دوره دانشجويي كه نه غم نان بود و نه غم... بي خيال .... به هر حال شامه گرسنه دانشجويي امواج رونده بوي نون بربري تازه را كشف كرد و ما را به سمت نونوايي بربري كشاند و يه نون تازه خريديم و نصفش كرديم. حالا مي دونيد چي شد... تو خيابون سئول كه يك طرفه خلاف جهت حركت ما بود ما به عنوان دو تا دانشجوي باحااااااال ديده مي شديم كه داريم نون بربري خالي مي خوريم و ماشينا هم از روبرو براي ما چراغ مي زدن و ما حال مي كرديم و محل ببخشيد ببخشيد .... به كسي نمي ذاشتيم. خوب بالاخره هم رسيديم ونك و سالم و سلامت رسيديم خونه....
قصه ما به سر رسيد.... فيل ماه تي تي حسابي ياد هندستون و نمايشگاه و دانشگاه الزهرا و اردي بهشت و پياده روي و ...... كرده.
اين اصل شعر الواره . يه مطلب گذاشتم تو وبلاگم لااقل خواننده مجهول و ناشناس وبلاگمو خيلي زحمت داد:
Paul Eluard پل الوار (الوآر):
تورا به جای همه زنانی که نشناختهام دوست میدارم
تورا به جای همه روزگارانی که نمیزیستهام دوست میدارم
برای خاطر عطر گستره بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود، برای خاطر نخستین گلها
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمیدارم دوست میدارم.
جز تو که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک میبینم.
بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز،
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست میدارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
تو میپنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
۲)
خوب هر كسي با يه اميدي ميره خونه بعد از كار. خسته كه مي شه . امروز مي خوام برم خونه فقط غصه بخورم و به تو فكر كنم. شايدم شعر بگم. شايدم .... ولش كن.
شب كه دوباره اومدم مي گم چقدر چيكار كردم. با تو بي تو. اينقدر اين جمله توي ذهنم تكرار شده. امروز توي راهروي اداره كه داشتم راه مي رفتم از سر تا تهش. داشتم به اين چراي تمام نشدني فكر مي كردم. به اينكه تا آخر راهروي اداره كه سهله تا آخر خود دنيا بگم چرا هم كمه. چرا چرا چرا
راستي چرا هر چي بايد بشه نمي شه
چرا هرچي نبايد بشه مي شه
چرا اينقدر ذهن من از واقعيت. واقعيت از دلخواه من و همه چي از همه چي پرته؟؟
تو يه كلام همون جمله معروف
چرا رو دوست داری كه دوستت نداره
چرا اوني كه دوستت داره را دوست نداری
چرا دو نفري كه همديگه را ....چرا اين جمله دكتر شريعتي اينقدر درسته؟؟؟
و چرا اين مگس وزوزو كه اومده اينجا نشسته و حرفاي صدتا يه غاز مي زنه نمي ره؟؟؟؟؟
فراتر از تو عاشقت شده ام
انگونه كه نامت تنها بهانه اي است براي به واژه نشستنم....
حالا
ديگر تفاوتي ندارد
چگونه نگاه مي كني
چگونه مي گذري
و چگونه نمي بيني ام....
نامت بهانه اي است براي تمام عاشقانه ها....
نه تکرار می شوم نه تمام
بر این نخهای پاره پاره نامرئی
بر این پنجره آویزان و یاسهای پلاسیده
با همین اشک های سفید....
دیگر شب ها هم نمی رقصانیم....آه....
چه خوشبختند عروسکهای کوکی سیاه....
****
۲)
من دلم برای یک سلام تنگ شده است
و برای کلمه ها...
و برای حس مبهم واژه ها
من دلم برای یک صفحه سفید کاغذ تنگ شده است که بی محابا بنویسم در آن
و بی محابا بشنود
و بگوید...
من دلم برای تو تنگ شده است
من دلم برای تو تنگ شده است
چه کسی تمامت دلتنگی های مرا چون تو در سینه می پذیرد و با سلامی شادی را به مهمانی چشمهایم می کشاند.
چه کسی مهربان خواهد بود آنگونه که نهراسم از بادهای وحشی مزاحم.
چه کسی تلواسه های مرا خواهد شنید وقتی تو نیستی غروب های جمعه...
دیگر غروب کدام جمعه دلگیر نخواهد بود وقتی تو نیستی...
و من چه فریب بزرگی هستم برای دلم.... این لبخندها چه دغل بازند....
این کلمه ها تمامی ندارند....
کاش ........ بگذار نگویم.... من دلم برای یک درد بزرگ تنگ شده است....
...................................
.....................
................................
....................................................................
راستي من عاشق گفته هايش شدم يا نگفته ها؟؟؟؟
ناگفته هايم را مي شنوي؟؟؟؟
آسمان به خاطر بهار
ترانه ام به خاطر عروسك نداشته اش
و من
به خاطر نداشتن ترانه
امشب گريستيم.....
*****
و من چقدر اين ديوارها را دوست دارم
به خاطر چشمهايي كه ديگر هيچگاه مرا نمي بينند
و من به فريب اين چشمها عاشق نمي شوم
و گوشهايي كه به غلط نمي شنوند مرا
و به اتهام بودن
كلمات تارعنكبوتيشان ريسمان دار نمي بافد بر گردنم.....
من گريستن پشت اين ديوارها را به خاطر ترانه و بهار دوست دارم...
و سكوت انديشيدن پشت اين ديوارها
و باورم را تنها به بودن اين ديوارها ...
و مرگ خاموش پشت اين ديوارها را...
اخيرا دوستان بازي را شروع كرده اند نوشتن آرزوهاي محال....
من آنقدر آرزوي محال دارم كه نمي تونم بشمرمشون....
اولين شون را در مورد آريانا نوشتم...
آرزوي ۲:شايد ۲ مين آرزوي محالم اين باشه كه دوباره مثل سابق هر شب بخوابم.... ۳ ساعت غلت زدم، به همه چيز و همه كس فكر كردم.... هزار تا گوسفند شمردم و كلي ذكر گفتم و كتاب يك مشت استخوان خوك و دستهاي جذامي مصطفي مستور را تمام كردم و كلي به عشق سوسن و كيانوش فكر كردم باز هم نشد كه نشد... حالا كيه كه صبح ساعت ۷ بره اداره.... البته لابد من....و البته اين كمي شوخي بود...
آرزوي ۳: شايد آدم روزهاي دبستان و راهنمايي نشوم، اما دلم مي خواد آدم روزهاي دانشگاهم بشوم .... دلم مي خواهد اين ۶ سال را از زندگيم پاك كنم.... مخصوصا اين دو سال را....
آرزوي ۳:كاش از طرف خدا يه نشوني بهم برسه كه دوستم داره.
آرزوي ۴:آرزوي هاي اين قسمت همه رفت و آمدين. رفت و آمد از مرگ به زندگي... از حال بد به حال خوب....باز آمدن رفته هايي كه هر رفتنشون غمي سخت شده براي مونده ها....اسم بيارم مجالش نيست....
آرزوي ۵:ديدار دوباره آقاجون
آرزوي۶: اي كه نزديكي مثل من به من اما خيلي دوري..... تقديم كردن تمام كلمه هايم به اونكه رفته ديگه هيچوقت نمياد.... آرزوس ديگه كاش بياد....و تكرار اون روزاي تكرار نشدني....
آرزوي ۷:خيلي خودخواهم آره؟؟؟؟؟ همه اش براي خودم آرزو كردم؟؟؟؟ خوب آرزوهاي محال كه محالن وقتي هم خيلي بزرگ بشن ديگه هيچي.....
اين آرزوي هفتم را مي خوام آرزوي بزرگ غير محال در نظر بگيرم و اونهم برآورده شدن آرزوهاي تمام كساني است كه آرزويي دارند....
دوسه تا آرزوي ديگه هم دارن كه شايد محال نباشن .... الهي اينا هم برآورده شن....
آخر آخرش: الهي عاقبت محمود گردان.... الهي سلامهاي بي خداحافظي....الهي نفس هاي با لبخند... الهي دنياي بي فقر. بي جنگ. بي سلاح. الهي نگاههاي مهربان... الهي دلها و جانهاي سالم.... الهي دنياي يكپارچه مهرباني... الهي كودكان بي اشك. بي دلهره. بي اضطراب.... الهي فريادهاي خموش و نجواهاي ساده.... الهي عشق به جاي ثروت.. الهي نان براي همه.... سقف براي همه.... آرامش براي همه.... الهي پاكي بي تزوير... الهي كلام بي دروغ.... الهي زبان بي كنايه.... الهي بي نيازي و تبع بلند... الهي تفكر آزاد و سالم براي همه... الهي نام بلند دوستي بر قله هاي انسانيت فرا جنسيتي، فرا نژادي، فرا ديني.... و الهي تبلور بهشت باقي در دنياي خاكي.....
اين روزها احساس مي كنم باز هم دلم تنگ نمي شود.
احساس مي كنم آزادم.
و در اين هواي خوب بهاري وقتي كه باد مي آيد و تمام سرشاخه هاي درختها را تكان مي دهد، من سبك سبك، مثل تمام برگهاي زرد رها، با باد مي روم....
و احساس مي كنم كاش در تمام اين آزادي
هنوز دلتنگ مي شدم
راستي كدام بهتر است؟؟؟؟
دوباره جوان مي شود دلم؟ دوباره شكوفه مي زند؟
دوباره كسي مرا عاشق خواهد كرد؟
دوباره دلم براي تلاقي دونگاه تنگ خواهد شد؟
دوباره دلم خواهد لرزيد؟
دوباره كسي كه مرا عاشق كرد، خواهد رفت؟
دوباره درد تنهايي خواهد آمد؟
دوباره دوري؟؟؟؟؟
ولي فكر كنم نه...
فكر كنم همينطوري بهتر باشد؟؟؟نيست؟؟؟؟؟
و چقدر قايم باشك بازي با تو خوب است.
و چقدر دزديده نگاه كردن تو خوب است...
و چقدر يواشكي سرك كشيدن به دلم و لرزه هايش خوب است....
و چقدر خوب است كه تو نمي داني من پشت سرت لبخند مي زنم....
و با يادت لبخند مي زنم....
و چقدر عميق نگاهت مي كنم....
و تمام واژه هاي خوب دنيا را براي تو مي خواهم....
و چقدر خوب است نمي داني وقتي چشم مي گذارم يواشكي تو را نگاه مي كنم...
و چقدر خوب است كه آنقدر يواشكي عاشقم كه خود نيز نمي دانم....
حالا تو قايم شو...
من دنبالت نمي گردم... كافي است نبضم را بگيرم....
امسال بهار بيست و سه سال كودك شده ام....
من از سفر اومدم .مي خوام بازم بگم سال نو همه مبارك ولي انگار كلمه ها توي دهانم ماسيده مي شوند.
مي دونيد چرا ....
همه اش توي يك هفته اتفاق افتاد
توي همين يك هفته آخر ...
بيايد امسال يه كم با دقت بيشتري همديگر را نگاه كنيم. از كنار هم به راحتي نگذريم... چون به همين راحتي كه الان هستيم يك لحظه بعد شايد نباشيم. شايد نتوانيم صداي هم را بشنويم. شايد نتوانيم چشم در چشم همديگر را ببينيم. شايد حتي فرصت يك سلام را نداشته باشيم.
خداحافظي هميشه بي خبر در كمين ماست
اينرا اولين بار وقتي فهميدم كه قيصر رفت.... اون شب آخر وقتي جلوي تالار مراسم عروسي يكي از دوستان ديدمش و به رسم هميشه سلام و احوالپرسي و.... گفت به خاطر عروسي اومدي... گفتم بله... گفت چه خوبه كه هنوز اين ارتباطا و دوستيا را حفظ كرده ايد.... تشكري كردم و كمي گفتگوي ديگر... آخر قرار نبود قيصر را ديگر نبينم به حرف... چه مي دانستم دفعه ديگر انجمن شاعران پر از عكسهاي گوياي اوست....
و آن روز تصميم گرفتم با دقت بيشتري اطرافيانم را ببينم...
و امسال
هفته آخر كار
باباي آرياناي كوچولو توي راهروي اداره داشت با يكي از همكارا از آريانا حرف مي زد... مي گفت لوزه هاشو عمل كرده... مي گفت حالا بهتر شده و مامانش موهاي آرياناي كوچولو رو كوتاه كرده.... و حتما توي دلش هزار تا برنامه و آرزو داشته براي آريانا... و اين عيد.... حتما روز اول سال، لحظه سال تحويل آريانا لباساي عيدي رو كه با ذوق و شوق در كنار مامان و بابا خريده تنش كرده، موقع تحويل سال بابا و مامان بغلش كردن و بهش عيدي دادن... شايد مي خواسته عيدي هاي امسالش را يه عروسك بزرگ بخره... بزرگترين و خوشگلترين عروسك دنيا رو....
و اونروز صبح ، صبح پنجم عيد ....
مي دونيد حالا باباي آريانا تنهاي تنهاست.... دارم فكر مي كنم به خونه اي كه حتما ديگه پاهاي باباي آريانا ياراي پا گذاشتن به اون فضا رو نداره... وقتي نه آريانا هست و نه مامانش.... و بابا امسال عيد تنهاي تنها شد...
من مي خوام همه را با دقت نگاه كنم.... مي خوام قدر اين لحظه هاي بودن را بدونم.... شماها چطور....
لحظه هاي خوب و بد هميشه وقتي انتظارشو نداريم مي رسن... اينو ديروز يه دوست بهم گفت و گفت چيزي بالاتر از دوست داشتن در لحظه هايي كه انتظارش را نداريم نيست....
دوستت دارم را از من بسيار بپرس
دوستت دارم را به من بسيار بگو...
پس بيايد در تمام لحظه ها دوست داشته باشيم....
و همه براي دل باباي آريانا دعا كنيم....
به اميد شاديهاي ماندگار و نگاه هاي ماندگار....
دقايقي است به اين صفحه سفيد خيره شده ام. مي خواهم از امسال بنويسم.... دست و دلم مي لرزد...
از چه اش بايد نوشت؟؟؟؟؟
از روزهاي طولاني و زيادش به اندازه تابستانهاي طولاني اهواز، بد - يا خوبهاي كمش اندازه هواي بهارش؟
از دقيقه هاي كشدار و طولاني و پراضطرابش يا ......
نه از خوبش مي گويم نه از بدش.... هر دو رنج آورند...
سال 86 را به دست فراموشي مي سپارم. سالي را كه شايد سالها بود مي دانستم مي رسد آخر....
اتفاقهاي زيادي افتاد... خوبهايش به شماره انگشتان يك دستم نمي رسد
و..
مگر مي شود آبان امسال و قيصر را فراموش كرد.... شايد هم بشود... شايد بشود فراموش كرد كه قيصر ....آري اينگونه بهتر است...
بايد امسال را فراموش كرد...تمامش را ....
پشت دروازه هاي سال 87 تمام كوله بار امسال را جز يك ساك دستي كوچك با چند تا ياد و خاطره خوب جا مي گذارم و قدم در اولين روز بهار مي گذارم.
چشمهايم را مي بندم و همه آنهايي را كه دوستشان دارم به خاطر مي آورم.... آنهايي كه مي شناسم و برايم مهمند... آنهايي كه مي شناسم و ..... خلاصه همه را... و حتي آنهايي نمي شناسم...
مي خواهم دعا كنم....
دعا مي كنم امسال براي همه سال هفت سين سلامت و سعادت و سور و سود و سبقت و سرور و سرافرازي باشد.
دعا مي كنم سايه بان مهر خدا همواره بر سرمان گسترده باشد تا دلهاي افتابسوخته بي مهر سبز شوند....
دعا مي كنم امسال دلي را نشكنيم.
دعا مي كنم غم به دلهايمان راه نيابد.
دعا مي كنم راه ها گشوده و پنجره ها باز باشند.
دعا مي كنم تمام شبهاي ابري به سپيده دم روشن برسند.
دعا مي كنم امسال كاري نكنيم كه اشكي از چشمي جاري شود.
دعا مي كنم دستهايمان مهر بكارد و نگاهمان عشق درو كند.
دعا مي كنم بينديشيم نه فقط بپذيريم.
دعا مي كنم ببينيم نه فقط نگاه كنيم.
و
دعا مي كنم
سلامهايمان هماره بي خداحافظي باشد....
فرصت كمي تا آخر سال باقيه... بهتره همه اين فرصت را صرف مهربوني كنيم..... به قول يه عزيزي هميشه فرصت براي خوب بودن و دوست داشتن و مهربوني كردن كمه... اما واسه بدي زيااااااااد.... مهربان باشيم.... دلم داره كم كم واسه امسال تنگ مي شه... با اينكه سال متضادها بود براي من .... بدهاي زياد و خوبهاي كم.... حالا واسه خداحافظي با امسال دوباره ميام و سلام به سال بعد... يادتون نره.... مهربان باشيم....
سلام بي خداحافظ....
اين دستهاي مادرم نيست بر پيشاني تبدارم... دختر تب داري بايد پاشويه ات كنم....و چه خنك بود تشت آب خنك و پارچه نمدارو دستهاي مهربانش...
تمام تنم درد مي كند، از اين شانه به آن شانه مي چرخم ، عرق مي كنم. خيس مي شوم. سردم مي شود... و اين دستهاي مادرم نيست كه پتو را روي تنم جابجا مي كند....
لبهايم خشك خشك است...و گلويم آنقدر درد مي كند كه نمي توانم بگويم كمي اب، آب دهانم را فرو مي دهم و درد مي پيچد و اين دستهاي مادرم نيست كه ليوان آب را با داروها برايم مي آورد ؛ و من دوباره به ناچار مي خوابم...
گرسنه مي شوم، اين داروها عجيب مرا ضعيف كرده، معده ام مي سوزد و اين دستهاي مادرم نيست كه بشقابي فرني داغ برايم مي آورد و من مي گويم دوست ندارم و او مي گويد بخور برات خوبه، گلوتو نرم مي كنه...
نه اين دستهاي مادرم نيست، صداي او نيست، بايد بلند شوم، تب دارم... سردم مي شود...گرمم مي شود. گرسنه ام... بايد بلند شوم و كمي آب بياورم و شايد كمي شير داغ...24 ساعت است كه خوابيده ام... تب درد و تب تنيهايي دارد ريشه كنم مي كند... يك نفر بايد مرا به دكتر برساند... بايد بلند شوم... كسي اينجا نيست.... دستهايم را به لبه تخت و به ديوار مي گيرم... تا آشپزخانه انگار تا آن سر دنيا راه باقيست... نگاه مهربان مادرم ساعتها از من دور است....
سلام شاعر مهربانيها
هنوز مهرباني در حوالي شما مي چرخد... در حوالي صداي شما وقتي به ناگاه تمام مهربانيها را به يادم مي آوري كه هنوز در بهترين خاطره ها و يادها زنده ام.
هنوز با زيباي تو عاشقم .... هنوز با مهرباني تو مهربان.... و دلم هنوز در پيشواز باران... آنگونه كه يادم داده اي....
هنوز طنين صدايت و دستي كه برايم تكان مي دهي فراتر از پنجره هاي دور قطار دلم را به شادي مي كشد....
در تمام اين سالها .......چه ديدار خوبي بود آن اولين ديدار در شوراي شعر و ادب ارشاد.. و آن عزيز كه با تو آشنايم كرد و تو در آن بعد از ظهر برايم نوشتي
همينگونه خوب است ... بمانيم در درس اول ... بمانيم در آب بابا... بمانيم تا كودكان دبستان بيايند... و من آنروز فهيدم شاعر سمت مرا از آب بپرسيد كه بود....
و چه خوب و مهربان مرا پذيرفتي آنروز كه عاشق شعر بودم و تمام بضاعتم از شعر شايد چند غزل بود آنهم به نام....
و آمدم از مهرماه.... دور آن ميزمستطيل...تمام پنج شنبه ها را تمام زمستان و بهار و تابستان بعد را ... افطارهاي ماه رمضان جلسات... شب شعرها و آن دوشب افطاري بزرگ... و چه اردي بهشتي بود آن سال اول نمايشگاه... آن غرفه كوچك و چه همه بوديم و خوب بود ... خوب خوب...
شهريور: و چه هيجان و شور و شوقي بود ششمين كنگره شعر جوان... دانشگاه تهران...هتل البرز... وقتي همه بودند... قيصر هم بود.... و آن شب آخر شام درهواي تازه انجمن...
شام اول را كه يادم نمي رود چه شور و شوقي داشتيم همه رفته بوديم رستوران رزبرگر همبرگر خورديم... هنوز آن عكسها تابستاني ترين لحظات سال 80 در ذهن منند...
و يادم نمي رود آنروز را كه چه مهربان و صميمي در اتاق كوچك ما در كانون شعر دانشگاه كنار ما بودي ... و آن شب شعر كه آمدي... اولين فصل شعر دانشگاهها را كه در دانشگاه برگزار كردم فصل شعر زمستان امدي و برايمان شعر خواندي و چه مهربان و صميمي.... هنوز مهرباني در حوالي نگاه شما مي چرخد....
و چه خوب است كه نسيم اينجاست ... و بهترين فصل بودن ما كنار هم و چقدر خاطره مشترك داريم و آشناهاي مشترك و دوست داشتني.... وقتي حرف مي زنيم انگار همه هستند ...... آنروز وقتي از در آمد اولين حرفي كه گفت اين بود...
- بابا هر روز وبلاگتو مي خونه......
- جدي ... راست مي گي؟ واقعا هر روز مي خونه...؟؟؟
واقعا مي خونه...
واي چه مهربان....
همه اش را...
هر روز....
و از آنروز مي خواستم بنويسم.... سلامي خاص به شاعر مهربانيها...
اما مجالي نبود اينگونه....
حالا كه تمام داشته و دلخوشيم اين روزهاي طولاني و دور همين قلم است مي نويسم و چه خوب است از اين دور مي خواني شاعر و مي گويي باز هم بنويس و مي گويي و مي گويي و من بازهم سعي مي كنم لابلاي اين كلمه ها آن خود را كه گويي اين سالها جاگذاشته بودمش پشت همه ديوارها و درهاي بسته و قلمهاي نانويسا و كاغذهاي خط خطي باز پيدا كنم . با قلم آشتي مي كنم و با كلمه زندگي....
شاعر سرت سبز و دلت خوش باد هماره... سايبان مهربانيهايت گسترده بر دلهاي آفتابسوخته بي مهر... هر از گاهي نسيم مي آيد و اميدوارم نسيم پيام مهر ما را به شما برساند.. از همين دور اما به همين نزديكي....
چشماتو يه لحظه ببند.
دست راستتو روي گردنت بكش... آروم آروم آروم.
يه كم بالاتر . يه كم پايينتر...
چه حسي داري الان؟
حس خوبيه نه؟ يه آرامش عجيب، آره؟
حالا فكر كن ...
او از اين هم به تو نزديكتره...
حالا چه حسي داري....
هستش مگه نه....
از اينم بهت نزديكتر...
از رگ گردنت...از قلبت.. مي توني تصور كني؟؟؟؟
چه خوبه كه اون هست هميشه .... حتي وقتي هيچكس نيست....
دستتو روي گردنت بكش... مي بيني ....ديگه تنها نيستي....
چه خوبه كه سلام اون خداحافظي نداره هر چي هم كه تو بهش سلام نكني....
راستي تا حالا بهش سلام كردي؟؟؟؟
فكرشو بكن
صبح بيدار شي و بگي سلام خداي خوبم.
وقتي عاشقانه بهش فكر مي كنم احساس مي كنم به قدر بي نهايت قلبم جا باز مي كنه اونقدر كه همه خوبيا رو مي تونم توش جا بدم...
وقتي عاشقانه به خوبياش فكر مي كنم مي بينم اوووووووووه. حتي منم كه بدم اينقدر بد مي تونم بهش فكر كنم و اون اين اجازه را به من مي ده كه هر وقت توي هر شرايطي صداش كنم و نترسم كه جوابمو نده....
فقط بهش بگم سلام
و اون مهربان جواب سلامم را بده
و هيچ نگه خداحافظ... نره.... رو بر نگردونه....
راستي تنها خداست كه هيچوقت نمي گه عزيزم تا حالا دوستت داشتم. خدات بودم. نواختمت. بهت زندگي دادم. عشق دادم نفس دادم ولي عزيزم ديگه از اين به بعد نيستم. خود داني... فكرشو بكن اون هميشه هست... هر وقت تو بخواي... و هميشه مي خوادت كه باشي.... فكرشو بكن هميشه اين من و توئيم كه واسش ناز مي كنيم... وااااااااااااااي فكرشو بكن اون چقدر بزرگه... چقدر صبور و مهربونه كه طاقت همه ناز و اداهاي من و تو رو داره و قهر نميكنه...
فكر شو بكن
همين فقط فكرشو بكن
و بذار جاري بشه تو لحظه هات
همين بس نيست؟؟؟؟
حالا راحت به پشتي صندليت تكيه بده و يه نفس عميق بكش
چي حس كردي...
خود خودشه مگه نه؟
خيلي خوبه مگه نه؟؟؟
بيا از فردا صبح چشم كه باز كرديم بهش سلام كنيم... به خود سلام، سلام كنيم....
به قول مصطفي مستور روي ماه خداوند را ببوس....
از اين مرده به الرحمان شبهاي جمعه اش قناعت مي كنم
الرحمن علم القران خلق الانسان علمه البيان....
نفسهاي مصنوعي زنده ام نمي كنند...
آرامش اين تنگنا هم بد نيست...
گاهي صداي ضربه هاي سرانگشتت بر روي اين سنگ را مي شنوم
كه آمده اي...
آن خواندنت هم فاتحه اي بيش نيست ...
كل من عليها فان
و يبقي وجه ربك ذوالجلال و الاكرام
فباي آلاء ربكما تكذبان.
امشب اینجا یه کسی یا یه چیزی بالاخره یه مبهمی شانس اورد. شاید خودم نمی دونم. اما کدوم خودم نمی د ونم. یک ساعت نوشتم. هر چه ساخته بودم خراب کردم هر چه رشته بودم پنبه کردم آخرشم از این وبلاگ خداحافظی کردم و .... البته نه به این سادگیا.... خلاصه اونقدر نوشتم و خراب کردم که وقتی اومدم ارسالش کنم همون لحظه دیس شدم و مطلب اونهمه نوشته پرید. و من کمی آروم شده بودم. و یاد خطبه شقشقیه امام علی افتادم که بی قیاس وقتی دلش از رفتار مردم با خودش و اسلام و اهل بیت انقدر گرفته بود و رفت بالای منبر و اون خطبه را ایراد کردَ وقتی از منبر اومد پایین گفت شقشقه هدرت...
خلاصه که نمی د ونم چی و کی شانس آورد. ولی دوباره ایمان آوردم به اون دست پنهان که همیشه مراقب ماست. امشب دلم می خواد به جای سلام بی خداحافظ بگم یا حق...
آشناهاي قديمي تعجب نكنيد كه هم شعر حوا را ويرايش كردم. هم قالب وبلاگ رو. دم عيد مي خوام يه خونه تكوني درست حسابي بكنم. راستش از اون خود قديمي عبوسم خسته شدم كه مدام غر مي زد و آيه ياس مي خوند و خوشحال نبود. خوب اون خود تا ۲۸ سالگي من بود و از همين امروز خودي ديگرم. هيچ كاري نداره آدم خودشو عوض كنه، خيلي آسونتر از عوض كردن ديگران و اطرافه. وقتي نگرشتو عوض كني مي بيني كه همه چيز عوض مي شه. وقتي منفي فكر كردم به هر چيز، همون منفي پيش اومد، دوست داشتني هام رفتن و دوست نداشتني ها دوره ام كردند. اينه كه مي گم مي خوام خونه تكوني كنم. ديشب با لبخند خوابيدم ، روي آينه ام نوشتم سلام لبخند بزن.... تا هر بار خودم را ديدم در آينه لبخند بزنم و با دنيا و خودم و مهرباني و شادي و اميد آشتي كنم ... و صبح با لبخند بيدار شدم و امروز به همه لبخند زدم. اين خود بهتري بود. و چقدر احساس سبك بودن مي كنم. احساس مي كنم آهنربايي شده ام كه داره همه خوبيها رو به خودش جذب مي كنه و حتي خوبيهايي كه ظاهرا رفته اند اما مطمئنم كه برمي گردند. هر چيزي به ذاتش بر مي گرده و اگر درونت را مثبت كني همه خوبها به سمتت ميان.
البته ناگفته نماند كه همه اين تفكرات به خاطر ديدن فيلم راز بود كه ديروز ظهر يه قسمتاييش را نوشتم.
نه كه قبلا نمي دونستم بايد مثبت فكر كنم، چرا مي دونستم ولي حالا باور كردم .... فكر مي كنم دوباره متولد شده ام. درست ساعت ۱۲ شب ۱۳ اسفند.
اول فكر كردم به اينكه چه چيزهاي مثبتي دارم، همه را نوشتم و به خاطر همه اش خدا را شكر كردم و چقدر زياد بود .
بعد فكر كردم به انچه كه مي خوام علاوه بر اينها داشته باشم. اونها را هم نوشتم. و باور كردم كه دارم در راه رسيدن به اونها گام برمي دارم و از همين لحظه اونها را دارم. خيلي حس خوبيه. و از همين امروز صبح كه بيدار شدم تا همين الان ديگه هيچ سنگيني را حس نمي كنم. سبك راه مي روم. سبك نگاه مي كنم. سبك فكر مي كنم و سبك نفس مي كشم. البته خوب هميشه غمي هست، غمي زايل نشدني ولي دارم به اون غم غمهاي جدا نشدني هم به گونه اي ديگر نگاه مي كنم... تو غمي يك غم سخت زيبا....دارم فكر مي كنم كه بايد عشق را در درونم بارور كنم. و اين منم كه دوست داشتن و محبت را منتشر مي كنم و اين محبت خودم را هم در بر مي گيرد.
حس خيلي خوبيه. من آرامم؛ و اميدوار؛
خوب راستش اينا رو دارم اينجا مي نويسم براي اينكه افكار مثبت را منتشر كنم. براي اينكه هر كدوم از شما كه تا خودتونو اسير روزمرگي كرديد و در گير و دار آنچه هست مانده ايد نه آنچه مي خواهيد باشد بدونيد كه مي شه عوضش كرد. هر روز قسمتايي از حرفاي فيلم راز را مي نويسم و خواهم گفت كه چقدر زندگي تغيير پذيره.
دوست خواهم داشت بي انتظار دوست داشته شدن، محبت خواهم كرد بي انتظار پاسخي چون اين محبت در بطن لحظه هاي من ساري و جاري خواهد شد و خودم را نيز خوشحال خواهد كرد.
كافي است. در شب ماندن. در شب زيستن. شكوه كردن كافي است. براي همه مان كافي است.
سلام بي خداحافظ
من با زخم زبونات رفیقم
مرحم بذار رو زخم عمیقم
تنها بودن یه کابوس شومه
عزیزم کار دل نباشی تمومه
عزیزم....
عزیزم...
فیلم سنتوری رو دیدید؟ علی سنتوری کار جدید داریوش مهرجویی... من از دیروز سه بار دیدمش...
نمی خوام بگم چی بود یا نقد کنم یا تعریف کنم. فقط می خوام بگم این بلاییه که سر همه روحای عاشق و هنرمند و فرازمینی میاد.... وقتی هیچکس نمی فهمدت و وقتی قضیه روح با نون و آب و کرایه خونه .... قاطی می شه.... و وقتی نزدیک ترین کسانت هم تو رو نمی فهمن و فقط و فقط یا به افکار پوسیده و زنگ زده خودشون پابندن یا به فکر منافع خودشون... مثل مادر علی و مثل زن علی...
یاد کتاب سمفونی مردگان افتادم.... اونجا هم با آیدین همین کارو کردن... پدرش با افکار بسته اش.... وقتی همه کتاباشو آتیش زد... اینجا هم وقتی سنتورشو شکستن.... البته این فیلم بود و خوشبختانه آخر داستان علی دوباره علی سنتوری شد ولی تو سمفونی مردگان آیدین بیچاره تمام شد.... وقتی کتاباش رفتن... عشقش رفت و ....
سرنوشت هر روح عاشقی همینه ...
نباشی کار دل تمومه عزیزم... عزیزم... شاید صدای غم انگیز و حزن درونی و صادقانه آهنگهای محسن چاوشی هم تاثیر گذاری حسی فیلمو بیشتر کرد... ببینیدش حتما.... گلی به گوشه جمال داریوش مهرجویی .... می گن فیلم توقیف شده... منکه زیاد به روز نیستم... اگه اکران شد حتما برید سینما ببینید...
همیشه همین بوده...
عزیزم کار دل نباشی تمومه عزیزم... عزیزم...
سلام
من هيچكدام از آنها كه گفتي نيستم. شايد بودم. شايد خواستم باشم. شايد ديگر نمي خوام باشم. اما
اين را براي تو مي گويم:
احساس عشق سبزترين نوع بودن است
حتي اگر كه گاه گداري گمان كني
كه:... عاشقي و در تو كسي راه مي رود
حتي اگر كه گاه گداري گمان كني....
دلگير نباش... قاعده دنيا همين است... در همين وبلاگ نوشتم از دكتر شريعتي كه رسم دنياست تو كسي را دوست داري و او تو را دوست ندارد. كسي تو را دوست دارد و تو او را دوست نداري و هر گاه دو نفر همديگر را دوست داشتند به قاعده به هم نمي رسند....
اما شايد اين قاعده استثنا هم داشته باشد... دلگير نباش دوست من.
بايد راز باشي، رازي سر به مهر، رازي ناگشودني....
امروز سرتا پا سياه پوشيدم، عزيزم، ديگر به من آبي آسمان و ليمويي و صورتي ملايم نمي آيد... سر تا پا سياه پوشيدم، عينك آفتابي نه عينك دودي هم كه به صورتم زدم روي چشمهام،ديگر هيچ كس نفهميد،ديگر هيچكس نمي فهميد با همه كنجكاوي،پشت اين چشمها چه مي گذرد.... و از ميان همه مردم مثل يك سايه، يك سايه نا آشنا گذشتم... بيگانه بيگانه....
صورتي كه پوشيدي و آبي و ليمويي همه مي فهمند كه تو خوشحالي و خوشحالي دليل نمي خواهد،چرا و چوني در بر ندارد... اما راز كه بودي،رازي سياه و تار همه در ابهام كشف تواند... و چه مكاشفه خوبي است....
جالب بود. كسي كه شبيه هيچكس نبود ... نه شبيه دخترهاي رنگ به رنگ امروز در جستجوي نگاهي و دوست داشتني و نه شبيه زنهاي فرسوده قديمي ....
.... يك راز... كسي كه مثل خودش لباس پوشيد... مثل خودش راه رفت، مثل خودش نگاه كرد و مثل خودش سكوت كرد... و مثل خودش هيچ چيز نخواست....
زني كه سايه وار گذشت و هيچكس ندانستش...از پله ها بالا رفت ... در را بست و دوباره صبح چون سايه اي مي رود....
و من در دل شايد مي خندم به مردمي كه هيچ ساده اي را كشف نمي كنند و آه مي كشم براي ساده اي كه فهميده نشد....
اين يك راز است ... و تنها تو مي داني كه من چه راز ساده اي هستم.... چه راز تنهايي ....
‹‹هر صبح با سلام تو آغاز مي شوم....››
ديگر حرفي نيست جز تمام ناگفته ها....
كنار تو كه مي نشينم.
دلم مي گويد...
اگر بگذاري....
سلام گل قشنگم.
حتما الان كه داري اينا رو مي خوني واسه خودت مردي شدي و من كلي پير. شايد از اين شبي كه من دارم اين رو برات مي نويسم 15 سال گذشته باشه. تصورش رو بكن. وااااااااي. مثلا سال 1400 باشه. آره اينو حتما مي گم سال 1400 بخوني.. اگه نبودم هم به يكي مي سپرم كه تو اون سال بياي اين وبلاگ رو ببيني...
اما حالا دارم مي نويسم برات كه بدوني توي اين كنج دنيا كه تو الان راحت خوابيدي كه فردا صبح بري ‹‹مَ كواك ›› و من كلي ازت دورم يك دفعه ياد تو منو از اين دنياي سخت بيرون آورد و تصور اينكه تا چند هفته ديگه دوباره ميام پيشت و تو رو بغل مي كنم و مي بوسم و همه مهربونياي دنيا را به تو نثار مي كنم و از تو دريافت مي كنم، كلي شادم كرد.
بهانه كوچك خوشحالي من ...
ديروز كه زنگ زدم تو پيش ماماني بودي. گفتم گوشي را بده بهت باهات حرف بزنم. وروجك اومدي گوشي را گرفتي گفتي سلام خوبم خداحافظ
داشتي با سحر بازي مي كردي . تو هم گفتي سلام خداحافظ عشق كوچولوي من. ولي مي گم سلام بي خداحافظ.
و رفتي دنبال بازيت .... ماماني مي گفت كلي شعر جديد توي مهد كودك ياد گرفتي و من هنوز نشنيدم. اوندفعه كه اومده بودم هرچي اصرارت كردم هيچ شعري بلد نبودي برام بخوني كه ازت فيلم بگيرم.بهت گفتم يه شعر بخون گفتي نه عمه آخه خيلي زياده... گفتم خوب يه ذره اش را بخون گفتي نه خيلي كمه. تو هم منو مي ذاري سركار وروجك. بعد رفتي به قول خودت ‹‹گايوم ددم›››.
هر روز فيلمتو نگاه مي كنم بهانه كوچك خوشحالي من....
اين شعرتو ماماني برام خوند كه ... درست يادم نيست ولي اينجوري بود... بابام بهم گفت آفرين پسر خوبم برات ماشين مي خرم . و تو گفتي ماماني برام ماشين آمبولانس نخريدي.... قول مي دم عيد كه اومدم حتما برات آمبولانس بخرم. يه ماشين آمبولانس گنده به قول خودت.
خلاصه اينا رو اينجا برات نوشتم كه بعدا بدوني من چقدر دوستت دارم و چقدر به يادتم مارگولك كوچولو.
مي خوام يادم بمونه كه بعدا بهت بگم مي خواستي ماشين پِ آيد بخري و منو بابا اميرو سوار ماشينت كني و بابا رو ببري شركت و منو ببري رستوران شام بخوريم.
اينم خيلي جرقه خوبي بود. از اين به بعد هر بار خاطره هاي تو رو هم ميام اينجا مي نويسم. به اسم خودت...
نوشته هاي يه عمه دور براي سامان كوچولو....
حالا خوب بخواب عزيز دلم. گل كوچولوي قشنگم.
منم سعي مي كنم بخوابم و اميدوارم خواب تو رو ببينم...
***اگه دیدی دنیا برات مفهومی نداره تحمل کن... شاید خودت دنیای کسی باشی***
اگه فكر مي كنيد كه اين جمله مال منه اشتباه مي كنيد،
تو دايره واژگان من فعلا از اين حرفا پيدا نميشه اگه من بودم مي گفتم اگه ديدي دنيا برات مفهومي نداره .... اصلا من كاري ندارم هر كاري دوست داريد بكنيد....
اين رو نوشتم چون يه دوستي اين رو امروز برام فرستاد. ازش ممنونم... و خوب.... منهم با خوندن اين جمله خنديدم.... البته اونهم مي خواست منو بخندونه حالا چه فرقي مي كنه كه من چه خنده اي كردم؟؟!!!ا
از نوع پوه و هوه و هوم يا هاهاهاهاها......!!!!!!! همسايه بغلي هم داره مي خنده. صداي خندشون مياد ولي از نوع هاهاهاها.....
تو الان داري چطوري مي خندي؟؟؟؟!!!! اميدوارم هاهاهاهاها....
من آخر نفهميدم تو هستي يا نه.
من آخر نفهميدم اين روزها خوب است يا بد
من آخر نفهميدم غمت تلخ است يا شيرين.
نفهميدم نبودنت بهتر بود يا درد نبودنت
اين روزها مدام حد مي گيريم
اين روزها مدام شعر مي گويم
من آخر نفهميدم شاعرم يا رياضيدان
حد تو را مي گيرم به بي نهايت مي رسي
حد خودم را مي گيرم. صفرم. صفر مطلق ....
عبارت منفي ام زير راديكال خواستن تو...
تعريف نشده اين عشق...
حذف نمي شوي ساده نمي شوي
تجزيه ات مي كنم . مجهول معاون برايت مي آورم، عبارتها را جايگزينت مي كنم...
نه نمي شود...
حذف نمي شوي
ساده نمي شوي...
نمي روي....
به بي نهايت مي رسي...
نه ....
اين مسئله حل نمي شود
اينقدر راه حل جديد نگو...
بگذار نمره اش را از تو نگيرم....
باران امروز اينجا هم زيبا بود. از صبح زيبا بود.
امروز ساعتها پياده رفتم. از فروردين تا آبان، از آبان تا اسفند، از ازدحام اول نادري تا فلكه شهدا و بالاتر تا اژانس هواپيمايي طياره، بالاتر از تنها گلفروشي بيست و چهار متري و بليط رفت و برگشت عيد را گرفتم، تا خاله گلفروشي كه روبروي كتابفروشي بين الملل نشسته بود و خفت گلهاي نرگس را چسب مي زد و من هوس كردم بعد از مدتها با خودم مهربان باشم، از خاله يك دسته نرگس براي خودم خريدم، انگار از پسربچه هاي گلفروش ميدان ونك، روبروي داروخانه قانون، روبروي چرم مشهد، روبروي فانفار، وجب به وجب با سطل هاي پر از نرگس،مثل پاييزهاي برگريز انروزها از دانشگاه تا ميدان شيخ بهايي و اتوبوس هاي ولي عصر كه هنوز ساخته نشده بود و حالا فكر كنم پاساژ بزرگي شده و باغ كوچك گلي كه هر روز مي ايستادم و رزهاي رنگي و ياسهاي كوچك و درختچه هاي بزرگش را مي ديدم و آنروزها كه موبايل نبود و صف تلفن روبرويش از ايستگاه اتوبوس شلوغتر
اتوبوسهايي كه مسير اتوبان كردستان تا يوسف اباد را چه تند مي رفتند و من عاشق سرعت از لاك خودم باز بيرون مي آمدم و سعي مي كردم دلتنگي نكنم باز...
و امروز كسي را ديدم كه روبروي ترمينال نادري سراغ گلهاي نرگس را از من گرفت و شايد او هم تصميم گرفته بود با خودش مهربان باشد، آشتي كند.
و كسي كه از پشت سر به من متلك گفت و من گوش نكردم كه او گل را نمي فهميد. دنياي كوچك و مغزهاي فندقي.
چه فرق مي كرد مهم اين بود كه من مي خواستم مهربان باشم، با خودم و بيش از آن با تو....
و فكر كردم كه يكسال و نيم ديگر دلم براي اين شهر هم تنگ مي شود، و فكر كردم كه شب هاي اين شهر زيباست وقتي از روي پل نادري (هنوز نمي دانم پل چندم كه مرا به گلستان مي رساند) رد مي شدم و چراغهايي را كه نورشان روي سطح آب مي رقصيد و كارون براي اولين بار براي من زيبا بود.
و دوباره فكر نكردم براي هزارمين بار كه من در اين شهر چه مي كنم وقتي تنها مي روم و تنهاتر باز مي گردم.
امروز فكر كردم به تنفس در اين هوا،
امروز دست فروشهاي سر كوچه را ديدم و سيب سرخ خريدم و سيب هاي سرخ آنها هم خوب بود اگر چه كوچك.
و راست مي گويند كه شبهاي اينجا هم زيباست اگر چه با بوي تخم مرغ پخته گنديده رود كارون.
و امروز دوباره خود را در آينه ديدم اگر چه كمي گرفته تر از گذشته، با چشمهايي كه چشمهاي من نيستند ، و لبهايي كه در آينه نمي خندند،
امروز دوباره مركب خوشنويسي خريدم از تنها مغازه شاعرانه خيابان سي متري به ياد مغازه كنار پارك دانشجو و انجمن خوشنويسان و شنبه ها عصر كه با نيلوفر از دانشگاه مي رفتيم چهار راه كالج، انجمن و خوشنويسي مي كرديم و آن شب كه نيلوفر برايم غزلش را خواند و گفت تو مرا دوباره شاعر كردي.
و دوباره كاست نسيم وصل همايون و تابستان پارسال و روزهاي قهوه و درس و تمام كتابهاي دوما....
و فكر كردم به اينكه دلم تنگ مي شود براي لحظه هاي اينجا هم، وقتي كه رفتم،براي