پاهاي من مي لرزند
قلبم بد مي زند يا نمي زند... فكر مي كنم نمي زند
آخر همه وقتي كه هيچكس نيست
پاهايم ياراي جلوتر آمدن ندارند
زير اينهمه خاك
حالا ديگر هيچ جا .....
هرجا را هم كه نگاه كنم ديگر در هيچ زاويه اي ....
پشت هيچ ديواري
ديگر هيچ شبي با آرزوي فردا كه شايد فرداي ديگري
آخرش منهم مي شوم...
آخ كه آن سنگ چه سرد است و با من و تو نامهربان
سرم را هرچقدر هم كه نزديك بياورو
ديگر هيچ فايده اي ندارد
مي داني آخرش چه مي شود
آنروز كه نمي دانم در آسمان دنبال چشمهايت بگردم يا پايين تر از زمين...
باورت نشود
اينها را من نگفتم
اينها را تو گفتي
وقتي پاهايت نمي كشند
و تو افسوس مي خوري
كه كاش پاسخ يك سلامش را داده بودم...
اينها را تو مي گويي
و من از آسمان
شايد هم آن مستطيل سرد مي شنوم
و تو بازهم نمي ماني
تاريك و سرد
تو مي روي
و من پس از مرگ هم تنها خواهم بود....