در چراگاه خوشبختي
چوپان من ني مي زند،
- از پدرش ياد گرفته
و از پدرانش-
آنهم تنها براي من
او مرا از بين تمام گوسفندها انتخاب كرده است.
او مي تواند چهار گوسفند ديگر هم داشته باشد،
اما ندارد!
مع...!!! چه خوشبختي!!!
او مهربان است
و هيچگاه پوست تن مرا براي خودش پوستين نكرده،
و به من علف مي دهد،
و شايد آب،
و تنها از من مي خواهد برايش بزايم،
- بره هاي چاق -
تا آنها هم بزرگ شوند
و چوپانهاي ديگر برايشان ني بزنند،
اما من نمي زايم!!
شايد آنها پوست تنشان پوستين شود،
و شايد به مسلخ بروند،
چوپان من اما، فرق دارد
او مرا دوست دارد
و اصلا دروغگو نيست...نه!
او ني مي زند
و آب و علف مي دهد
و تنها مي خواهد برايش بزايم
بره هاي چاق
و هنگام ني زدنش مع مع نكنم.
اما چرا من،
راستي چرا من گوسفند بدي هستم؟،
و مع مع مي كنم،
و هنگام ني زدن او به آسمان نگاه مي كنم
و به پرواز پرندگاني كه
چوپان ندارند
و سرنوشت گوسفندي....!!!