نه تکرار می شوم نه تمام
بر این نخهای پاره پاره نامرئی
بر این پنجره آویزان و یاسهای پلاسیده
با همین اشک های سفید....
دیگر شب ها هم نمی رقصانیم....آه....
چه خوشبختند عروسکهای کوکی سیاه....
****
۲)
من دلم برای یک سلام تنگ شده است
و برای کلمه ها...
و برای حس مبهم واژه ها
من دلم برای یک صفحه سفید کاغذ تنگ شده است که بی محابا بنویسم در آن
و بی محابا بشنود
و بگوید...
من دلم برای تو تنگ شده است
من دلم برای تو تنگ شده است
چه کسی تمامت دلتنگی های مرا چون تو در سینه می پذیرد و با سلامی شادی را به مهمانی چشمهایم می کشاند.
چه کسی مهربان خواهد بود آنگونه که نهراسم از بادهای وحشی مزاحم.
چه کسی تلواسه های مرا خواهد شنید وقتی تو نیستی غروب های جمعه...
دیگر غروب کدام جمعه دلگیر نخواهد بود وقتی تو نیستی...
و من چه فریب بزرگی هستم برای دلم.... این لبخندها چه دغل بازند....
این کلمه ها تمامی ندارند....
کاش ........ بگذار نگویم.... من دلم برای یک درد بزرگ تنگ شده است....