۱)
وقتي پرم از سكوت به جاي همه كلمه هاي مهربان....
اين روزها، روز و شب ساكتم.
چشمهايم را كه نگاه كني هم....
***********
۲)
پشت ميزها و پنجره ها
ديگر نه پرنده ها از پشت پنجره تو مي آيند
و نه پست چي....
بگذار نامه هايم زرد شوند،
ديگر به رنگ به رنگي اين درخت عادت كرده ام،
و اين سيم ها
و شماره هاي يازده رقمي
كه نه دستهايم را به تو مي رسانند
نه چشمهايم را....
كدام روز را با سلام به تو آغاز كنم
كه شب چشمهايت را نبرده باشد؟!
****
۳)
زندگي مي كنم مرده وار.
سالهاست.
بي انگيزه.
ندانستم كدام لحظه آمدي و پنجره را گشودي
به بن بستي هميشگي.
آمدي با سپيده
سپيده اي كه هيچگاه به صبح نرسيد.
و در تاريك روشن بودني ناتمام
تمامت زندگي را
به ناتمامي مرگ كشاندي